سنایی غزنوی (قصاید)/اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد
ظاهر
| اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد | من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد | |||||
| وگر هستی بود ممکن که کم از نیستی باشد | من آن هستم که آن از بینشانیها نشان دارد | |||||
| وگر با نقطهای وهمم کسی همبر بود او را | هزاران حجت قاطع که ابعاد چنان دارد | |||||
| ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجد | اگر باشم درین کفه دگر کفه گران دارد | |||||
| نگیرم هیچ چیز ار در آن کفه نشینم من | چون من از هیچ کم باشم گران کفه از آن دارد | |||||
| سبکتر کفهی ذاتی گرانتر کفهی جانی | وگر با خود در آن کفه زمین و آسمان دارد | |||||
| منم خود کمتر از دانگی اگر بر سنجدم وزان | اگر دانگی بود ممکن که وزن این جهان دارد | |||||
| چو عقل کل کند فکرت ز اوصاف و ز ذات من | نه ذات من چنان باشد نه اوصافی چنان دارد | |||||
| فرو شستم ز لوح خویش نقش چونی و سانی | ز بیچونی و بیسانی روانم چون و سان دارد | |||||
| چنان گشتم که نشناسد کسم جز بیچگونه و چون | که ذات من نه تن دارد نه دل دارد نه جان دارد | |||||
| چه جای بیچگونه و چون که فوق اینست و این معنی | چه جای فوق و چه معنی نه این دارد نه آن دارد | |||||
| دو صد برهان فزون دارد خرد بر نیستی من | بهر برهان که بنماید دو صد گونه بیان دارد | |||||
| هیولانی عدمهایم نه بیند عقل کلم زین | وگر چه کل افعال وفاها را عیان دارد | |||||
| هزاران مرتبت دانم ورای اینست کاین هر دو | یکی از بدکنان خیزد یکی از بدکنان دارد | |||||
| که داند تا چه چیزم من که باری من نمیدانم | وگر چه نیک نندیشم که ذات من چه سان دارد | |||||
| نگنجم در سخن پس من کجا در گنجد آنکس کو | به دستی در مکان دارد به دستی در زمان دارد | |||||
| چو اندر باردان من یکی ذره نمیگنجد | چگونه کل موجودات را در باردان دارد | |||||
| سخن را راه تنگ آمد نگنجد در سخن هرگز | اگر چه در فراخی ره چو دریای عمان دارد | |||||
| هر آنکو وصف خود گوید همی احوال خود خواهد | که برتر هست زان معنی اگر چه آن گمان دارد | |||||
| اگر بسیار بندیشی خرد باشد از او عاجز | کجا بر آسمان تاند شد آنکو نردبان دارد | |||||
| هر آنکس کو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرش | گمان وی خطا باشد اگر زاهن کمان دارد | |||||
| خرد کمتر از آن باشد که او در وی کند منزل | مغیلان چیست تا سیمرغ در وی آشیان دارد | |||||
| حواشی و عاء فکر خون پرورد خواهد شد | ازو بس خون برون آید کزو پر خون دهان دارد | |||||
| خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد | بنان در خط نگنجد ار چه خط نقش از بنان دارد | |||||
| خرد چون جست یک چندیش باز آمد به نومیدی | چه چیز است اندرین دلها که دلها را نوان دارد | |||||
| ورای هست و نیست و گفت و خاموشی و اندیشه | ورای این و برتر زین هزاران ره مکان دارد | |||||
| برآمد از بحار قدس میغ نور بر جانها | همه تشنه دلانرا او به خود در شادمان دارد | |||||
| چنان شادم ز عشق او که جان را میبرافشانم | چه باشد آنکه از عشق و خرد می جانفشان دارد | |||||
| چگونه باشدی ار هیچ من می تا نمی گفتن | که هست از عشق او چونان که چونان را چنان دارد | |||||
| معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد | چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد | |||||
| معانی را اسامی نه اسامی را معانی نه | وگر نه گفته گفتنی آنچه در پرده نهان دارد | |||||
| همه دردم از آن آید که حالم گفت نتوانم | مرا تنگی سخن در گفت سست و ناتوان دارد | |||||
| معانیهای بسیارست اندر دل مرا لیکن | نگنجد چون سخن در دل زبان و ترجمان دارد | |||||
| ولیکن چون براندیشم همه احوال خوش گردد | از آنکو داند این معنی که جان اندر میان دارد | |||||
| الاهی نام خود کردم بدو نسبت کنم خود را | اگر هر شاعری نسبت به بهمان و فلان دارد | |||||
| یکی را شد یکی غاوی میان ما و از مرغان | یکی قوت از شکر دارد یکی خور ز استخوان دارد | |||||
| ندارد طاقت مدحم ز ممدوحان عالم کس | وگر اسب کسی سگبانش نعل از زبرقان دارد | |||||
| وگر کلی موجودات روحانی و جسمانی | ببخشد بر چنین یک بیت حقا رایگان دارد | |||||
| چنین عالم تواند کرد عقل کل و گر خواهد | که گوید مثل این خود را به رنج جاودان دارد | |||||
| هزاران بار گفتم من که راز خویش بگشایم | ولیکن مر مرا خاموش ضعف مردمان دارد | |||||
| مرا هر گه سخن گویم سخن عالی شود لیکن | نگهبانم خرد باشد ز گفتی کن زیان دارد | |||||
| دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم | وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد | |||||
| هم اکنون بینی آن مرد خس نادان ناکس را | برد از این معانیها که در بسته میان دارد | |||||
| ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان | کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد | |||||
| چو من شست اندر آویزم به دریا اندر آویزد | به کام و حلق آن ماهی که بر پشت این جهان دارد | |||||
| چو شست اندر کشم لابد همه عالم شود ویران | همی بانگ و فغان خیزد ز هر کو خانمان دارد | |||||
| بجنبد عالم علوی چو زین یک بیت برخوانم | چرا چندین عجب داری که نادانی فغان دارد | |||||
| ز دریای محیط عقل جیحون معانی را | سوی کشتی روحانی زبان من روان دارد | |||||
| نه هرگز آنکه دارد گوش بشنید این چنین شعری | نه هرگز نیز خواهد گفت آنکس کو زبان دارد | |||||
| نخستین شعر من اینست دیگر تا چسان باشد | چگونه باشد آن آتش که زینگونه دخان دارد | |||||
| سخن با خود همی گویم که خود کس نیست در عالم | مرا باری خود اندر خود خرد بازارگان دارد | |||||