سلامان و ابسال/وصیت کردن پادشاه سلامان را
ظاهر
(وصیّت کردن بادشاه سلامان را)
| ای پسر ملک جهان جاوید نیست | بالغان را غایت امید نیست | |||||
| ۱۰۳۵ | پیشوا کن عقل دین اندوز را | مزرع فردا شناس امروز را | ||||
| پیش از آن کآید بسر این کشت زار | دولت جاوید را تخمی بکار | |||||
| هر عمل دارد بعلمی احتیاج | کوشش از دانش همی گیرد رواج | |||||
| آنچه خود دانی روش میکن بر آن | وآنچه نی می پرس از دانشوران | |||||
| هر چه میگیری و بیرون میدهی | بین که چون میگیری و چون میدهی | |||||
| ۱۰۴۰ | هر چه میگیری بحکم دین بگیر | نی بحکم مدبر دین نا پذیر | ||||
| هر کجا گیری بحکم دین فره | آن فره را هم بحکم دین بده | |||||
| کیسهٔ مظلوم را خالی مکن | پایهٔ ظالم بآن عالی مکن | |||||
| آن فتد در فاقه و فقر شگرف | وین کند آنرا بفسق و ظلم صرف | |||||
| عاقبت این شیوه گردد شیونت | خم شود از بار هر دو گردنت | |||||
| ۱۰۴۵ | رو متاب از راههای مستقیم | کاین بود دستور شاهان قدیم | ||||
| او بدوزخ رفت و تو در پی مرو | هیمهٔ دوزخ بسان وی مشو | |||||
| جهد کن تا هر خطا و هر خلل | گردد از عدلت بضدّ خود بدل | |||||
| نی که از تو عدل گیرد رنگ ظلم | خرد گردد جام عدل از سنگ ظلم | |||||
| تو شبانی و رعیّت چون رمه | در شبانی دور باش از دمدمه | |||||
| ۱۰۵۰ | در شبانی شیوهٔ دیگر مگیر | وز شبانان قدر خود برتر مگیر | ||||
| خود تو منصف شو چو نیکو مذهبان | چیست اصل کار گلّه با شبان | |||||
| باید اندر گلّه سرهنگان ترا | بهر ضبط گلّه یکرنگان ترا | |||||
| چون سگ گلّه ترا سر در کمند | لیک سگ بر گرگ نی بر گوسفند | |||||
| بر رمه باشد بلائی بس بزرگ | چون سگ درّنده باشد یار گرگ | |||||
| ۱۰۵۵ | از وزیران نیست شاهان را گزیر | لیک دانا و امین باید وزیر | ||||
| داند احوال ممالک را تمام | تا دهد بر صورت احسن نظام | |||||
| باشد اندر ملک و مال شه امین | نآورد بر غیر حق خود کمین | |||||
| زآنچه باشد قسمت شاه و حشم | از رعیت نی فزون گیرد نه کم | |||||
| مهربانی بر همه خلق خدای | مشفقی بر حال مسکین و گدای | |||||
| ۱۰۶۰ | لطف او مرهم نه هر سینه ریش | قهر او کینه کش هر ظلم کیش | ||||
| نی بدی در صورت و سیرت ددی | پیش ارباب خرد نابخردی | |||||
| چون سگ مسلخ همه آلودگی | خوی او زآلودگی آسودگی | |||||
| تا دهان خود نیالاید بخون | خواهد اندر رنج گاوی را زبون | |||||
| مُنهی باید ترا هر سو بپای | راست بین و صدق ورز و نیک رای | |||||
| ۱۰۶۵ | تا رساند با تو پنهان از همه | داستان ظلم و احسان از همه | ||||
| آنکه باشد از وزیر اندر نفیر | پرسش او را میفگن با وزیر | |||||
| هم بخود تفتیش کن آن حال را | ساز عالی پایهٔ اقبال را | |||||
| آنکه بهر تو کفایت میکند | ظلم بر شهر و ولایت میکند | |||||
| آن کفایت نی سعادت کردنست | هیمهٔ دوزخ بهم آوردنست | |||||
| ۱۰۷۰ | کافیست آری و از وی دور نیست | گر کند آخر ده خود را دویست | ||||
| حفظ کافی چون چنین وافر شود | نفس او طغیان کُند کافر شود | |||||
| هست پیش زیرکان ارجمند | حکم کافر بر مسلمان ناپسند | |||||
| قصّه کوته هر که ظلم آئین کند | وز پیء دنیات ترک دین کند | |||||
| نیست در گیتی ز وی نادان تری | کس نخورد از خصلت نادان بری | |||||
| ۱۰۷۵ | کار دین و دنییء خود را تمام | جز بدانایان میفگن والسّلام | ||||