سلامان و ابسال/بیعت دادن پادشاه ارکان دولت خود را با سلامان
ظاهر
(بیعت دادن بادشاه ارکان دولت خود را با سلامان)
(و تسلیم کردن تخت و تاج خود بوی)
| افسر شاهی چه خوش سرمایهایست | تخت سلطانی چه عالی پایه ایست | |||||
| ۱۰۲۰ | هر سری لایق بآن سرمایه نیست | هر قدم شایستهٔ آن پایه نیست | ||||
| چرخ سا پائی سزد این پایه را | عرش فرسا فرقی آن سرمایه را | |||||
| چون سلامان از غم ابسال رست | دل بمعشوق همایون فال بست | |||||
| دامنش زآلودگیها پاک شد | همتش را روی در افلاک شد | |||||
| تارک او گشت در خور تاج را | پای او تخت فلک معراج را | |||||
| ۱۰۲۵ | شاه یونان شهریاران را بخواند | سرکشان و تاجداران را بخواند | ||||
| جشنی آنسان ساخت کز شاهنشهان | نیست در طیّ تواریخ جهان | |||||
| بود هر لشکر کش و هر لشکری | حاضر آن جشن از هر کشوری | |||||
| زآن همه لشکر کش و لشکر که بود | با سلامان کرد بیعت هر که بود | |||||
| جمله دل از سروری برداشتند | سر بطوق بندگی افراشتند | |||||
| ۱۰۳۰ | شه مرصع افسرش بر سر نهاد | تخت ملکش زیر پا از زر نهاد | ||||
| هفت کشور را بوی تسلیم کرد | رسم کشور داریش تعلیم کرد | |||||
| کرد انشا در چنان هنگامهٔ | از برای او وصیّت نامهٔ | |||||
| بر سر جمع آشکارا نی نهفت | صد گر ز الماس فکرت سفت و گفت | |||||