سعدی (غزلیات)/بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (غزلیات)  از سعدی
(بخت جوان دارد آن که با تو قرینست)
'


 بخت جوان دارد آن که با تو قرینستپیر نگردد که در بهشت برینست 
 دیگر از آن جانبم نماز نباشدگر تو اشارت کنی که قبله چنینست 
 آینه‌ای پیش آفتاب نهادستبر در آن خیمه یا شعاع جبینست 
 گر همه عالم ز لوح فکر بشویندعشق نخواهد شدن که نقش نگینست 
 گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیستگوشه چشمت بلای گوشه نشینست 
 تا نه تصور کنی که بی تو صبوریمگر نفسی می‌زنیم بازپسینست 
 حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفتبانگ برآمد که غارت دل و دینست 
 سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسبابروی تو بینم که ملک روی زمینست 
 عاشق صادق به زخم دوست نمیردزهر مذابم بده که ماء معینست 
 سعدی از این پس که راه پیش تو دانستگر ره دیگر رود ضلال مبینست