سعدی (باب نهم در توبه و راه صواب)/به صنعا درم طفلی اندر گذشت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب نهم در توبه و راه صواب)  از سعدی
(به صنعا درم طفلی اندر گذشت)
'


 به صنعا درم طفلی اندر گذشتچه گویم کز آنم چه بر سر گذشت! 
 قضا نقش یوسف جمالی نکردکه ماهی گورش چو یونس نخورد 
 در این باغ سروی نیامد بلندکه باد اجل بیخش از بن نکند 
 نهالی به سی سال گردد درختز بیخش برآرد یکی باد سخت 
 عجب نیست بر خاک اگر گل شکفتکه چندین گل‌اندام در خاک خفت 
 به دل گفتم ای ننگ مردان بمیرکه کودک رود پاک و آلوده پیر 
 ز سودا و آشفتگی بر قدشبرانداختم سنگی از مرقدش 
 ز هولم در آن جای تاریک تنگبشورید حال و بگردید رنگ 
 چو بازآمدم زان تغیر به هوشز فرزند دلبندم آمد به گوش 
 گرت وحشت آمد ز تاریک جایبه هش باش و با روشنایی درآی 
 شب گور خواهی منور چو روزاز این جا چراغ عمل برفروز 
 تن کار کن می‌بلرزد ز تبمبادا که نخلش نیارد رطب 
 گروهی فراوان طمع ظن برندکه گندم نیفشانده خرمن برند 
 بر آن خرود سعدی که بیخی نشاندکسی برد خرمن که تخمی فشاند