سعدی (باب سوم در عشق و مستی و شور)/یکی تشنه می‌گفت و جان می‌سپرد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب سوم در عشق و مستی و شور)  از سعدی
(یکی تشنه می‌گفت و جان می‌سپرد)
'


 یکی تشنه می‌گفت و جان می‌سپردخنک نیکبختی که در آب مرد 
 بدو گفت نابالغی کای عجبچو مردی چه سیراب و چه خشک لب 
 بگفتا نه آخر دهان تر کنمکه تا جان شیرینش در سر کنم؟ 
 فتد تشنه در آبدان عمیقکه داند که سیراب میرد غریق 
 اگر عاشقی دامن او بگیروگر گویدت جان بده، گو بگیر 
 بهشت تن آسانی آنگه خوریکه بر دوزخ نیستی بگذری 
 دل تخم کاران بود رنج کشچو خرمن برآید بخسبند خوش 
 در این مجلس آن کس به کامی رسیدکه در دور آخر به جامی رسید