سعدی (باب سوم در عشق و مستی و شور)/شنیدم که بر لحن خنیاگری

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' سعدی (باب سوم در عشق و مستی و شور)  از سعدی
(شنیدم که بر لحن خنیاگری)
'


 شنیدم که بر لحن خُنیاگریبه رقص اندر آمد پری پیکری 
 ز دلهای شوریده پیرامنشگرفت آتش شمع در دامنش 
 پراگنده خاطر شد و خشمناکیکی گفتش از دوستداران، چه باک؟ 
 تو را آتش ای یار دامن بسوختمرا خود به یک‌باره خرمن بسوخت 
 اگر یاری از خویشتن دم مزنکه شرک است با یار و با خویشتن 
 چنین دارم از پیر داننده یادکه شوریده‌ای سر به صحرا نهاد 
 پدر در فراقش نخورد و نخفتپسر را ملامت بکردند و گفت 
 از انگه که یارم کس خویش خوانددگر با کسم آشنایی نماند 
 به حقش که تا حق جمالم نموددگر هرچه دیدم خیالم نمود 
 نشد گم که روی از خلایق بتافتکه گم کرده خویش را باز یافت 
 پراگند گانند زیر فلککه هم دد توان خواندشان هم ملک 
 زیاد مَلِک چون مَلَک نارمندشب و روز چون دد ز مردم رمند 
 قوی بازوانند و کوتاه دستخردمند شیدا و هشیار مست 
 گه آسوده در گوشه‌ای خرقه دوزگه آشفته در مجلسی خرقه سوز 
 نه سودای خودشان، نه پروای کسنه در کنج توحیدشان جای کس 
 پریشیده عقل و پراگنده هوشز قول نصیحتگر آگنده گوش 
 به دریا نخواهد شدن بط غریقسمندر چه داند عذاب الحریق؟ 
 تهیدست مردان پر حوصلهبیابان نوردان بی قافله 
 ندارند چشم از خلایق پسندکه ایشان پسندیده حق بسند 
 عزیزان پوشیده از چشم خلق،نه زنار داران پوشیده دلق 
 پر از میوه و سایه‌ور چون رَزندنه چون ما سیه‌کار و اَزرَق رزند 
 بخود سر فرو برده همچون صدفنه مانند دریا برآورده کف 
 نه مردم همین استخوانند و پوستنه هر صورتی جان معنی در اوست 
 نه سلطان خریدار هر بنده‌ای استنه در زیر هر ژنده‌ای زنده‌ای است 
 اگر ژاله هر قطره‌ای دُر شدیچو خرمهره بازار از او پر شدی 
 چو غازی به خود بر نبندند پایکه محکم رود پای چوبین ز جای 
 حریفان خلوت سرای الستبه یک جرعه تا نفخه‌ی صور مست 
 به تیغ از غرض برنگیرند چنگکه پرهیز و عشق آبگینه‌ست و سنگ