سعدی (باب دهم در مناجات و ختم کتاب)/شنیدم که مستی ز تاب نبید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سعدی (باب دهم در مناجات و ختم کتاب)  از سعدی
(شنیدم که مستی ز تاب نبید)
'


 شنیدم که مستی ز تاب نبیدبه مقصوره‌ی مسجدی در دوید 
 بنالید بر آستان کرمکه یارب به فردوس اعلی برم 
 موذن گریبان گرفتش که هینسگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین 
 چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟نمی‌زیبدت ناز با روی زشت 
 بگفت این سخن پیر و بگریست مستکه مستم بدار از من ای خواجه دست 
 عجب داری از لطف پروردگارکه باشد گنهکاری امیدوار؟ 
 تو را می‌نگویم که عذرم پذیردر توبه بازست و حق دستگیر 
 همی شرم دارم ز لطف کریمکه خوانم گنه پیش عفوش عظیم 
 کسی را که پیری درآرد ز پایچو دستش نگیری نخیزد ز جای 
 من آنم ز پای اندر افتاده پیرخدایا به فضل توام دست گیر 
 نگویم بزرگی و جاهم ببخشفروماندگی و گناهم ببخش 
 اگر یاری اندک زلل داندمبه نابخردی شهره گرداندم 
 تو بینا و ما خائف از یکدگرکه تو پرده پوشی و ما پرده در 
 برآورده مردم ز بیرون خروشتو با بنده در پرده و پرده پوش 
 به نادانی ار بندگان سرکشندخداوندگاران قلم در کشند 
 اگر جرم بخشی به مقدار جودنماند گنهکاری اندر وجود 
 وگر خشم گیری به قدر گناهبه دوزخ فرست و ترازو مخواه 
 گرم دست گیری به جایی رسموگر بفگنی بر نگیرد کسم 
 که زور آورد گر تو یاری دهی؟که گیرد چو تو رستگاری دهی؟ 
 دو خواهند بودن به محشر فریقندانم کدامان دهندم طریق 
 عجب گر بود راهم از دست راستکه از دست من جز کژی برنخاست 
 دلم می‌دهد وقت وقت این امیدکه حق شرم دارد ز موی سفید 
 عجب دارم ار شرم دارد ز منکه شرمم نمی‌آید از خویشتن 
 نه یوسف که چندان بلا دید و بندچو حکمش روان گشت و قدرش بلند 
 گنه عفو کرد آل یعقوب را؟که معنی بود صورت خوب را 
 به کردار بدشان مقید نکردبضاعات مزجاتشان رد نکرد 
 ز لطفت همین چشم داریم نیزبر این بی‌بضاعت ببخش ای عزیز 
 کس از من سیه نامه تر دیده نیستکه هیچم فعال پسندیده نیست 
 جز این کاعتمادم به یاری تستامیدم به آمرزگاری تست 
 بضاعت نیاوردم الا امیدخدایا ز عفوم مکن ناامید