رباعیات خیام (تصحیح رمضانی)/رباعیات ۳۰۱ — ۴۰۰
ظاهر
۳۰۱
| لب بر لب کوزه بردم از غایت آز | ||||||
| تا زو طلبم واسطهٔ عمر دراز | ||||||
| با من بزبان حال میگفت این راز | ||||||
| عمری چو تو بودهام دمی با من ساز | ||||||
۳۰۲
| ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز | ||||||
| از روی حقیقتی و نه از روی مجاز | ||||||
| بازیچه همی کنیم بر نطع وجود | ||||||
| افتیم بصندوق عدم یک یک باز | ||||||
۳۰۳
| معشوقه که عمرش چو غمم دراز باد | ||||||
| امروز بنو تلطّفی کرد آغاز | ||||||
| بر چشم من انداخت دمی چشم و برفت | ||||||
| یعنی که نکوئی کن و در آب انداز | ||||||
۳۰۴
| میپرسیدی که چیست این نقش مجاز | ||||||
| گر برگویم حقیقتش هست دراز | ||||||
| نقشی است پدید آمده از دریائی | ||||||
| و آنگاه شده بقعر آن دریا باز | ||||||
۳۰۵
| وقت سحر است خیز ای مایهٔ ناز | ||||||
| نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز | ||||||
| کانها که بجایند نپایند دراز | ||||||
| و آنها که شدند کس نمیآید باز | ||||||
۳۰۶
| یارب تو جمال آن مه مهر انگیز | ||||||
| آراستهٔ بسنبل عنبر بیز | ||||||
| پس حکم همی کنی که در وی منگر | ||||||
| این حکم چنان بود که کجدار و مریز | ||||||

۳۰۷
| از حادثهٔ زمان زاینده مترس | ||||||
| وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس | ||||||
| این یکدم عمر را بعشرت بگذار | ||||||
| از رفته میندیش و ز آینده مترس | ||||||
۳۰۸
| آغاز روان گشتن این زرّین طاس | ||||||
| و انجام خرابی چنین نیک اساس | ||||||
| دانسته نمیشود بمعیار عقول | ||||||
| سنجیده نمیشود بمقیای قیاس | ||||||
۳۰۹
| مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ طوس | ||||||
| در پیش نهاده کلّهٔ کیکاوس | ||||||
| با کلّه همیگفت که افسوس افسوس | ||||||
| کو بانگ جرسها و کجا نالهٔ کوس | ||||||
۳۱۰
| آن می که حیات جاودانیست بنوش | ||||||
| سرمایهٔ لذّت جوانیست بنوش | ||||||
| سوزنده چو آتش است، لیکن غم را | ||||||
| سازنده چو آب زندگانیست بنوش | ||||||
۳۱۱
| پندی دهمت اگر بمن داری گوش | ||||||
| از بهر خدا جامهٔ تزویر مپوش | ||||||
| دنیی همه ساعتیّ و عمر تو دمی | ||||||
| از بهر دمی عمر ابد را مفروش | ||||||
۳۱۲
| جامیست که عقل آفرین میزندش | ||||||
| صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش | ||||||
| این کوزه گر دهر چنین جام لطیف | ||||||
| میسازد و باز بر زمین میزندش | ||||||
۳۱۳
| خیّام اگر ز باده مستی خوش باش | ||||||
| با ماه رخی اگر نشستی خوش باش | ||||||
| چون عاقبت کار جهان نیستی است | ||||||
| انگار که نیستی چو هستی خوش باش | ||||||
۳۱۴
| در کارگه کوزه گری رفتم دوش | ||||||
| دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش | ||||||
| هر یک بزبان حال با من گفتند | ||||||
| کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش | ||||||
۳۱۵
| زانروح که راح ناب میخوانندش | ||||||
| تیمار دل خراب میخوانندش | ||||||
| جامی دو سه سنگین بمن آرید سبک | ||||||
| خیر آب چرا شراب میخوانندش | ||||||
۳۱۶
| سرمست بمیخانه گذر کردم دوش | ||||||
| پیری دیدم مست و سبوئی بر دوش | ||||||
| گفتم ز خدا شرم نداری ای پیر | ||||||
| گفتا کرم از خداست می نوش خموش | ||||||
۳۱۷
| غم چند خوری ز کار نا آمده پیش | ||||||
| رنج است نصیب مردم دور اندیش | ||||||
| خوش باش و جهان تنگ مکن بر دل خویش | ||||||
| کز خوردن غم رزق نگردد کم و بیش | ||||||
۳۱۸
| می را که خرد همیشه دارد پاسش | ||||||
| او چشمهٔ خضرست و منم الیاسش | ||||||
| من قوّت دل قوت روانش خوانم | ||||||
| چون گفت خدا منافعُ للناسش | ||||||
۳۱۹
| هفتاد و دو ملتند در دین کم و بیش | ||||||
| از ملتها عشق تو دارم در پیش | ||||||
| چه کفر و چه اسلام چه طاعت چه گناه | ||||||
| مقصود توئی بهانه بردار ز پیش | ||||||
۳۲۰
| یکی هنرم بین و گنه ده ده بخش | ||||||
| هر جرم که رفت حسبةً لله بخش | ||||||
| از باد هوا آتش کین را مفروز | ||||||
| ما را بسر خاک رسول الله بخش | ||||||
۳۲۱
| می در قدح انصاف که جانیست لطیف | ||||||
| در کالبد شیشه روانیست لطیف | ||||||
| لایق نبود هیچ گران همدم می | ||||||
| جز ساغر باده کان گرانیست لطیف | ||||||
۳۲۲
| هین صبح دمید و دامنِ شب شد چاک | ||||||
| برخیز و صبوح کن چرائی غمناک | ||||||
| می نوش دلا که صبح بسیار دمد | ||||||
| او روی بما کرده و ما روی خاک | ||||||
۳۲۳
| خیّام زمانه از کسی دارد ننگ | ||||||
| کو در غم ایّام نشیند دلتنگ | ||||||
| می خور تو در آبگینه با نالهٔ چنگ | ||||||
| زان پیش که آبگینه آید بر سنگ | ||||||
۳۲۴
| از قعر حضیض خاک تا اوج زحل | ||||||
| کردم همه مشکلات گردون را حل | ||||||
| بیرون جستم ز قید هر مکر و حیل | ||||||
| هر بند گشاده شد مگر بند اجل | ||||||

۳۲۵
| این صورت کوزه جمله نقش است و خیال | ||||||
| عارف نبود هرکه نداند این حال | ||||||
| بنشین قدح باده بنوش و خوش باش | ||||||
| فارغ شو ازین نقل و خیالات محال | ||||||
۳۲۶
| با سرو قدی تازهتر از خرمن گل | ||||||
| از دست مده جام می و دامن گل | ||||||
| زان پیش که ناگه شود از باد اجل | ||||||
| پیراهن عمر تو چو پیراهن گل | ||||||
۳۲۷
| در سر مگذار هیچ سودای محال | ||||||
| می خور همه ساله ساغر مالامال | ||||||
| با دختر رز نشین و عیشی میکن | ||||||
| دختر بحرام به که مادر بحلال | ||||||
۳۲۸
| کس خلد و جحیم را ندیدست ای دل | ||||||
| گوئی که از آن جهان رسیدست ای دل | ||||||
| امّید و هراس ما بچیزی است کز آن | ||||||
| جز نام و نشانی نه پدیدست ای دل | ||||||
۳۲۹
| آنروز که نیست در سر آب تاکم | ||||||
| زهری بود ار دهر دهد تریاکم | ||||||
| زهر است غم جهان و تریاقش می | ||||||
| تریاق خورم ز زهر نبود باکم | ||||||
۳۳۰
| از باده شود تکبّر از سرها کم | ||||||
| وز باده شود گشاده بند محکم | ||||||
| ابلیس اگر ز باده خوردی جامی | ||||||
| کردی دو هزار سجده پیش آدم | ||||||
۳۳۱
| از خالق کردگار و از ربّ رحیم | ||||||
| نومید نیم بجرم و عصیان عظیم | ||||||
| گر مست و خراب خفته باشم امروز | ||||||
| فردا بخشد باستخوانهای رمیم | ||||||
۳۳۲
| افسوس که بی فایده فرسوده شدیم | ||||||
| وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم | ||||||
| دردا و ندامتا که تا چشم زدیم | ||||||
| نابوده بکام خویش نابوده شدیم | ||||||
۳۳۳
| ای چرخ ز گردش تو خورسند نیم | ||||||
| آزادم کن که لایق بند نیم | ||||||
| گر میل تو با بیخرد و نااهل است | ||||||
| من نیز چنان اهل و خردمند نیم | ||||||
۳۳۴
| ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم | ||||||
| وین یکدم عمر را غنیمت شمریم | ||||||
| فردا که ازین دیر فنا در گذریم | ||||||
| با هفت هزار سالگان سر بسریم | ||||||
۳۳۵
| ایزد چو نخواست آنچه من خواستهام | ||||||
| کی گردد راست آنچه من خواستهام | ||||||
| گر هست صواب آنچه او خواسته است | ||||||
| پس جمله خطاست آنچه من خواستهام | ||||||
۳۳۶
| ای مفتی شهر از تو پرکارتریم | ||||||
| با این همه مستی از تو هشیارتریم | ||||||
| تو خون کسان خوریّ و ما خون رزان | ||||||
| انصاف بده کدام خونخوارتریم | ||||||

۳۳۷
| این چرخ فلک که ما در او حیرانیم | ||||||
| فانوس خیال از او مثالی دانیم | ||||||
| خورشید چراغ آن و عالم فانوس | ||||||
| ما چون صوریم کاندر او گردانیم | ||||||
۳۳۸
| با رحمت تو من از گنه نندیشم | ||||||
| با توشهٔ تو ز رنج ره نندیشم | ||||||
| گر لطف توام سفید رو گرداند | ||||||
| حقّا که ز نامهٔ سیه نندیشم | ||||||
۳۳۹
| با نفس همیشه در نبردم چه کنم | ||||||
| وز کردهٔ خویشتن بدردم چه کنم | ||||||
| گیرم که ز من در گذرانی بکرم | ||||||
| زین شرم که دیدی که چه کردم چه کنم | ||||||
۳۴۰
| برخیزم و عزم بادهٔ ناب کنم | ||||||
| رنگ رخ خود به رنگ عنّاب کنم | ||||||
| این عقل فضول پیشه را مشتی می | ||||||
| بر روی زنم چنانکه در خواب کنم | ||||||
۳۴۱
| برخیز و بیا که چنگ بر چنگ زنیم | ||||||
| می نوش کنیم و نام بر ننگ زنیم | ||||||
| سجّاده بیک پیاله می بفروشیم | ||||||
| وین شیشهٔ زهد بر سر سنگ زنیم | ||||||
۳۴۲
| بر بفرش خاک خفتگان میبینم | ||||||
| در زیر زمین نهفتگان میبینم | ||||||
| چندانکه بصحرای عدم مینگرم | ||||||
| ناآمدگان و رفتگان میبینم | ||||||
۳۴۳
| تا چند اسیر عقل هر روزه شویم | ||||||
| در دهر چه صدساله چه یکروزه شویم | ||||||
| در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما | ||||||
| در کارگه کوزه گرا کوزه شویم | ||||||
۳۴۴
| تا ظن نبری که من بخود موجودم | ||||||
| یا این ره تاریک بخود پیمودم | ||||||
| چون بود و حقیقت من از او بوده است | ||||||
| من خود که بدم کجا بدم کی بودم | ||||||
۳۴۵
| جانا من و تو نمونهٔ پرگاریم | ||||||
| سر گرچه دو کردهایم یکتن داریم | ||||||
| بر نقطه روانیم کنون دایره وار | ||||||
| تا آخر کار سر بهم باز آریم | ||||||
۳۴۶
| چون نیست مقام ما در این دیر مقیم | ||||||
| پس بی می و معشوقه خطائیست عظیم | ||||||
| تا کی ز قدیم و محدث ای مرد حکیم | ||||||
| چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم | ||||||
۳۴۷
| در پای اجل چو من سرافکنده شوم | ||||||
| وز بیخ امید عمر برکنده شوم | ||||||
| زنهار گِلم بجز صراحی مکنید | ||||||
| شاید که ز باده پر شود زنده شوم | ||||||
۳۴۸
| در عشق تو صد گونه ملامت بکشم | ||||||
| ور بشکنم آن عهد غرامت بکشم | ||||||
| گر عمر وفا کند جفاهای ترا | ||||||
| باری کم از آنکه تا قیامت بکشم | ||||||
۳۴۹
| در مسجد اگرچه با نیاز آمدهام | ||||||
| حقّا که نه از بهر نماز آمدهام | ||||||
| اینجا روزی سجّادهٔ دزدیدم | ||||||
| آن کهنه شده است باز بازآمدهام | ||||||
۳۵۰
| دل فرق نمیکند همی دانه ز دام | ||||||
| رائیش بمسجد است و رائیش بجام | ||||||
| با این همه ما و می و معشوقه مدام | ||||||
| در میکده پخته به که در صومعه خام | ||||||
۳۵۱
| دنیا چو فناست من بجز فن نکنم | ||||||
| جز رای نشاظ و می روشن نکنم | ||||||
| گویند مرا که ایزدت توبه دهاد | ||||||
| او خود ندهد و گر دهد من نکنم | ||||||
۳۵۲
| دوشینه پی شراب میگردیدم | ||||||
| افسرده گلی کنار آتش دیدم | ||||||
| گفتم که چه کردهٔ که میسوزندت | ||||||
| گفتا نفسی در این چمن خندیدم | ||||||
۳۵۳
| شبها گذرد که دیده بر هم نزنیم | ||||||
| جز جام پیاپی دمادم نزنیم | ||||||
| خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح | ||||||
| کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم | ||||||
۳۵۴
| صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم | ||||||
| وین شیشهٔ نام و ننگ بر سنگ زنیم | ||||||
| دست از امل دراز خود باز کشیم | ||||||
| در زلف نگار و دامن چنگ زنیم | ||||||

۳۵۵
| کو محرم راز تا بگویم یکدم | ||||||
| کز اوّل کار خود چه بودست آدم | ||||||
| محنت زدهٔ سرشتهٔ از گِلِ غم | ||||||
| یکچند جهان بگشت و برداشت قدم | ||||||
۳۵۶
| گر من ز می مغانه مستم هستم | ||||||
| ور عاشق و رند و می پرستم هستم | ||||||
| هر طایفهای بمن گمانی دارند | ||||||
| من زان خودم چنانچه هستم هستم | ||||||
۳۵۷
| گفتم که دگر بادهٔ گلگون نخورم | ||||||
| می خون رزانست دگر خون نخورم | ||||||
| پیر خردم گفت بجدّ میگوئی | ||||||
| گفتم که مزاح میکنم چون نخورم | ||||||
۳۵۸
| گل گفت که من یوسف مصر چمنم | ||||||
| یاقوت گرانمایهٔ پر زر دهنم | ||||||
| گفتم چو تو یوسفی نشانی بنمای | ||||||
| گفتا که بخون غرقه نگر پیرهنم | ||||||
۳۵۹
| گویند مرا که می پرستم هستم | ||||||
| گویند مرا فاسق و مستم هستم | ||||||
| در ظاهر من نگاه بسیار مکن | ||||||
| کاندر باطن چنانکه هستم هستم | ||||||
۳۶۰
| ما افسر خان و تاج کی بفروشیم | ||||||
| دستار و قصب ببانگ نی بفروشیم | ||||||
| تسبیح که پیک لشکر تزویر است | ||||||
| ناگاه بیک پیاله می بفروشم | ||||||
۳۶۱
| مائیم در اوفتاده چون مرغ بدام | ||||||
| دلخستهٔ روزگار و آشفته مدام | ||||||
| سرگشته در این دائرهٔ بی در و بام | ||||||
| ناآمده بر مراد و نارفته بکام | ||||||
۳۶۲
| ما خرقهٔ زهد بر سر خُم کردیم | ||||||
| وز خاک خرابات تیمم کردیم | ||||||
| باشد که درون میکده دریابیم | ||||||
| آن عمر که در مدرسهها گم کردیم | ||||||
۳۶۳
| مقصود ز جمله آفرینش مائیم | ||||||
| در چشم خرد جوهر بینش مائیم | ||||||
| این دایرهٔ جهان چو انگشتری است | ||||||
| بی هیچ شکی نقش نگینش مائیم | ||||||
۳۶۴
| من باده خورم ولیک مستی نکنم | ||||||
| الّا بقدح دراز دستی نکنم | ||||||
| دانی غرضم ز می پرستی چه بود | ||||||
| تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم | ||||||
۳۶۵
| من بی می ناب زیستن نتوانم | ||||||
| بی باده کشید بار تن نتوانم | ||||||
| من بندهٔ آن دمم که ساقی گوید | ||||||
| یک جام دگر بگیر و من نتوانم | ||||||
۳۶۶
| من ظاهر نیستیّ و هستی دانم | ||||||
| من باطن هر فراز و پستی دانم | ||||||
| با اینهمه از دانش خود شرمم باد | ||||||
| گر مرتبهای ورای مستی دانم | ||||||
۳۶۷
| میلم بشراب ناب باشد دایم | ||||||
| گوشم بنی و رباب باشد دایم | ||||||
| گر خاک مرا کوزهگران کوزه کنند | ||||||
| آن کوزه پر از شراب باشد دایم | ||||||
۳۶۸
| هشیار نبودهام دمی تا هستم | ||||||
| گر خود شب قدر است در آنشب مستم | ||||||
| لب بر لب جام و سینه بر سینهٔ خُم | ||||||
| تا روز بگردن صراحی دستم | ||||||
۳۶۹
| یارب تو گِلم سرشتهٔ من چکنم | ||||||
| وین پشم و قصب تو رشتهٔ من چکنم | ||||||
| هر نیک و بدی که از من آید بوجود | ||||||
| تو بر سر من نوشتهٔ من چکنم | ||||||
۳۷۰
| یک چند بکودکی باستاد شدیم | ||||||
| یک چند ز استادی خود شاد شدیم | ||||||
| پایان سخن شنو که ما را چه رسید | ||||||
| از خاک درآمدیم و بر باد شدیم | ||||||
۳۷۱
| یکدست بمصحفیم و یکدست بجام | ||||||
| گه نزد حلالیم و گهی نزد حرام | ||||||
| مائیم در این گنبد فیروزه رخام | ||||||
| نی کافر مطلق نه مسلمان تمام | ||||||
۳۷۲
| آن جسم پیاله بین بجان آبستن | ||||||
| همچون سمنی بارغوان آبستن | ||||||
| نی نی غلطم که باده از غایت لطف | ||||||
| آبی است به آتش روان آبستن | ||||||
۳۷۳
| آن را که وقوف است بر احوال جهان | ||||||
| شادیّ و غم جهان برو شد یکسان | ||||||
| چون نیک و بد جهان بسر خواهد شد | ||||||
| خواهی همه درد باش و خواهی درمان | ||||||
۳۷۴
| از گردش این دائرهٔ بیپایان | ||||||
| برخورداری دو نوع مردم را دان | ||||||
| یا با خبری تمام از نیک و بدش | ||||||
| یا بی خبری از خود و از حال جهان | ||||||
۳۷۵
| اسرار ازل را نه تو دانیّ و نه من | ||||||
| وین حرف معمّا نه تو خوانیّ و نه من | ||||||
| هست از پس پرده گفتگوی من و تو | ||||||
| چون پرده برافتد نه تو مانیّ و نه من | ||||||
۳۷۶
| اکنون که زند هزار دستان دستان | ||||||
| جز بادهٔ لعل از کف مستان مستان | ||||||
| برخیز و بیا که گل بشادی بشکفت | ||||||
| روزی دو سه داد خود ز بستان بستان | ||||||
۳۷۷
| برخیز و مخور غم جهان گذران | ||||||
| بنشین و جهان بشادمانی گذران | ||||||
| در طبع جهان اگر وفائی بودی | ||||||
| نوبت بتو خود نیامدی از دگران | ||||||
۳۷۸
| بر سینهٔ غم پذیر من رحمت کن | ||||||
| بر حال دل اسیر من رحمت کن | ||||||
| بر پای خرابات رو من بخشای | ||||||
| بر دست پیاله گیر من رحمت کن | ||||||
۳۷۹
| بشنو ز من ای زبدهٔ یاران کهن | ||||||
| دل تنگ مکن زین فلک بی سر و بن | ||||||
| بر گوشهٔ عرصهٔ سلامت بنشین | ||||||
| بازیچهٔ دهر را تماشا میکن | ||||||
۳۸۰
| تا بتوانی خدمت رندان میکن | ||||||
| بنیاد نماز و روزه ویران میکن | ||||||
| بشنو سخن راست ز خیّام ایدوست | ||||||
| می میخور و ره میزن و احسان میکن | ||||||
۳۸۱
| چو حاصل آدمی درین شورستان | ||||||
| جز خوردن غصّه نیست تا کندن جان | ||||||
| خرّم دل آنکه زین جهان زود برفت | ||||||
| و آسوده کسی که خود نیامد بجهان | ||||||
۳۸۲
| رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین | ||||||
| نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین | ||||||
| نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین | ||||||
| اندر دو جهان کرا بود زهرهٔ این | ||||||
۳۸۳
| روزی که گذشت از او دگر یاد مکن | ||||||
| فردا که نیامدست فریاد مکن | ||||||
| بر نامده و گذشته بنیاد مکن | ||||||
| حالی خوش باش و عمر بر باد مکن | ||||||
۳۸۴
| زین گنبد گردنده بدافعالی بین | ||||||
| وز رفتن دوستان جهان خالی بین | ||||||
| تا بتوانی تو یک نفس خود را باش | ||||||
| فردا منگر دی مطلب حالی بین | ||||||
۳۸۵
| قومی متفکرند در مذهب و دین | ||||||
| جمعی متحیرند در شک و یقین | ||||||
| ناگاه منادئی در آید ز کمین | ||||||
| کای بیخبران راه نه آنیست و نه این | ||||||
۳۸۶
| گاویست بر آسمان و نامش پروین | ||||||
| گاویست دگر نهفته در زیر زمین | ||||||
| گر بینائی چشم حقیقت بگشا | ||||||
| زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین | ||||||
۳۸۷
| گر بر فلکم دست بدی چون یزدان | ||||||
| برداشتمی من این فلک را ز میان | ||||||
| وز نو فلک دگر چنان ساختمی | ||||||
| کازاده بکام دل رسیدی آسان | ||||||
۳۸۸
| گویند مرا که می بخور کمتر از این | ||||||
| آخر بچه عذر بر نداری سر از این | ||||||
| عذرم رخ یار و بادهٔ صبحدم است | ||||||
| انصاف بده چه عذر روشنتر از این | ||||||
۳۸۹
| مسکین دل دردمند دیوانهٔ من | ||||||
| هشیار نشد ز عشق جانانهٔ من | ||||||
| روزی که شراب عاشقی در دادند | ||||||
| در خون جگر زدند پیمانهٔ من | ||||||
۳۹۰
| می خوردن و گرد نیکوان گردیدن | ||||||
| به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن | ||||||
| گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود | ||||||
| پس روی بهشت کس نخواهد دیدن | ||||||

۳۹۱
| نتوان دل شاد را بغم فرسودن | ||||||
| وقت خوش خود بسنگ محنت سودن | ||||||
| در دهر که داند که چه خواهد بودن | ||||||
| می باید و معشوق و بکام آسودن | ||||||
۳۹۲
| آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو | ||||||
| بر درگه او شهان نهادندی رو | ||||||
| دیدیم که بر کنگرهاش فاختهٔ | ||||||
| بنشسته همی گفت که کو کو کو کو | ||||||
۳۹۳
| از آمدن و رفتن ما سودی کو | ||||||
| وز تار امید عمر ما پودی کو | ||||||
| چندین سر و پای نازنینان جهان | ||||||
| میسوزد و خاک میشود دودی کو | ||||||
۳۹۴
| از تن چو برفت جان پاک من و تو | ||||||
| خشتی دو نهند بر مغاک من و تو | ||||||
| وانگاه ز بهر خشت گور دگران | ||||||
| در کالبدی کشند خاک من و تو | ||||||
۳۹۵
| ای رفته بچوگان قضا همچون گو | ||||||
| چپ میرو و راست میدو و هیچ مگو | ||||||
| کانکس که ترا فکند اندر تک و پو | ||||||
| او داند و او داند و او داند و او | ||||||
۳۹۶
| این چرخ فلک بهر هلاک من و تو | ||||||
| قصدی دارد بجان پاک من و تو | ||||||
| بر سبزه نشین پیاله کش دیر نماند | ||||||
| تا سبزه برون دمد ز خاک من و تو | ||||||
۳۹۷
| بردار پیاله و سبو ای دلجو | ||||||
| برگرد بگرد سبزه زار و لب جو | ||||||
| کاین چرخ بسی قدِ بتان مهرو | ||||||
| صد بار پیاله کرد و صد بار سبو | ||||||
۳۹۸
| مائیم خریدار می کهنه و نو | ||||||
| وانگاه فروشندهٔ عالم بدو جو | ||||||
| گفتی که پس از مرگ کجا خواهی رفت | ||||||
| می پیش من آر و هرکجا خواهی رو | ||||||
۳۹۹
| ناکرده گنه در جهان کیست بگو | ||||||
| آنکس که گنه نکرد چون زیست بگو | ||||||
| من بد کنم و تو بد مکافات دهی | ||||||
| پس فرق میان من و تو چیست بگو | ||||||
۴۰۰
| از درس علوم جمله بگریزی به | ||||||
| واندر سر زلف دلبر آویزی به | ||||||
| زان پیش که روزگار خونت ریزد | ||||||
| تو خون قنینه در قدح ریزی به | ||||||