رباعیات خیام (تصحیح رمضانی)/رباعیات ۲۰۱ — ۳۰۰
ظاهر
۲۰۱
| خورشید کمند صبح بر بام افکند | ||||||
| کیخسرو روز باده در جام افکند | ||||||
| می خور که منادی سحرگه خیزان | ||||||
| آوازهٔ اشربوا در ایّام افکند | ||||||
۲۰۲
| خوش باش که عالم گذران خواهد بود | ||||||
| جان در پیِ تن نعره زنان خواهد بود | ||||||
| این کاسهٔ سرها که تو بینی فردا | ||||||
| زیر لگد کوزه گران خواهد بود | ||||||
۲۰۳
| خوش باش که غصّه بیکران خواهد بود | ||||||
| بر چرخ قران اختران خواهد بود | ||||||
| خشتی که ز قالب تو خواهند زدن | ||||||
| ایوان و سرای دیگران خواهد بود | ||||||
۲۰۴
| خوش باش که ماه عید نو خواهد شد | ||||||
| و اسباب طرب جمله نکو خواهد شد | ||||||
| مه زرد و خمیده قدّ و لاغر شد و سست | ||||||
| مانا که درین رنج فرو خواهد شد | ||||||
۲۰۵
| خیّام اگرچه خرگه چرخ کبود | ||||||
| زد خیمه و در بست درِ گفت و شنود | ||||||
| چون شکل حباب باده در جامِ وجود | ||||||
| ساقیّ ازل هزار خیام نمود | ||||||
۲۰۶
| دادم بامید زندگانی بر باد | ||||||
| نابوده ز عمر خویشتن روزی شاد | ||||||
| زان میترسم که عمر امانم ندهد | ||||||
| چندانکه ز روزگار بستانم داد | ||||||
۲۰۷
| دارم گنهی که پشت ایمان شکند | ||||||
| بازار تمام بت پرستان شکند | ||||||
| بار گنهم اگر بمیزان سنجند | ||||||
| ترسم که بروز حشر میزان شکند | ||||||
۲۰۸
| در چشم تو عالم ارچه میآرایند | ||||||
| مگرای بدان که عاقلان نگرایند | ||||||
| بسیار چو تو شدند و بسیار آیند | ||||||
| بربای نصیب خویش کت بربایند | ||||||
۲۰۹
| در دل نتوان درخت اندوه نشاند | ||||||
| همواره کتاب خُرّمی باید خواند | ||||||
| می باید خورد و کام دل باید راند | ||||||
| پیداست که چند در جهان خواهی ماند | ||||||
۲۱۰
| در دهر کسی بگلعذاری نرسید | ||||||
| تا بر دلش از زمانه خاری نرسید | ||||||
| در شانه نگر که تا بصد دنده نشد | ||||||
| دستش بسرِ زلف نگاری نرسید | ||||||
۲۱۱
| در دهر هر آنکه نیم نانی دارد | ||||||
| وز بهر نشست آشیانی دارد | ||||||
| نه خادم کس بود نه مخدوم کسی | ||||||
| گو شاد بزی که خوش جهانی دارد | ||||||
۲۱۲
| در سر هوس بتان چون حورم باد | ||||||
| در دست همیشه آب انگورم باد | ||||||
| گویند کسان خدا ترا توبه دهاد | ||||||
| او خود ندهد من نکنم دورم باد | ||||||
۲۱۳
| در عالم جان بهوش میباید بود | ||||||
| در کارِ جهان خموش میباید بود | ||||||
| تا چشم و زبان و گوش بر جا باشد | ||||||
| بی چشم و زبان و گوش میباید بود | ||||||
۲۱۴
| در ملکِ تو از طاعت من هیچ فزود | ||||||
| وز معصیتی که رفت نقصانی بود | ||||||
| بگذار و مگیر زانکه معلومم شد | ||||||
| گیرندهٔ دیری و گذارندهٔ زود | ||||||
۲۱۵
| در میکده جز بمی وضو نتوان کرد | ||||||
| وان نام که زشت شد نکو نتوان کرد | ||||||
| خوش باش که این پردهٔ مستوری ما | ||||||
| بدریده چنان شد که رفو نتوان کرد | ||||||
۲۱۶
| دریاب که از روح جدا خواهی شد | ||||||
| در پردهٔ اسرار فنا خواهی شد | ||||||
| می نوش ندانی ز کجا آمدهای | ||||||
| خوش باش ندانی بکجا خواهی شد | ||||||
۲۱۷
| دست چو منی که جام و ساغر گیرد | ||||||
| حیف است که آن دفتر و منبر گیرد | ||||||
| تو زاهد خشکیّ و منم فاسق تر | ||||||
| آتش نشنیدهام که در تر گیرد | ||||||
۲۱۸
| دهقان قضا بسی چو ما کِشت و درود | ||||||
| غم خوردن بیهوده نمیدارد سود | ||||||
| پر کن قدح می بکفم در نه زود | ||||||
| تا باز خورم که بودنیها همه بود | ||||||
۲۱۹
| دیدم بسر عمارتی مردی فرد | ||||||
| کو گل بلگد میزد و خوارش میکرد | ||||||
| وان گِل بزبان حال با او میگفت | ||||||
| ساکن که چو من بسی لگد خواهی خورد | ||||||
۲۲۰
| روزیست خوش و هوا نه گرمست و نه سرد | ||||||
| ابر از رخ گلزار همی شوید گرد | ||||||
| بلبل بزبان حالِ خود با گل زرد | ||||||
| فریاد همی زند که می باید خورد | ||||||
۲۲۱
| زان پیش که غمهات شبیخون آرند | ||||||
| فرمای که تا بادهٔ گلگون آرند | ||||||
| تو زر نهای ای غافل نادان که ترا | ||||||
| در خاک نهند و باز بیرون آرند | ||||||
۲۲۲
| زان پیش که نام تو ز عالم برود | ||||||
| می خور که چو می رسد بدل غم برود | ||||||
| بگشای سر زلف بتی بند به بند | ||||||
| زان پیش که بند بندت از هم برود | ||||||
۲۲۳
| زین دشت کز آن خوف و خطر میزاید | ||||||
| حیرت بفراز حیرتم افزاید | ||||||
| معلوم نشد که از کجایند و چه جا | ||||||
| یک قافله میرود، یکی میآید | ||||||
۲۲۴
| شب نیست که عقل در تحیر نشود | ||||||
| وز گریه کنار من پر از دُر نشود | ||||||
| پر مینشود کاسهٔ سر از سودا | ||||||
| هر کاسه که سرنگون بود پُر نشود | ||||||
۲۲۵
| صیّاد ازل که دانه در دام نهاد | ||||||
| صیدی بگرفت و آدمش نام نهاد | ||||||
| هر نیک و بدی که میرود در عالم | ||||||
| او میکند و بهانه بر عام نهاد | ||||||
۲۲۶
| طبعم همه با روی چو گُل پیوندد | ||||||
| دستم همه با ساغر مُل پیوندد | ||||||
| از هر جزوی نصیب خود بردارم | ||||||
| زان پیش که جزوها بکل پیوندد | ||||||
۲۲۷
| عشقی که مجازی بود آبش نبود | ||||||
| چون آتش نیم مرده تابش نبود | ||||||
| عاشق باید که سال و ماه و شب و روز | ||||||
| آرام و قرار و خورد و خوابش نبود | ||||||
۲۲۸
| عمرت تا کی بخود پرستی گذرد | ||||||
| یا در پی نیستیّ و هستی گذرد | ||||||
| می نوش که عمری که اجل در پی اوست | ||||||
| آن به که بخواب یا بمستی گذرد | ||||||
۲۲۹
| عید آمد و کارها نکو خواهد کرد | ||||||
| ساقی میِ لعل در سبو خواهد کرد | ||||||
| افسار نماز و پوزه بند روزه | ||||||
| عید از سر این خران فرو خواهد کرد | ||||||
۲۳۰
| فردا علم نفاق طی خواهم کرد | ||||||
| با موی سپید قصد می خواهم کرد | ||||||
| پیمانهٔ عمر من به هفتاد رسید | ||||||
| این دم نکنم نشاط کی خواهم کرد | ||||||
۲۳۱
| فردا که جزای شش جهت خواهد بود | ||||||
| قدر تو بقدر معرفت خواهد بود | ||||||
| در حسن صفت کوش که در عرصهٔ حشر | ||||||
| حشر تو بصورت صفت خواهد بود | ||||||
۲۳۲
| قدر گل و مُل باده پرستان دانند | ||||||
| نه تنگدلان و تنگ دستان دانند | ||||||
| از بیخبری بی خبران معذورند | ||||||
| ذوقیست درین باده که مستان دانند | ||||||
۲۳۳
| قومی ز گزاف در غرور افتادند | ||||||
| قومی ز پی حور و قصور افتادند | ||||||
| معلوم شود چو پردهها بردارند | ||||||
| کز کوی تو دور دور دور افتادند | ||||||
۲۳۴
| کس مشکل اسرار ازل را نگشاد | ||||||
| کس یکقدم از نهاد بیرون ننهاد | ||||||
| من مینگرم ز مبتدی تا استاد | ||||||
| عجز است بدست هرکه از مادر زاد | ||||||
۲۳۵
| کم کن طمع جهان و میزی خورسند | ||||||
| وز نیک و بد زمانه بگسل پیوند | ||||||
| می در کف و زلف دلبری گیر که زود | ||||||
| هم بگذرد و نماند این روزی چند | ||||||
۲۳۶
| گر باده بکوه بر دهی رقص کند | ||||||
| ناقص بود آنکه باده را نقص کند | ||||||
| از باده مرا توبه چه میفرمائی | ||||||
| روحیست که او تربیت شخص کند | ||||||
۲۳۷
| گردون ز زمین هیچ گلی بر نارد | ||||||
| تا نشکند و باز بگل نسپارد | ||||||
| گر ابر چو آب خاک را بردارد | ||||||
| تا حشر ازو خون عزیزان بارد | ||||||
۲۳۸
| گردون ز سحاب نسترن میریزد | ||||||
| گوئی که شکوفه در چمن میریزد | ||||||
| در جام چو سوسن می گلگون ریزم | ||||||
| کز ابر بنفشه گون سمن میریزد | ||||||
۲۳۹
| گر می نوشد گدا بمیری برسد | ||||||
| ور روبهکی خورد بشیری برسد | ||||||
| ور پیر خورد جوانی از سر گیرد | ||||||
| ور زانکه جوان خورد به پیری برسد | ||||||
۲۴۰
| گویند بحشر گفتگو خواهد بود | ||||||
| نی کار کی بکار او خواهد بود | ||||||
| از خیّر محض جز نکوئی ناید | ||||||
| خوشباش که عاقبت نکو خواهد بود | ||||||
۲۴۱
| گویند بهشت و حور عین خواهد بود | ||||||
| آنجا می ناب و انگبین خواهد بود | ||||||
| گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک | ||||||
| چون عاقبت کار همین خواهد بود | ||||||
۲۴۲
| گویند بهشت و حور و کوثر باشد | ||||||
| جوی می و شهر و شیر و شکّر باشد | ||||||
| پر کن قدح باده و بر دستم نه | ||||||
| نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد | ||||||
۲۴۳
| گویند که ماه رمضان گشت پدید | ||||||
| من بعد بگرد باده نتوان گردید | ||||||
| در آخر شعبان بخورم چندان می | ||||||
| کاندر رمضان مست بیفتم تا عید | ||||||
۲۴۴
| گویند هر آن کسان که با پرهیزند | ||||||
| زانسان که بمیرند چنان برخیزند | ||||||
| ما با می و معشوقه از آنیم مدام | ||||||
| باشد که بحشرمان چنان انگیزند | ||||||
۲۴۵
| لب بر لب کوزه هیچ دانی مقصود | ||||||
| یعنی لب من نیز چو لبهای تو بود | ||||||
| آخر که وجود تو نماند موجود | ||||||
| لبهات چنین شود بفرمان ودود | ||||||
۲۴۶
| مگذار که غصّه در کنارت گیرد | ||||||
| و اندوه محال روزگارت گیرد | ||||||
| مگذار کتاب و لب آب و لب کشت | ||||||
| زان پیش که خاک در حصارت گیرد | ||||||
۲۴۷
| من می خورم و هر که چو من اهل بود | ||||||
| می خوردن من به نزد او سهل بود | ||||||
| می خوردن من حق ز ازل میدانست | ||||||
| گر می نخورم علم خدا جهل بود | ||||||
۲۴۸
| می خور که تنت بخاک در ذرّه شود | ||||||
| خاکت پس از آن پیاله و خمره شود | ||||||
| از دوزخ و از بهشت فارغ میباش | ||||||
| عاقل بچنین چیز چرا غرّه شود | ||||||
۲۴۹
| می خور که ز دل قلّت و کثرت ببرد | ||||||
| و اندیشهٔ هفتاد و دو ملت ببرد | ||||||
| پرهیز مکن ز کیمیائی که از او | ||||||
| یک جرعه خوری هزار علّت ببرد | ||||||
۲۵۰
| می گرچه حرامست ولی تا که خورد | ||||||
| آنگاه چه مقدار و دگر با که خورد | ||||||
| هرگاه که این سه شرط شد راست بگو | ||||||
| می را نخورد مردم دانا که خورد | ||||||
۲۵۱
| نابرده بصبح در طلب شامی چند | ||||||
| ننهاده برون ز خویشتن گامی چند | ||||||
| در کسوت خاص آمده عامی چند | ||||||
| بدنام کننده نکو نامی چند | ||||||
۲۵۲
| وقتست که از صبا جهان آرایند | ||||||
| وز چشم سحاب چشمهها بگشایند | ||||||
| موسی دستان ز شاخ کف بنمایند | ||||||
| عیسی نفسان ز خاک بیرون آیند | ||||||
۲۵۳
| وقتی که طلوع صبح ازرق باشد | ||||||
| باید بکفت می مروّق باشد | ||||||
| گویند در افواه که حق تلخ بود | ||||||
| باید بهمه حال که می حق باشد | ||||||
۲۵۴
| هان تا ننهی بر دل خود غصّه و درد | ||||||
| تا جمع کنی سیم سفید و زر زرد | ||||||
| زان پیش که گردد نفس گرم تو سرد | ||||||
| با دوست بخور که دشمنت خواهد خورد | ||||||
۲۵۵
| هر جرعه که ساقیش بآب افشاند | ||||||
| در دیدهٔ گرم آتش دل بنشاند | ||||||
| سبحان الله تو باده می پنداری | ||||||
| آبی که ز صد درد دلت برهاند | ||||||
۲۵۶
| هر صبح که روی لاله شبنم گیرد | ||||||
| بالای بنفشه در چمن خم گیرد | ||||||
| انصاف مرا ز غنچه خوش میآید | ||||||
| کو دامن خویشتن فراهم گیرد | ||||||
۲۵۷
| هرگز دل من ز غلم محروم نشد | ||||||
| کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد | ||||||
| و اکنون که بچشم عقل در مینگرم | ||||||
| معلومم شد که هیچ معلوم نشد | ||||||
۲۵۸
| هرگه که بنفشه جامه در رنگ زند | ||||||
| در دامن گل باد صبا چنگ زند | ||||||
| هشیار کسی بود که با سیمبری | ||||||
| می نوشد و جام باده بر سنگ زند | ||||||
۲۵۹
| هر گه که طلوع صبح ازرق باشد | ||||||
| باید بکفت می مروّق باشد | ||||||
| گویند در افواه که حق تلخ بود | ||||||
| باید که بدین دلیل می حق باشد | ||||||
۲۶۰
| هر لذت و راحتی که خلّاق نهاد | ||||||
| از بهر مجرّدان در آفاق نهاد | ||||||
| هر کس که ز طاق منقلب گشت بجفت | ||||||
| آسایش خود ببرد و بر طاق نهاد | ||||||
۲۶۱
| یاران چو باتفاق دیدار کنید | ||||||
| باید که ز دوست یاد بسیار کنید | ||||||
| چون باده خوشگوار نوشید بهم | ||||||
| نوبت چو بما رسد نگونسار کنید | ||||||
۲۶۲
| یاران چو باتفاق میعاد کنید | ||||||
| خود را بجمال یکدگر شاد کنید | ||||||
| ساقی چو می مغانه بر کف گیرد | ||||||
| بیچاره فلان را بدعا یاد کنید | ||||||
۲۶۳
| یاران موافق همه از دست شدند | ||||||
| در پای اجل یکان یکان پست شدند | ||||||
| خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر | ||||||
| دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند | ||||||
۲۶۴
| یک جام شراب صد دل و دین ارزد | ||||||
| یک جرعهٔ می مملکت چین ارزد | ||||||
| جز بادهٔ لعل نیست در روی زمین | ||||||
| تلخی که هزار جان شیرین ارزد | ||||||
۲۶۵
| یک جرعهٔ می ملک جهان میارزد | ||||||
| خشت سر خُم هزار جان میارزد | ||||||
| آن کهنه که لب ز می بدو پاک کنند | ||||||
| حقّا که هزار طیلسان میارزد | ||||||
۲۶۶
| یک قطرهٔ آب بود و با دریا شد | ||||||
| یک ذرهٔ خاک و با زمین یکتا شد | ||||||
| آمد شدن تو اندرین عالم چیست | ||||||
| آمد مگسی پدید و ناپیدا شد | ||||||
۲۶۷
| یک نان بدو روز اگر شود حاصل مرد | ||||||
| وز کوزه شکستهای دمی آبی سرد | ||||||
| مخدوم کم از خودی چرا باید بود | ||||||
| یا خدمت چون خودی چرا باید کرد | ||||||
۲۶۸
| آن لعل در آبگینهٔ ساده بیار | ||||||
| و آن محرم و مونس هر آزاده بیار | ||||||
| چون میدانی که مدّت عالم خاک | ||||||
| بادیست که زود بگذرد باده بیار | ||||||
۲۶۹
| از بودنی ایدوست چه داری تیمار | ||||||
| وز فکرت بیهوده دل و جان افکار | ||||||
| خرّم بزی و جهان بشادی گذران | ||||||
| تدبیر نه با تو کردهاند آخر کار | ||||||
۲۷۰
| از گردش روزگار بهری برگیر | ||||||
| بر تخت طرب نشین بکف ساغر گیر | ||||||
| از طاعت و معصیت خدا مستغنی است | ||||||
| باری تو مراد خود ز عالم برگیر | ||||||
۲۷۱
| افلاک که جز غم نفزایند دگر | ||||||
| ننهند بجا تا نربایند دگر | ||||||
| نا آمدگان، اگر بدانند که ما | ||||||
| از دهر چه میکشیم نایند دگر | ||||||
۲۷۲
| ای خواجه فقیه چون ترا نیست خبر | ||||||
| چندین ز چهٔ منکر هر اهل نظر | ||||||
| ایشان همه از صانع و صنعش گویند | ||||||
| تو از دم حیض و از نجاسات دگر | ||||||
۲۷۳
| ای دل همه اسباب جهان خواسته گیر | ||||||
| باغ طربت ز سبزه آراسته گیر | ||||||
| و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم | ||||||
| بنشسته و بامداد برخاسته گیر | ||||||
۲۷۴
| ای دوست غم جهان بیهوده مخور | ||||||
| بیهوده غم جهان فرسوده مخور | ||||||
| چون بود گذشت و نیست نابود پدید | ||||||
| خوش باش و غم بوده و نابوده مخور | ||||||
۲۷۵
| این اهل قبول خاک گشتند و غبار | ||||||
| هر ذرّه ز هر ذرّه گرفتند کنار | ||||||
| آه این چه شرابیست که ناخورده درست | ||||||
| بیخود شده و بیخبرند از همه کار | ||||||
۲۷۶
| با ساده رخان بادهٔ ناب اولیتر | ||||||
| واندر مستی دیده پرآب اولیتر | ||||||
| چون عالم دون بکس وفائی نکند | ||||||
| از باده در او مست و خراب اولیتر | ||||||
۲۷۷
| با یار چو آرمیده باشی همه عمر | ||||||
| لذّات جهان چشیده باشی همه عمر | ||||||
| هم آخر کار رحلتت خواهد بود | ||||||
| خوابی باشد که دیده باشی همه عمر | ||||||
۲۷۸
| برخیز و دوای این دل تنگ بیار | ||||||
| آن بادهٔ مشکبوی گلرنگ بیار | ||||||
| اجزای مفرّح غم ار می خواهی | ||||||
| یاقوت می و بریشم چنگ بیار | ||||||
۲۷۹
| تا چند از این حیله و زرّاقی عمر | ||||||
| تا چند مرا دُرد دهد ساقی عمر | ||||||
| حقّا که من از ستیزه و خدعهٔ او | ||||||
| چون جرعه بخاک ریزم این باقی عمر | ||||||
۲۸۰
| چون حاصل آدمی درین جای دو در | ||||||
| جز خون دل و دادن جان نیست دگر | ||||||
| خرّم دل آنکه یکنفس زنده نبود | ||||||
| و آسوده کسیکه خود نزاد از مادر | ||||||
۲۸۱
| خشت سر خُم ز ملکت جم خوشتر | ||||||
| بوی قدح از غذای مریم خوشتر | ||||||
| آه سحری ز سینهٔ خمّاری | ||||||
| از نالهٔ بوسعید و ادهم خوشتر | ||||||
۲۸۲
| در دایرهٔ سپهر ناپیدا غور | ||||||
| مینوش بخوشدلی که دور است بجور | ||||||
| نوبت چو بدور تو رسد آه مکش | ||||||
| جامیست که جمله را چشانند بدور | ||||||

۲۸۳
| در موسم گل بادهٔ گلرنگ بخور | ||||||
| با نالهٔ نای و نغمهٔ چنگ بخور | ||||||
| من می خورم و عیش کنم با دل شاد | ||||||
| گر تو نخوری من چکنم سنگ بخور | ||||||
۲۸۴
| دی کوزه گری بدیدم اندر بازار | ||||||
| بر پاره گِلی لگد همی زد بسیار | ||||||
| و آن گِل بزبان حال با او میگفت: | ||||||
| من همچو تو بودهام مرا نیکو دار | ||||||
۲۸۵
| زان می که شراب جاودانیست بخور | ||||||
| سرمایهٔ لذت جوانیست بخور | ||||||
| سوزنده چو آتش است لیکن غم را | ||||||
| سازنده چو آب زندگانیست بخور | ||||||
۲۸۶
| سستی مکن و فریضهٔ حق بگزار | ||||||
| وین لقمه که داری ز کسان باز مدار | ||||||
| غیبت مکن و خلق خدا را مازار | ||||||
| در عهدهٔ آن جهان منم باده بیار | ||||||
۲۸۷
| عمرت چه دو صد بود چه سیصد چه هزار | ||||||
| زین کهنه سرا برون برندت ناچار | ||||||
| گر پادشهیّ و گر گدای بازار | ||||||
| این هر دو بیک نرخ بود آخر کار | ||||||
۲۸۸
| گر باده خوری تو با خردمندان خور | ||||||
| یا با صنمی لاله رخ و خندان خور | ||||||
| بسیار مخور ورد مکن فاش مساز | ||||||
| اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور | ||||||

۲۸۹
| مردانه در از خویش وز پیوند ببر | ||||||
| خود را تو ز بند زن و فرزند ببر | ||||||
| هر چیز که هست سدّ راهست ترا | ||||||
| با بند چگونه میروی بند ببر | ||||||
۲۹۰
| وقت سحر است خیز ای طرفه پسر | ||||||
| پر بادهٔ لعل کن بلورین ساغر | ||||||
| کاین یکدمه عاریت در این کنج فنا | ||||||
| بسیار بجوئی و نیابی دیگر | ||||||
۲۹۱
| از جُملهٔ رفتگان این راه دراز | ||||||
| باز آمدهای کو که خبر گیرم باز | ||||||
| هان بر سر این دو راههٔ آز و نیاز | ||||||
| چیزی نگذاری که نمیآئی باز | ||||||
۲۹۲
| ای پیر خردمند بگهتر برخیز | ||||||
| وان کودک خاک بیز را بنگر تیز | ||||||
| پندش ده و گو که نرم نرمک میبیز | ||||||
| مغز سر کیقباد و چشم پرویز | ||||||
۲۹۳
| ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز | ||||||
| چندین چه خور تو غم ازین رنج دراز | ||||||
| تن را بقضا سپار و با درد بساز | ||||||
| کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز | ||||||
۲۹۴
| این چرخ که با کسی نمیگوید راز | ||||||
| کشته بستم هزار محمود و ایاز | ||||||
| می خور که بکس عمر دوباره ندهند | ||||||
| هر کس که شد از جهان نمیآید باز | ||||||
۲۹۵
| با تو بخرابات اگر گویم راز | ||||||
| به زانکه بمحراب کنم بی تو نماز | ||||||
| ای اوّل و ای آخر خلقان همه تو | ||||||
| خواهی تو مرا بسوز و خواهی بنواز | ||||||
۲۹۶
| بازی بودم پریده از عالم راز | ||||||
| تا بو که رسم من از نشیبی بفراز | ||||||
| اینجا چو نیافتم کسی محرم راز | ||||||
| زان در که در آمدم برون رفتم باز | ||||||
۲۹۷
| با مردم پاک و اهل و عاقل آمیز | ||||||
| وز نااهلان هزار فرسنگ گریز | ||||||
| ار زهر دهد ترا خردمند بنوش | ||||||
| ور نوش رسد ز دست نااهل بریز | ||||||
۲۹۸
| بر روی گل از ابر نقابست هنوز | ||||||
| در طبع و دلم میل شرابست هنوز | ||||||
| در خواب مرو چه جای خوابست هنوز | ||||||
| جانا می ده که آفتابست هنوز | ||||||
۲۹۹
| ساغر پر کن که بر فگون آمد روز | ||||||
| زان باده که لعل هست از او رنگ آموز | ||||||
| بردار دو عود را و مجلس بفروز | ||||||
| یک عود بساز و آندگر عود بسوز | ||||||
۳۰۰
| گر گوهر طاعتت نسفتم هرگز | ||||||
| گرد گنه از چهره نرفتم هرگز | ||||||
| با اینهمه نومید نیم از کرمت | ||||||
| زان رو که یکی را دو نگفتم هرگز | ||||||