رباعیات خیام (تصحیح رمضانی)/رباعیات ۱۰۱ — ۲۰۰
ظاهر
۱۰۱
| سیم ارچه نه مایهٔ خردمندانست | ||||||
| بیسیمان را باغ جهان زندانست | ||||||
| از دست تهی بنفشه سر بر زانوست | ||||||
| در کیسهٔ زر دهان گل خندانست | ||||||
۱۰۲
| شادی مطلب که حاصل عمر دمیست | ||||||
| هر ذرّه ز خاک کیقبادی و جمیست | ||||||
| احوال جهان و عمر فانیّ و وجود | ||||||
| خوابیّ و خیالیّ و فریبیّ و دمیست | ||||||
۱۰۳
| صحرا رخ خود بابر نوروز بشست | ||||||
| وین دهر شکسته دل ز نو گشت درست | ||||||
| با سبزه خطی بسبزه زاری می خور | ||||||
| بر یاد کسی که سبزه از خاکش رست | ||||||
۱۰۴
| عالم همه محنتست و ایام غم است | ||||||
| گردون همه آفتست و گیتی ستم است | ||||||
| فیالجمله چو در کار جهان مینگرم | ||||||
| آسودی کسی نیست و گر هست کم است | ||||||
۱۰۵
| عمریست که مدّاحی می ورد منست | ||||||
| و اسباب می است هرچه در گرد منست | ||||||
| زاهد اگر استاد تو عقلست اینجا | ||||||
| خوش باش که استاد تو شاگرد منست | ||||||
۱۰۶
| فصل گل و طرف جویبار و لب کشت | ||||||
| با یکدوسه تازه دلبری حور سرشت | ||||||
| پیش آر قدح که باده نوشان صبوح | ||||||
| آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت | ||||||
۱۰۷
| کنه خردم در خور اثبات تو نیست | ||||||
| و اندیشهٔ من بجز مناجات تو نیست | ||||||
| من ذات ترا بواجبی کی دانم | ||||||
| دانندهٔ ذات تو بجز ذات تو نیست. | ||||||
۱۰۸
| گر از پی شهوت و هوا خواهی رفت | ||||||
| از من خبرت که بی نوا خواهی رفت | ||||||
| بنگر چه کسی و از کجا آمدهٔ | ||||||
| میدان که چه میکنی کجا خواهی رفت | ||||||

۱۰۹
| گردون نگری ز عمر فرسودهٔ ماست | ||||||
| جیحون اثری ز اشک آلودهٔ ماست | ||||||
| دوزخ شرری ز رنج بیهودهٔ ماست | ||||||
| فردوس دمی ز وقت آسودهٔ ماست | ||||||
۱۱۰
| گر گل نبود نصیب ما خاربس است | ||||||
| ور نور بما نمیرسد نـار بس | ||||||
| گر خرقه و خانقاه و شیخی نبود، | ||||||
| ناقوس و کلیسیا و زنّار بس است | ||||||
۱۱۱
| گل گفت به از لقای من روئی نیست | ||||||
| چندین ستم گلابگر باری چیست | ||||||
| بلبل بزبان حال با او میگفت | ||||||
| یکروز که خندید که سالی نگریست؟ | ||||||
۱۱۲
| گویند کسان بهشت با حور خوش است | ||||||
| من میگویم که آب انگور خوش است | ||||||
| این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار | ||||||
| کاواز دهل شنیدن از دور خوش است | ||||||
۱۱۳
| گویند مخور می مه شعبان نه رواست | ||||||
| نه نیز رجب که آن مه خاص خداست | ||||||
| شعبان و رجب مه خدایند و رسول | ||||||
| ما می رمضان خوریم کان خاصهٔ ماست | ||||||
۱۱۴
| گویند مرا که دوزخی باشد مست | ||||||
| قولیست ولیک دل در آن نتوان بست | ||||||
| گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود | ||||||
| فردا بینی بهشت را چون کف دست | ||||||
۱۱۵
| لعل تو می مذاب و ساغر کانست | ||||||
| جسم تو پیاله و شرابش جانست | ||||||
| آن جام بلورین که ز می خندانست | ||||||
| اشکیست که خون دل درو پنهانست | ||||||
۱۱۶
| ماهیّ امید عمرم از شست برفت | ||||||
| بیفائده عمرم چو شب مست برفت | ||||||
| عمری که ازو دمی جهانی ارزد | ||||||
| افسوس که رایگانم از دست برفت | ||||||
۱۱۷
| من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست | ||||||
| تاریک دلم نور و ضیای تو کجاست | ||||||
| ما را تو بهشت اگر بطاعت بخشی | ||||||
| این مزد بود، لطف و عطای تو کجاست | ||||||
۱۱۸
| من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت | ||||||
| از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت | ||||||
| جامی و بتی و بربطی بر لب کشت | ||||||
| این هرسه مرا نقد و ترا نسیه بهشت | ||||||
۱۱۹
| مهتاب بنور دامن شب بشکافت | ||||||
| می نوش، دمی بهتر ازین نتوان یافت | ||||||
| خوش باش و میندیش که مهتاب بسی | ||||||
| اندر سر خاک یک بیک خواهد تافت | ||||||
۱۲۰
| می بر کف من نه که دلم در تابست | ||||||
| وین عمر گریز پای چون سیمابست | ||||||
| دریاب که آتش جوانی آبست | ||||||
| هش دار که بیداری دولت خوابست | ||||||
۱۲۱
| می خوردن من نه از برای طربست | ||||||
| نز بهر نشاط و ترک دین و ادبست | ||||||
| خواهم که دمی ز خویشتن باز رهم | ||||||
| می خوردن و مست بودنم زین سببست | ||||||
۱۲۲
| می خوردن و شاد بودن آئین منست | ||||||
| فارغ بودن ز کفر و دین دین منست | ||||||
| گفتم بعروس دهر: کابین تو چیست؟ | ||||||
| گفتا: دل خرّم تو کابین منست | ||||||
۱۲۳
| می خور که بزیر گِل بسی خواهی خفت | ||||||
| بیمونس و بیرفیق و بیهمدم و جفت | ||||||
| زنهار بکس مگو تو این راز نهفت | ||||||
| هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت | ||||||
۱۲۴
| می خور که مدام راحت روح تو است | ||||||
| آسایش جان و دل مجروح تو است | ||||||
| طوفان غم ار بگیرد از پیش و پست | ||||||
| در باده گریز کشتی نوح تو است | ||||||
۱۲۵
| می ده که دل ریش مرا مرهم اوست | ||||||
| سودا زدگان عشق را همدم اوست | ||||||
| پیش دل من خاکِ یکی جرعه به است | ||||||
| از چرخ که کاسهٔ سر عالم اوست | ||||||
۱۲۶
| می گرچه بشرع زشت نامست خوشست | ||||||
| چون بر کف ساقی غلامست خوشست | ||||||
| تلخست و حرامست خوشم میآید | ||||||
| دیریست که تا هرچه حرامست خوشست | ||||||
۱۲۷
| می نوش که عمر جاودانی اینست | ||||||
| خود حاصلت از دور جوانی اینست | ||||||
| هنگام گل و مُلست و یاران سرمست | ||||||
| خوش باش دمی که زندگانی اینست | ||||||
۱۲۸
| نازم بخرابات که اهلش اهلست | ||||||
| چون نیک نظر کنی بدش هم سهلست | ||||||
| از مدرسه بر نخاست یک اهل دلی | ||||||
| ویران شود این خرابه دارالجهلست | ||||||
۱۲۹
| نه لایق مسجدم نه در خورد کنشت | ||||||
| ایزد داند گل مرا از چه سرشت | ||||||
| چون کافر درویشم و چون قحبهٔ زشت | ||||||
| نه دین و نه دنیا و نه امّید بهشت | ||||||
۱۳۰
| نیکیّ و بدی که در نهاد بشر است | ||||||
| شادیّ و غمی که در قضا و قدر است | ||||||
| با چرخ مکن حواله کاندر ره عشق | ||||||
| چرخ از تو هزاربار بیچارهتر است | ||||||
۱۳۱
| هرچند که از گناه بدبختم و زشت | ||||||
| نومید نیم چو بت پرستان ز کنشت | ||||||
| اما سحری که میرم از مخموری | ||||||
| می خواهم و معشوق چه دوزخ چه بهشت | ||||||
۱۳۲
| هر دل که در او مهر و محبت نسرشت | ||||||
| خواه اهل سجاده باش خواه اهل کنشت | ||||||
| در دفتر عشق نام هر کس که نوشت | ||||||
| آزاد ز دوزخ است و فارغ ز بهشت | ||||||
۱۳۳
| هر ذرّه که بر روی زمینی بودست | ||||||
| خورشید رخی زهره جبینی بودست | ||||||
| گرد از رخ نازنین به آزرم فشان | ||||||
| کان هم رخ خون نازنینی بودست | ||||||
۱۳۴
| هر سبزه که بر کنار جوئی رسته است | ||||||
| گوئی ز لب فرشته خوئی رسته است | ||||||
| پا بر سر هر سبزه بخواری ننهی | ||||||
| کان سبزه ز خاک لاله روئی رسته است | ||||||
۱۳۵
| هر کو رقمی ز عقل در دل بنگاشت | ||||||
| یک لحظه ز عمر خویش ضایع نگذاشت | ||||||
| یا در طلب رضای ایزد کوشید | ||||||
| یا راحت خود گزید و ساغر برداشت | ||||||
۱۳۶
| هشدار که روزگار شور انگیز است | ||||||
| ایمن منشین که تیغ دوران تیز است | ||||||
| در کام تو گر زمانه لوزینه نهد | ||||||
| زنهار فرو مبر که زهرآمیز است | ||||||
۱۳۷
| یارب تو کریمی و کریمی کرمست | ||||||
| عاصی ز چه رو برون ز باغ ارمست | ||||||
| با طاعتم ار ببخشی آن نیست کرم | ||||||
| با معصیتم اگر ببخشی کرمست | ||||||
۱۳۸
| یاری که دلم ز بهر او زار شدست | ||||||
| او جای دگر بغم گرفتار شدست | ||||||
| من در طلب علاج خود چون کوشم | ||||||
| چون آنکه طبیب ماست بیمار شدست | ||||||
۱۳۹
| یک جرعهٔ می ز ملک کاوس بهست | ||||||
| وز تخت قباد و ملکت طوس بهست | ||||||
| هر ناله که رندی بسحرگاه زند | ||||||
| از طاعت زاهدان سالوس بهست | ||||||
۱۴۰
| یک شیشه شراب و لب یار و لب کشت | ||||||
| این جمله مرا نقد و ترا نسیه بهشت | ||||||
| قومی به بهشت و دوزخ اندر گروند | ||||||
| که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت | ||||||
۱۴۱
| تا بتوانی غم جهان هیچ مسنج | ||||||
| بر دل منه از آمده و نامده رنج | ||||||
| خوش میخور و میباش درین دیر سپنج | ||||||
| با خود نبری جوی اگر داری گنج | ||||||
۱۴۲
| بنگر ز جهان چه طرف بربستم هیچ | ||||||
| وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ | ||||||
| شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ | ||||||
| من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ | ||||||
۱۴۳
| ای عارض تو نهاده بر نسرین طرح | ||||||
| روی تو فکنده بر بتان چین طرح | ||||||
| وی غمزهٔ تو داده شه بابل را | ||||||
| اسب و رخ و پیل و بیدق و فرزین طرح | ||||||
۱۴۴
| چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ | ||||||
| پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ | ||||||
| می نوش که بعد از من و تو ماه بسی | ||||||
| از سلخ بغرّه آید از غرّه بسلخ | ||||||
۱۴۵
| آنانکه اساس کار بر زرق نهند | ||||||
| آیند و میان جان و تن فرق نهند | ||||||
| بر فرق نهم خروس می را پس ازین | ||||||
| گر همچو خروسم ارّه بر فرق نهند | ||||||
۱۴۶
| آنانکه اسیر عقل و تمییز شدند | ||||||
| در حسرت هست و نیست ناچیز شدند | ||||||
| رو با خبرا تو آب انگور گزین | ||||||
| کان بیخبران بغوره میویز شدند | ||||||
۱۴۷
| آنان که بکار عقل در میکوشند | ||||||
| هیهات که جمله گاو نر میدوشند | ||||||
| آن به که لباس ابلهی در پوشند | ||||||
| کامروز بعقل نرّه می نفروشند | ||||||
۱۴۸
| آنانکه جهان زیر قدم فرسودند | ||||||
| و اندر طلبش هر دو جهان پیمودند | ||||||
| آگاه نیم از آنکه ایشان هرگز | ||||||
| زین حال چنانکه هست آگه بودند | ||||||
۱۴۹
| آنانکه خلاصهٔ جهان ایشانند | ||||||
| بر اوج فلک براق فکرت رانند | ||||||
| در معرفت ذات تو مانند فلک | ||||||
| سرگشته و سرنگون و سرگردانند | ||||||
۱۵۰
| آنانکه کهن شدند و آنانکه نوند | ||||||
| هر یک بمراد خویش لختی بدوند | ||||||
| این کهنه جهان بکس نماند جاوید | ||||||
| رفتند و رویم و دیگر آیند و روند | ||||||

۱۵۱
| آنانکه محیط فضل و آداب شدند | ||||||
| وز جمع کمال شمع اصحاب شدند | ||||||
| ره زین شب تاریک نبردند بروز | ||||||
| گفتند فسانهایّ و در خواب شدند | ||||||
۱۵۲
| آن بیخبران که دُرّ معنی سفتند | ||||||
| در چرخ به انواع سخنها گفتند | ||||||
| آگه چو نگشتند بر اسرار جهان | ||||||
| اول زنخی زدند و آخر خفتند | ||||||
۱۵۳
| آنرا منگر که ذو فنون آید مرد | ||||||
| در عهد و وفا نگر که چون آید مرد | ||||||
| از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد | ||||||
| از هرچه گمان بری فزون آید مرد | ||||||
۱۵۴
| آن روز که توسن فلک زین کردند | ||||||
| و آرایش مشتریّ و پروین کردند | ||||||
| این بود نصیب ما ز دیوان قضا | ||||||
| ما را چه گنه قسمت ما این کردند | ||||||
۱۵۵
| آن کاسه که بس نکوش پرداختهاند | ||||||
| بشکسته و بر رهگذر انداختهاند | ||||||
| زنهار بر او قدم بخواری ننهی | ||||||
| کان کاسه ز کاسهای سر ساختهاند | ||||||
۱۵۶
| آن کاسهگری که کاسهٔ سرها کرد | ||||||
| در کاسهگری صنعت خود پیدا کرد | ||||||
| بر خوان وجود ما نگون کاسه نهاد | ||||||
| و آن کاسهٔ سرنگون پر از سودا کرد | ||||||
۱۵۷
| آن کس که زمین و چرخ و افلاک نهاد | ||||||
| بس داغ که او بر دل غمناک نهاد | ||||||
| بسیار لب چو لعل و زلْفین چو مشک | ||||||
| در طبل زمین و حقهٔ خاک نهاد | ||||||
۱۵۸
| آنگه که نهال عمر من کنده شود | ||||||
| و اجزام ز یکدگر پراکنده شود | ||||||
| گر زانکه صراحئی کنند از گِل من | ||||||
| حالی که پر از میش کنی زنده شود | ||||||
۱۵۹
| آن قوم که سجّاده پرستند خرند | ||||||
| زیرا که بزیر بار سالوس درند | ||||||
| وین از همه طرفهتر که در پردهٔ زهد | ||||||
| اسلام فروشند و ز کافر بترند | ||||||
۱۶۰
| آن مرد نیم کز عدمم بیم آید | ||||||
| کان نیم مرا خوشتر ازین نیم آید | ||||||
| جانیست در این بدن مرا عاریتی | ||||||
| تسلیم کنم چو وقت تسلیم آید | ||||||
۱۶۱
| آنها که در آمدند و در جوش شدند | ||||||
| آشفتهٔ ناز و طرب و نوش شدند | ||||||
| خوردند پیالهٔ و خاموش شدند | ||||||
| در خواب عدم جمله هم آغوش شدند | ||||||
۱۶۲
| آنها که فلک ریزهٔ دهر آرایند | ||||||
| آیند و روند و باز با دهر آیند | ||||||
| در دامن آسمان و در جیب زمین | ||||||
| خلقیست که تا خدا نمیرد زایند | ||||||
۱۶۳
| آنها که کِشندهٔ نبید نابند | ||||||
| وانها که بشب همیشه در محرابند | ||||||
| بر خشک کسی نیست همه در آبند | ||||||
| بیدار یکیست دیگران در خوابند | ||||||
۱۶۴
| آورد باضطرارم اوّل بوجود | ||||||
| جز حیرتم از حیات چیزی نفزود | ||||||
| رفتیم باکراه و ندانیم چه بود | ||||||
| زین آمدن و بودن و رفتن مقصود | ||||||
۱۶۵
| اجرام که ساکنان این ایوانند | ||||||
| اسباب تردّد خردمندانند | ||||||
| هان تا سر رشتهٔ خرد گم نکنی | ||||||
| کانان که مدبّرند سرگردانند | ||||||
۱۶۶
| از آمدنم نبود گردون را سود | ||||||
| وز رفتن من جلال و جاهش نفزود | ||||||
| وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود | ||||||
| کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود | ||||||
۱۶۷
| از رفته قلم هیچ دگرگون نشود | ||||||
| وز خوردن غم بجز جگر خون نشود | ||||||
| گر در همه عمر خویش خونابه خوری | ||||||
| یک قطره از آنکه هست افزون نشود | ||||||
۱۶۸
| از می طرب و نشاط و مردی خیزد | ||||||
| وز طبع کنب خُشکی و سردی خیزد | ||||||
| گر باده خوری تو سرخ رو خواهی شد | ||||||
| کز خوردن سبزه روی زردی خیزد | ||||||
۱۶۹
| از واقعهای ترا خبر خواهم کرد | ||||||
| و آن را بدو حرف مختصر خواهم کرد | ||||||
| با عشق تو در خاک فرو خواهم شد | ||||||
| با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد | ||||||
۱۷۰
| افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد | ||||||
| وز دست اجل بسی جگرها خون شد | ||||||
| کس نامد از آن جهان که پرسم از وی | ||||||
| کاحوال مسافران دنیا چون شد | ||||||
۱۷۱
| افسوس که نامهٔ جوانی طی شد | ||||||
| وان تازه بهار زندگانی دی شد | ||||||
| آن مرغ طرب که نام او بود شباب | ||||||
| فریاد ندانم که کی آمد کی شد | ||||||
۱۷۲
| اکنون که ز خوشدلی بجز نام نماند | ||||||
| یک همدم پخته جز می خام نماند | ||||||
| دست طرب از ساغر می باز مگیر | ||||||
| امروز که در دست بجز جام نماند | ||||||
۱۷۳
| امشب می جام یک منی خواهم کرد | ||||||
| خود را به دو جام می غنی خواهم کرد | ||||||
| اوّل سه طلاق عقل و دین خواهم گفت | ||||||
| پس دختر رز را بزنی خواهم کرد | ||||||
۱۷۴
| اندر ره عشق پاک می باید شد | ||||||
| در چنگ اجل هلاک می باید شد | ||||||
| ای ساقی خوش لقا تو فارغ منشین | ||||||
| آبی در ده که خاک می باید شد | ||||||
۱۷۵
| ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود | ||||||
| نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود | ||||||
| زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل | ||||||
| زین پس چو نباشیم همان خواهد بود | ||||||
۱۷۶
| ای دل مطلب وصال معلولی چند | ||||||
| مشغول مشو بعشق مشغولی چند | ||||||
| پیرامُن آستان درویشان گرد | ||||||
| باشد که شوی قبول مقبولی چند | ||||||
۱۷۷
| این جمع اکابر که مناصب دارند | ||||||
| از غصه و غم ز جان خود بیزارند | ||||||
| وانکس که اسیر حرص چون ایشان نیست | ||||||
| این طرفه که آدمیش می نشمارند | ||||||
۱۷۸
| این چرخ فلک بسی چو ما کشت و درود | ||||||
| غم خوردن بیهوده نمیدارد سود | ||||||
| پر کن قدحی و بر کفم بر نه زود | ||||||
| تا باز خوردم که بودنیها همه بود | ||||||
۱۷۹
| این عقل که در ره سعادت پوید | ||||||
| روزی صد بار خود ترا میگوید | ||||||
| دریاب تو این یکدمه وقتت که نهٔ | ||||||
| آن ترّه که بدروند و دیگر روید | ||||||
۱۸۰
| این قافلهٔ عمر عجب میگذرد | ||||||
| دریاب دمی که با طرب میگذرد | ||||||
| ساقی غم فردای حریفان چه خوری | ||||||
| پیش آر پیاله را که شب میگذرد | ||||||
۱۸۱
| این کوزه گران که دست در گل دارند | ||||||
| عقل و خرد و هوش بر آن بگمارند | ||||||
| بر گل لگد و تپانچه تا چند زنند | ||||||
| خاک بدنست تا چه می پندارند | ||||||
۱۸۲
| ای هم نفسان ز می مرا قوت کنید | ||||||
| وین چهرهٔ کهربا چو یاقوت کنید | ||||||
| چون در گذرم ز باده شوئید مرا | ||||||
| وز چوب رزم تختهٔ تابوت کنید | ||||||
۱۸۳
| با اینکه شراب پردهٔ ما بدرید | ||||||
| تا جان دارم نخواهم از باده برید | ||||||
| من در عجبم ز می فروشان کایشان | ||||||
| به زانچه فروشند چه خواهند خرید | ||||||
۱۸۴
| با این دو سه نادان که چنین پندارند | ||||||
| از جهل که دانای جهان ایشانند | ||||||
| خر باش که از خریّ ایشان بمثل | ||||||
| هر کو نه خر است کافرش میدانند | ||||||
۱۸۵
| با روی نکو و لب جوی و مل و ورد | ||||||
| تا بتوانم عیش و طرب خواهم کرد | ||||||
| تا بودهام و باشم و خواهم بودن | ||||||
| می خوردهام و میخورم و خواهم خورد | ||||||
۱۸۶
| با می بکنار جوی میباید بود | ||||||
| وز غصه کناره جوی میباید بود | ||||||
| چون عمر گرانمایهٔ ما ده روز است | ||||||
| خندان لب و تازه روی میباید بود | ||||||
۱۸۷
| پیرانه سرم عشق تو در دام کشید | ||||||
| ورنه ز کجا دست من و جام نبید | ||||||
| آن توبه که عقل داد جانان بشکست | ||||||
| وآن جامه که صبر دوخت ایّام درید | ||||||
۱۸۸
| تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد | ||||||
| چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد | ||||||
| گر چشمهٔ زمزمیّ و گر آب حیات | ||||||
| آخر به دل خاک فرو خواهی شد | ||||||
۱۸۹
| تا خاک مرا بقالب آمیختهاند | ||||||
| بس فتنه که زین خاک برانگیختهاند | ||||||
| من بهتر ازین نمیتوانم بودن | ||||||
| کز بوته مرا چنین برون ریختهاند | ||||||
۱۹۰
| تا زهره و مه در آسمان گشت پدید | ||||||
| بهتر ز می لعل کسی هیچ ندید | ||||||
| من در عجبم ز می فروشان کایشان | ||||||
| به زانچه فروشند چه خواهند خرید | ||||||
۱۹۱
| توبه مکن از می اگرت می باشد | ||||||
| صد توبهٔ نادمات در پی باشد | ||||||
| گل جامه دران و بلبلان ناله زنان | ||||||
| در وقت چنین توبه روا کی باشد | ||||||
۱۹۲
| جانم بفدای آنکه او اهل بود | ||||||
| سر در قدمش اگر نهم سهل بود | ||||||
| خواهی که بدانی بیقین دوزخ را | ||||||
| دوزخ بجهان صحبت نااهل بود | ||||||
۱۹۳
| چون جودِ ازل بودِ مرا انشا کرد | ||||||
| بر من ز نخست درس عشق املا کرد | ||||||
| وانگاه قراضه ریزهٔ قلب مرا | ||||||
| مفتاح در خزینهٔ معنی کرد | ||||||
۱۹۴
| چون رزق تو آنچه عدل قسمت فرمود | ||||||
| یک ذرّه نه کم شود نه خواهد افزود | ||||||
| آسوده ز هرچه نیست میباید شد | ||||||
| و آزاده ز هرچه هست میباید بود | ||||||
۱۹۵
| چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد | ||||||
| خود را بکم و بیش دژم نتوان کرد | ||||||
| کار من و تو چنانکه رای من و تست | ||||||
| از موم بدست خویش هم نتوان کرد | ||||||
۱۹۶
| چون کار نه بر مراد ما خواهد بود | ||||||
| اندیشه و جهد ما کجا دارد سود | ||||||
| پیوسته نشستهایم در حسرت آنک | ||||||
| دیر آمدهایم و رفت میباید زود | ||||||
۱۹۷
| چون مرده شوم خاک مرا گم سازید | ||||||
| احوال مرا عبرت مردم سازید | ||||||
| پس خاک و گلم بباده آغشته کنید | ||||||
| وز کالبدم خشت سر خم سازید | ||||||
۱۹۸
| چون نیست درین زمانه سودی ز خرد | ||||||
| جز بیخرد از زمانه سودی نخورد | ||||||
| پیش آور از آن می که خرد را ببرد | ||||||
| تا بو که زمانه سوی ما به نگرد | ||||||
۱۹۹
| چون هر نفست ز زندگانی گذرد | ||||||
| مگذار که جز بشادمانی گذرد | ||||||
| زنهار که سرمایهٔ این ملک وجود | ||||||
| عمرست چنان کش گذرانی گذرد | ||||||
۲۰۰
| خرّم دل آن کسی که معروف نشد | ||||||
| در فوطه و در اطلس و در صوف نشد | ||||||
| سیمرغ وش از سر دو عالم برخاست | ||||||
| در کنج خراب همچو من بوف نشد | ||||||