رباعیات خیام (تصحیح رمضانی)/رباعیات ۱ — ۱۰۰
ظاهر
۱
| آمد سحری نـدا ز میخانهٔ ما: | ||||||
| کای رند خراباتی دیوانهٔ ما! | ||||||
| برخیز که پر کنیم پیمانه ز می | ||||||
| زان پیش که پر کنند پیمانهٔ ما | ||||||
۲
| برخیز و بیا بتا برای دل ما | ||||||
| حل کن بجمال خویشتن مشکل ما | ||||||
| یک کوزهٔ می بیار تا نوش کنیم | ||||||
| زان پیش که کوزها کنند از گل ما | ||||||
۳
| تا بتوانی رنجه مگردان کس را | ||||||
| بر آتش خشم خویش منشان کس را | ||||||
| گر راحت جاودان طمع میداری | ||||||
| میرنج همیشه و مرنجان کس را | ||||||
۴
| چون در گذرم بباده شوئید مرا | ||||||
| تلقین ز شراب ناب گوئید مرا | ||||||
| خواهید بروز حشر یابید مرا | ||||||
| از خاک در میکده جوئید مرا | ||||||
۵
| چون عهده نمیشود کسی فردا را | ||||||
| حالی خوش دار این دل پرسودا را | ||||||
| می نوش بماهتاب ای ماه که ماه | ||||||
| بسیار بتابد و نیابد ما را | ||||||
۶
| زین دهر که بود مدّتی منزل ما | ||||||
| نامد بجز از بلا و غم حاصل ما | ||||||
| افسوس که حل نگشت یک مشکل ما | ||||||
| رفتیم و هزار حسرت اندر دل ما | ||||||
۷
| عاشق همه ساله مست و شیدا بادا | ||||||
| دیوانه و شوریده و رسوا بادا | ||||||
| در هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم | ||||||
| چون مست شدیم هرچه بادا بادا | ||||||
۸
| عاقل بچه امّید در این کهنه سرا | ||||||
| بر دولت او نهد دل از بهر خدا | ||||||
| هرگاه که خواهد که نشیند از پا | ||||||
| گیرد اجلش دست که بالا بنما | ||||||
۹
| قرآن که مهین کلام خوانند او را | ||||||
| گه گاه نه بر دوام خوانند او را | ||||||
| بر گرد پیاله آیتی روشن هست | ||||||
| کاندر همه جا مدام خوانند او را | ||||||
۱۰
| گر می نخوری طعنه مزن مستان را | ||||||
| بنیاد مکن تو حیله و دستان را | ||||||
| تو غرّه مشو بدانکه می مینخوری | ||||||
| صد کار کنی که می غلامست آن را | ||||||
۱۱
| هرچند که رنگ و روی زیباست مرا | ||||||
| چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا | ||||||
| معلوم نشد که در طربخانهٔ خاک | ||||||
| نقّاش ازل بهر چه آراست مرا | ||||||
۱۲
| ای دل ز زمانه رسم احسان مطلب | ||||||
| وز گردش دوران سر و سامان مطلب | ||||||
| درمان طلبی درد تو افزون گردد | ||||||
| با درد بساز و هیچ درمان مطلب | ||||||

۱۳
| با بط میگفت ماهئی در تب و تاب | ||||||
| «باشد که بجوی رفته باز آید آب؟» | ||||||
| بط گفت که: چون من و تو گشتیم کباب | ||||||
| دنیا پس مرگ ما چه دریا چه سراب | ||||||
۱۴
| چندان بخورم شراب کاین بوی شراب | ||||||
| آید ز تراب، چون روم زیر تراب | ||||||
| گر بر سر خاک من رسد مخموری | ||||||
| از بوی شراب من شود مست و خراب | ||||||
۱۵
| روزی دو که مهلتست می خور می ناب | ||||||
| کاین عمر دو روزه بر نگردد، دریاب | ||||||
| دانی که جهان رو بخرابی دارد | ||||||
| تو نیز شب و روز ز می باش خراب | ||||||
۱۶
| روزی که بدست بر نهم جام شراب | ||||||
| وز غایت خرّمی شوم مست و خراب | ||||||
| صد معجزه پیدا کنم اندر هر باب | ||||||
| زین طبع چون آتش و سخنهای چو آب | ||||||
۱۷
| ما و می و معشوق درین کنج خراب | ||||||
| جان و دل و جام و جامه در رهن شراب | ||||||
| فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب، | ||||||
| آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب | ||||||
۱۸
| آبادی میخانه ز می خوردن ماست | ||||||
| خون دو هزار توبه در گردن ماست | ||||||
| گر من نکنم گناه رحمت چه کند | ||||||
| آرایش رحمت از گنه کردن ماست | ||||||
۱۹
| آن به که درین زمانه کم گیری دوست | ||||||
| با اهل زمانه صحبت از دور نکوست | ||||||
| آنکس که بجملگی ترا تکیه براوست | ||||||
| چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست | ||||||
۲۰
| آن قصر که بهرام در او جام گرفت | ||||||
| آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت | ||||||
| بهرام که گور میگرفتی همه عمر | ||||||
| دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟ | ||||||
۲۱
| آنکس که بخوبان لب خندان دادست | ||||||
| خون جگری بدردمندان دادست | ||||||
| گر قسمت ما نداد شادی غم نیست | ||||||
| شادیم که غم هزار چندان دادست | ||||||
۲۲
| ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست | ||||||
| بی بادهٔ گلرنگ نمیباید زیست | ||||||
| این سبزه که امروز تماشاگه ماست | ||||||
| تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست | ||||||
۲۳
| اجزای پیاله را که در هم پیوست | ||||||
| بشکستن آن روا نمیدارد مست | ||||||
| چندین سر و پای نازنین و کف دست | ||||||
| از مهر که پیوست و بکین که شکست؟ | ||||||
۲۴
| از من رمقی بسعی ساقی مانده است | ||||||
| وز صحبت خلق بی وفاقی مانده است | ||||||
| از بادهٔ دوشین قدحی بیش نماند | ||||||
| از عمر ندانم که چه باقی مانده است | ||||||
۲۵
| از منزل کفر تا بدین، یک نفس است | ||||||
| وز عالم شک تا به یقین یک نفس است | ||||||
| این یک نفس عزیز را خوش میدار | ||||||
| چون حاصل عمر ما همین یکنفس است | ||||||
۲۶
| از هرزه بهر دری نمیباید تاخت | ||||||
| با نیک و بد زمانه میباید ساخت | ||||||
| از طاسک چرخ و کعبتین تقدیر | ||||||
| هر نقش که پیداست همان باید باخت | ||||||
۲۷
| اسرار جهان چنانکه در دفتر ماست | ||||||
| گفتن نتوان که آن وبال سر ماست. | ||||||
| چون نیست درین مردم نادان اهلی | ||||||
| نتوان گفتن هر آنچه در خاطر ماست. | ||||||
۲۸
| اکنون که جهان را بخوشی دسترسیست | ||||||
| هر زنده دلی را سوی صحرا هوسیست | ||||||
| بر هر شاخی طلوع موسی دستیست | ||||||
| در هر نفسی خروش عیسی نفسیست | ||||||
۲۹
| اکنون که گل سعادتت پربار است | ||||||
| دست تو ز جام می چرا بیکار است | ||||||
| می خور که زمانه دشمنی غدّار است | ||||||
| در یافتن روز چنین دشوار است | ||||||
۳۰
| امروز ترا دسترس فردا نیست | ||||||
| و اندیشهٔ فردات بجز سودا نیست | ||||||
| ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست | ||||||
| کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست | ||||||
۳۱
| امروز که نوبت جوانیّ من است | ||||||
| می نوشم از آنکه کامرانیّ من است | ||||||
| عیبش مکنید، گرچه تلخست خوش است | ||||||
| تلخ است از آنکه زندگانیّ من است | ||||||
۳۲
| ای آمده از عالم روحانی تفت | ||||||
| حیران شده در چهار و پنج و شش و هفت | ||||||
| می خور چو ندانی ز کجا آمدهٔ | ||||||
| خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت | ||||||
۳۳
| ای بیخبر این جسم مجسّم هیچ است | ||||||
| وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است | ||||||
| خوش باش که در نشیمن کون و فساد | ||||||
| وابستهٔ یکدمیم و آن هم هیچ است | ||||||
۳۴
| ای چرخ فلک خرابی از کینهٔ تست | ||||||
| بیداد گری پیشهٔ دیرینهٔ تست | ||||||
| ای خاک اگر سینهٔ تو بشکافند | ||||||
| بس گوهر قیمتی که در سینهٔ تست | ||||||
۳۵
| ای دل چو زمانه میکند غمناکت | ||||||
| ناگه برود ز تن روان پاکت | ||||||
| بر سبزه نشین بکام دل روزی چند | ||||||
| زآن پیش که سبزه بردمد از خاکت | ||||||
۳۶
| ای دل چو نصیب تو همه خون شدن است | ||||||
| احوال تو هر لحظه دگرگون شدن است | ||||||
| ای جان تو بتن بهر چه کار آمدهای | ||||||
| چون عاقبت کار تو بیرون شدن است | ||||||
۳۷
| ایزد چو گِل وجود ما میآراست | ||||||
| دانست ز فِعل ما چه برخواهد خاست | ||||||
| بیحکمش نیست هر گناهی که مراست | ||||||
| پس سوختن روز قیامت ز کجاست | ||||||
۳۸
| ای مرد خرد حدیث فردا هوس است | ||||||
| در دهر زدن لاف سخنها هوس است | ||||||
| امروز چنین هر که خردمند کس است | ||||||
| داند که همه جهان همین یک نفس است | ||||||
۳۹
| این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت | ||||||
| کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت | ||||||
| هر کس سخنی از سر سودا گفتند | ||||||
| زان روی که هست کس نمیداند گفت | ||||||
۴۰
| این کوزه چو من عاشق زاری بودست | ||||||
| در بند سر و زلف نگاری بودست | ||||||
| این دسته که بر گردن او میبینی | ||||||
| دستی است که بر گردن یاری بودست | ||||||
۴۱
| این کهنه رباط را که عالم نام است | ||||||
| و ارامگه ابلق صبح و شام است | ||||||
| بزمیست که واماندهٔ صد جمشید است | ||||||
| قصریست که تکیهگاه صد بهرام است | ||||||
۴۲
| ای وای بر آن دل که در او سوزی نیست | ||||||
| سودا زدهٔ مهر دل افروزی نیست | ||||||
| روزی که تو بی عشق بسر خواهی برد | ||||||
| ضایعتر از آن روز ترا روزی نیست | ||||||
۴۳
| با باده نشین که ملک محمود اینست | ||||||
| وز چنگ شنو که لحن داود اینست | ||||||
| از نامده و رفته دگر یاد مکن | ||||||
| حالی خوش باش زانکه مقصود اینست | ||||||
۴۴
| با مطرب و می حور سرشتی گر هست | ||||||
| یا آب روان و لب کشتی گر هست | ||||||
| به زین مطلب دوزخ فرسوده متاب | ||||||
| حقّا که جز این نیست بهشتی گر هست | ||||||
۴۵
| برتر ز سپهر خاطرم روز نخست | ||||||
| لوح و قلم و بهشت و دوزخ میجست | ||||||
| پس گفت مرا معلم از رای درست | ||||||
| لوح و قلم و بهشت و دوزخ با تو است | ||||||
۴۶
| بر چهرهٔ گل نسیم نوروز خوش است | ||||||
| در صحن چمن روی دل افروز خوشست | ||||||
| از دی که گذشت هرچه گوئی خوش نیست | ||||||
| خوش باش و ز دی مگو که امروز خوشست | ||||||
۴۷
| برخیز و بده باده چه جای سخن است | ||||||
| کامشب دهن تنگ تو روزیّ من است | ||||||
| ما را چو رخ خویش می گلگون ده | ||||||
| کاین توبهٔ من چو زلف تو پر شکن است | ||||||
۴۸
| بر کف می لعل و زلف دلدار بدست | ||||||
| بر طرف چمن کنم باقبال نشست | ||||||
| می نوشم و از دور فلک نندیشم | ||||||
| و آنگاه شوم ز بادهٔ عشرت مست. | ||||||
۴۹
| بر لوح قلم نشان بودنیها بوده است | ||||||
| پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است | ||||||
| در روزِ ازل هر آنچه بایست بداد | ||||||
| غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است | ||||||
۵۰
| بسیار بگشتیم بگرد در و دشت | ||||||
| اندر همه آفاق بگشتیم بگشت | ||||||
| کس را نشنیدم که آمد زین راه | ||||||
| راهی که برفت راه رو باز نگشت | ||||||
۵۱
| پیش از من و تو لیل و نهاری بودست | ||||||
| گردنده فلک نیز بکاری بودست | ||||||
| زنهار قدم بخاک آهسته نهی | ||||||
| کان مردمک چشم نگاری بودست | ||||||
۵۲
| تا باز شناختم من این پای ز دست | ||||||
| این چرخ فرومایه مرا دست ببست | ||||||
| افسوس که در حساب خواهند نهاد | ||||||
| عمری که مرا بی می و معشوقه گذشت | ||||||
۵۳
| تا چند زنم بروی دریاها خشت | ||||||
| بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت | ||||||
| خیام که گفت دوزخی خواهد بود | ||||||
| که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت؟ | ||||||
۵۴
| تا کی ز چراغِ مسجد و دود کنشت | ||||||
| تا چند زیانِ دوزخ و سود بهشت | ||||||
| رو بر سرِ لوح بین که استاد قضا | ||||||
| روز ازل آنچه بودنی بود نوشت | ||||||
۵۵
| تا هشیارم طرب ز من پنهانست | ||||||
| چون مست شدم در خردم نقصانست | ||||||
| حالیست میان مستی و هشیاری | ||||||
| من بندهٔ آنم که زندگانی آنست | ||||||
۵۶
| جامی و مئی و ساقئی بر لب کشت | ||||||
| این جمله مرا نقد و ترا نسیه بهشت | ||||||
| مشنو سخن بهشت و دوزخ از کس | ||||||
| که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت | ||||||
۵۷
| چندین غم مال و حسرت دنیا چیست | ||||||
| هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست | ||||||
| این یک دو نفس که در تنت عاریتی است | ||||||
| با عاریتی عاریتی باید زیست | ||||||
۵۸
| چون آب بجویبار و چون باد بدشت | ||||||
| روزی دگر از نوبت عمرم بگذشت، | ||||||
| هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت | ||||||
| روزی که نیامدست و روزی که گذشت | ||||||
۵۹
| چون آمدنم بمن نبد روز نخست | ||||||
| وین رفتن بی مراد عزمیست درست | ||||||
| برخیز و میان ببند ای ساقی چست | ||||||
| کاندوه جهان بمی فرو خواهم شست | ||||||
۶۰
| چون ابر به نوروز رخ لاله بشست | ||||||
| برخیز و بجام باده کن عزم درست | ||||||
| کاین سبزه که امروز تماشاگه تست | ||||||
| فردا همه از خاک تو بر خواهد رست | ||||||

۶۱
| چون بلبل مست راه در بستان یافت | ||||||
| روی گل و جام باده را خندان یافت | ||||||
| آمد بزبان حال در گوشم گفت | ||||||
| دریاب که عمر رفته را نتوان یافت | ||||||
۶۲
| چون چرخ بکام یک خردمند نگشت | ||||||
| خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت | ||||||
| چون باید مرد و آرزوها همه هشت | ||||||
| چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت | ||||||
۶۳
| چون کار نه بر مراد ما خواهد رفت | ||||||
| اندیشه و جهد ما کجا خواهد رفت | ||||||
| پیوسته نشستهایم در حسرت آنک | ||||||
| دیر آمدهایم و زود میباید رفت | ||||||
۶۴
| چون لاله بنوروز قدح گیر بدست | ||||||
| با لاله رخی اگر ترا فرصت هست | ||||||
| می نوش به خرّمی که این چرخ کبود | ||||||
| ناگاه ترا چو خاک گرداند پست | ||||||
۶۵
| چون مردن تو مردنِ یکبارگی است | ||||||
| یکبار بمیر. این چه بیچارگی است | ||||||
| خونیّ و نجاستیّ و مشتی رگ و پوست | ||||||
| انگار نبود این چه غمخوارگی است | ||||||
۶۶
| چون نیست حقیقت و یقین اندر دست | ||||||
| نتوان بامید شک همه عمر نشست | ||||||
| هان تا ننهیم جام می از کف دست | ||||||
| در بیخبری مرد چه هشیار و چه مست | ||||||
۶۷
| چون نیست ز هرچه نیست جز باد بدست | ||||||
| چون هست بهرچه هست نقصان و شکست | ||||||
| انگار که هست هرچه در عالم نیست | ||||||
| پندار که نیست هرچه در عالم هست | ||||||
۶۸
| خاکی که بزیر پای هر حیوانیست | ||||||
| کفِّ صنمی و چهرهٔ جانانیست | ||||||
| هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانیست | ||||||
| انگشت وزیر یا سر سلطانیست | ||||||
۶۹
| خیّام تنت بخیمهای ماند راست | ||||||
| جان سلطانی که منزلش دارِ بقاست | ||||||
| فرّاش ازل ز بهر دیگر منزل | ||||||
| نه خیمه بیفکند چو سلطان برخاست | ||||||
۷۰
| خیّام ز بهر گنه این ماتم چیست | ||||||
| وز خوردن غم فایده بیش و کم چیست | ||||||
| آنرا که گنه نکرد غفران نبود | ||||||
| غفران ز برای گنه آمد غم چیست | ||||||
۷۱
| خیّام که خیمههای حکمت میدوخت | ||||||
| در کورهٔ غم فتاد و ناگاه بسوخت | ||||||
| مقراض اجل طناب عمرش ببرید | ||||||
| دلّال قضا برایگانش بفروخت | ||||||
۷۲
| دارنده چو ترکیب طبایع آراست | ||||||
| از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست | ||||||
| گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود | ||||||
| ور نیک نیامد این صُوَر عیب کراست | ||||||
۷۳
| در بزم خرد عقل دلیل سره گفت | ||||||
| در روم و عرب میمنه و میسره گفت | ||||||
| گر نا اهلی گفت که می ناسره است | ||||||
| من چون شنوم چونکه خدایش سره گفت | ||||||
۷۴
| در پردهٔ اسرار کسی را ره نیست | ||||||
| زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست | ||||||
| جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست | ||||||
| می خور که چنین فسانهها کوته نیست | ||||||
۷۵
| در جام طرب بادهٔ گلرنگ خوش است | ||||||
| با نغمهٔ عود و نالهٔ چنگ خوش است | ||||||
| زاهد که خبر ندارد از جام شراب | ||||||
| دور از بر ما هزار فرسنگ خوش است | ||||||
۷۶
| در چشم محققان چه زیبا و چه زشت | ||||||
| منزلگه عاشقان چه دوزخ چه بهشت | ||||||
| پوشیدن بیدلان چه اطلس چه پلاس | ||||||
| زیر سرِ عاشقان چه بالین و چه خشت | ||||||
۷۷
| در خواب بدم مرا خردمندی گفت | ||||||
| کز خواب کسی را گِل شادی نشکفت | ||||||
| کاری چه کنی که با اجل باشد جفت | ||||||
| می خور که بزیر خاک میباید خفت | ||||||
۷۸
| در دهر برِ نهال تحقیق نرست | ||||||
| زیرا که درین راه کسی نیست درست | ||||||
| هر کس زده است دست در شاخی سست | ||||||
| امروز چو دی شمار و فردا چو نخست | ||||||
۷۹
| در ده صنما می که جهان را تابیست | ||||||
| زان می که گُل نشاط را زو آبیست | ||||||
| بشتاب که آتش جوانی آبیست | ||||||
| دریاب که بیداری دولت خوابیست | ||||||
۸۰
| در روی زمین اگر مرا یک خشتست | ||||||
| آن وجه می است اگرچه نامش زشتست | ||||||
| ما را گویند وجه فردای تو کو | ||||||
| درّاعه و دستار نه مریم رشتست | ||||||
۸۱
| در صومعه و مدرسه و دیر و کنشت | ||||||
| ترسندهٔ دوزخند و جویای بهشت | ||||||
| آن کس که ز اسرار خدا باخبرست | ||||||
| زین تخم در اندرون دل هیچ نکشت | ||||||
۸۲
| در عالم بی وفا که منزلگه ماست | ||||||
| بسیار بجستم بقیاسی که مراست | ||||||
| چون روی تو ماه نیست روشن گفتم | ||||||
| چون قدّ تو سرو نیست میگویم راست | ||||||
۸۳
| در عشق تو از ملامتم ننگی نیست | ||||||
| با بیخبران در این سخن جنگی نیست | ||||||
| این شربت عاشقی همه مردان راست | ||||||
| نامردان را از این قدح رنگی نیست | ||||||
۸۴
| در فصلِ بهار اگر بُتی حور سرشت | ||||||
| یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت | ||||||
| گرچه بر هر کس این سخن باشد زشت | ||||||
| از سگ بترم اگر کنم یاد بهشت | ||||||
۸۵
| در هر دشتی که لالهزاری بوده است | ||||||
| آن لاله ز خون شهریاری بوده است | ||||||
| هر برگ بنفشه کز زمین میروید | ||||||
| خالیست که بر رخ نگاری بوده است | ||||||
۸۶
| دریاب که از روح جدا خواهی رفت | ||||||
| در پردهٔ اسرار خدا خواهی رفت | ||||||
| خوش باش ندانی ز کجا آمدهای | ||||||
| می نوش ندانی بکجا خواهی رفت | ||||||
۸۷
| دل سِرِّ حیات اگر کماهی دانست | ||||||
| در مرگ هم اسرار الهی دانست | ||||||
| امروز که با خودی ندانستی هیچ | ||||||
| فردا که ز خود روی چه خواهی دانست | ||||||
۸۸
| دل گفت مرا علم لدُنّی هوس است | ||||||
| تعلیمم کن اگر ترا دسترس است | ||||||
| گفتم که الف گفت دگر هیچ مگوی | ||||||
| در خانه اگر کس است یکحرف بس است | ||||||
۸۹
| دنیا دیدیّ و هرچه دیدی هیچ است | ||||||
| وان نیز که گفتیّ و شنیدی هیچ است | ||||||
| سر تا سر آفاق دویدی هیچ است | ||||||
| آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است | ||||||
۹۰
| دنیا نه مقام تست نه جای نشست | ||||||
| فرزانه در او خراب اولیتر و مست | ||||||
| بر آتش غم ز باده آبی میزن | ||||||
| ز آن پیش که در خاک روی باد بدست | ||||||
۹۱
| دوران جهان بی می و ساقی هیچ است | ||||||
| بی زمزمهٔ نای عراقی هیچ است | ||||||
| هرچند در احوال جهان مینگرم | ||||||
| حاصل همه عشرتست و باقی هیچ است | ||||||
۹۲
| دوری که در او آمدن و رفتن ماست | ||||||
| آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست | ||||||
| کس می نزند دمی در این معنی راست | ||||||
| کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست | ||||||
۹۳
| راز از همه ناکسان نهان باید داشت | ||||||
| و اسرار نهان ز ابلهان باید داشت | ||||||
| بنگر که بجای مردمان می چکنی | ||||||
| چشم از همه مردمان همان باید داشت | ||||||
۹۴
| زان باده که عمر را حیات دگر است | ||||||
| پر کن قدحی گرچه ترا دردسر است | ||||||
| بر نه بکفم که کار عالم سمر است | ||||||
| بشتاب که عمر ای پسر در گذر است | ||||||
۹۵
| زهر است غم جهان و می تریاکت | ||||||
| تریاک خوری ز زهر نبود باکت | ||||||
| با سبزه خطان بسبزهزاری می خور | ||||||
| زان پیش که سبزه بر دمد از خاکت | ||||||
۹۶
| زین پیش نشان بودنیها بوده است | ||||||
| پیوسته قلم ز نیک و بد ناسوده است | ||||||
| تقدیر ترا هر آنچه بایست بداد | ||||||
| غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است | ||||||

۹۷
| ساقی ببرم گر بت یاقوت لبست | ||||||
| ور آب خضر بجای آب عنب است | ||||||
| گر زهره بود مطرب و عیسی همدم | ||||||
| چون دل نه بجا بود نه جای طربست | ||||||
۹۸
| ساقی غم من بلند آوازه شدست | ||||||
| سرمستی من برون ز اندازه شدست | ||||||
| با موی سپید سر خوشم کز می تو | ||||||
| پیرانه سرم بهار دل تازه شدست | ||||||
۹۹
| ساقی قدحی که کار عالم نفسی است | ||||||
| گر شادی ازو یکنفس آن نیز بسی است | ||||||
| خوش باش بهرچه پیشت آید که جهان | ||||||
| هرگز نشود چنانکه دلخواه کسی است | ||||||
۱۰۰
| ساقی گل و سبزه بس طربناک شدست | ||||||
| دریاب که هفتهٔ دگر خاک شدست | ||||||
| می نوش و گلی بچین که تا درنگری | ||||||
| گل خاک شدست و سبزه خاشاک شدست | ||||||