دیوان حافظ/فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
ظاهر
| ۲۷۷ | فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش | گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش | ۲۸۸ | |||
| دلربائی همه آن نیست که عاشق بکشند | خواجه آنست که باشد غم خدمتگارش | |||||
| جای آنست که خون موج زند در دل لعل | زین تغابن که خزف میشکند بازارش | |||||
| بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود | این همه قول و غزل تعبیه در منقارش | |||||
| ای که در کوچهٔ معشوقهٔ ما میگذری | بر حذر باش که سر میشکند دیوارش | |||||
| آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست | هر کجا هست خدایا بسلامت دارش | |||||
| صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ایدل | جانب عشق عزیزست فرومگذارش | |||||
| صوفی سرخوش ازین دست که کج کرد کلاه | بدو جام دگر آشفته شود دستارش | |||||
| دل حافظ که بدیدار تو خوگر شده بود | ||||||
| نازپرورد وصالست مجو آزارش | ||||||