دیوان حافظ/فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم دیوان حافظ  از حافظ
فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
تصحیح: محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی


 فاش می‌گویم و از گفتهٔ خود دلشادمبندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم ۳۵۸
 طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراقکه در این دامگه حادثه چون افتادم 
 من ملک بودم و فردوس برین جایم بودآدم آورد در این دیر خراب آبادم 
 سایهٔ طوبی و دلجوئی حور و لب حوضبهوای سر کوی تو برفت از یادم 
 نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چکنم حرف دگر یاد نداد استادم 
 کوکب بخت مرا هیچ منجّم نشناختیارب از مادر گیتی بچه طالع زادم 
 تا شدم حلقه بگوش درِ میخانهٔ عشقهردم آید غمی از نو بمبارکبادم 
 میخورد خون دلم مردمک دیده سزاستکه چرا دل بجگرگوشهٔ مردم دادم 
  پاک کن چهرهٔ حافظ بسر زلف ز اشک  
  ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم