دیوان حافظ/روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
ظاهر
| ۷۳ | روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست | منَت خاک درت بر بصری نیست که نیست | ۷۹ | |||
| ناظر روی تو صاحب نظرانند آری | سرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست | |||||
| اشک غمّاز من ار سرخ برآمد چه عجب | خجل از کرده خود پردهدری نیست که نیست | |||||
| تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی | سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست | |||||
| تا دم از شامِ سر زلف تو هر جا نزنند | با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست | |||||
| من از این طالع شوریده برنجم ور نی | بهرهمند از سر کویت دگری نیست که نیست | |||||
| از حیای لب شیرین تو ای چشمهٔ نوش | غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست | |||||
| مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز | ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست | |||||
| شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود | آه ازین راه که در وی خطری نیست که نیست | |||||
| آب چشمم که برو منّت خاک در تست | زیر صد منّت او خاک دری نیست که نیست | |||||
| از وجودم قدری نام و نشان هست که هست | ور نه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست | |||||
| غیر ازین نکته که حافظ ز تو ناخشنودست | ||||||
| در سراپای وجودت هنری نیست که نیست | ||||||