دیوان حافظ/روزگاریست که سودای بتان دین من است
ظاهر
| ۵۲ | روزگاریست که سودای بتان دین منست | غم این کار نشاط دل غمگین منست | ۷۶ | |||
| دیدن روی ترا دیدهٔ جانبین باید | وین کجا مرتبهٔ چشم جهانبین منست | |||||
| یار من باش که زیب فلک و زینت دهر | از مه روی تو و اشک چو پروین منست | |||||
| تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد | خلق را ورد زبان مدحت و تحسین منست | |||||
| دولت فقر خدایا بمن ارزانی دار | کین کرامت سبب حشمت و تمکین منست | |||||
| واعظ شحنهشناس این عظمت گو مفروش | زانکه منزلگه سلطان دل مسکین منست | |||||
| یارب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیست | که مغیلان طریقش گل و نسرین منست | |||||
| حافظ از حشمت پرویز دگر قصّه مخوان | ||||||
| که لبش جرعه کش خسرو شیرین منست | ||||||