دیوار/آبتنی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

لخت شدم تا در آن هوای دل انگيز
پيكر خود را به آب چشمه بشويم
وسوسه می ريخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را بگوش چشمه بگويم

آب خنك بود و موج های درخشان
ناله كنان گرد من به شوق خزيدند
گوئی با دست های نرم و بلورين
جان و تنم را بسوی خويش كشيدند

بادی از آن دورها وزيد و شتابان
دامنی از گل بروی گيسوی من ريخت
عطر دلاويز و تند پونه وحشی
از نفس باد در مشام من آويخت

چشم فرو بستم و خموش و سبكروح
تن به علف های نرم و تازه فشردم
همچو زنی كاو غنوده در بر معشوق
يكسره خود را به دست چشمه سپردم

روی دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن و بی قرار و تشنه و تبدار
ناگه در هم خزيد ... راضی و سرمست
جسم من و روح چشمه سار گنه كار