خاقانی (قطعات)/ولینعمتم کیست خاقان اعظم
ظاهر
| ولینعمتم کیست خاقان اعظم | کز انعام حق دعاگو شناسد | |||||
| محمد خصال است و حسان او من | من او را شناسم مرا او شناسد | |||||
| منم در سخن مالک الملک معنی | ملک سر این نکته نیکو شناسد | |||||
| بلی هر زری را عیاری است و وزنی | محک داند آن و ترازو شناسد | |||||
| بیانی که نغز است فرزانه داند | کمانی که سخت است بازو شناسد | |||||
| جوی دل رفته دار خاقانی | که آب دولت هنوز خواهد بود | |||||
| فلک از سرخ و زرد و شام و سحر | بر قدت خلعه دوز خواهد بود | |||||
| حال اگر ز آنچه بود تیرهتر است | عاقبت دل فروز خواهد بود | |||||
| شب نبینی که تیرهتر گردد | آن زمانی که روز خواهد بود | |||||
| چه شد که بادیه بربود رنگ خاقانی | که صبح فام شد از راه و شامگون آمد | |||||
| در آفتاب نبینی که شد اسیر کسوف | چو تیغ زنگ زده در میان خون آمد | |||||
| میار طعنه در آن کش سموم بادیه سوخت | که آن سفر ز عذاب سقر فزون آمد | |||||
| مکن به لون سیه دیگ را شکسته، ببین | که از دهان کدام اژدها برون آمد | |||||
| روزی میان بادیه بر لشکر عجم | دست عرب چو غمزهی ترکان سنان کشید | |||||
| دیوان میغ رنگ سنانکش چو آفتاب | کز نوک نیزهشان سرکیوان زیان کشید | |||||
| میغ از هوا به یاری آ میغ چهرگان | آمد ز برق نیزهی آتش فشان کشید | |||||
| ما عاجز دو میغ که بر دامن فلک | قوس قزح علامتی از پرنیان کشید | |||||
| من در کمان نظاره که ناگه برید بخت | چون آب در دوید و چو آتش زبان کشید | |||||
| گفتا مترس ازین گره ناخدای ترس | کاینک خدای کعبه بر ایشان کمان کشید | |||||
| بر اهل کرم لرز خاقانیا | که بر کیمیا مرد لرزان بود | |||||
| به میزان همت جهان را بسنج | که همت جهان سنج میزان بود | |||||
| عیار لیمان شناسی بلی | شناسد عیار آنکه وزان بود | |||||
| ولیکن فنای بخیلان مخواه | اگرچه بقای کرم زان بود | |||||
| مگو کز چمن نیست بادا غراب | مگر نرخ انجیر ارزان بود | |||||
| تو را از حیات کریمان چه سود | که از مردن بخل ورزان بود | |||||
| خاقانی اگرچه نیک اهلی | نااهلانت بدی نمایند | |||||
| نیکان که تو را عیار گیرند | بر دست بدانت بر گرایند | |||||
| زری که به آتشت شناسند | مشکی که به سیرت آزمایند | |||||
| شکست این دلم نادرست اعتقادی | به سم خار در دیدهی آرزو زد | |||||
| خطا کرد پرگار غمزش همانا | که زخمی بر آن سینهی نیکخو زد | |||||
| شنیدی که زنبور کافر بمیرد | هر آنگه که نیشی به مردم فرو زد | |||||
| نه کژدم سر نیش زد عالمی را | که او را وبال آمد آن نیش کو زد | |||||
| چون گشایند اهل همت دست خود | کهتران را پایبست خود کنند | |||||
| راد مردان غافلان عهد را | ازشراب جود مست خود کنند | |||||
| سربلندان چون به مخدومی رسند | خادمی را خاک پست خود کنند | |||||
| مهتران چون خوان احسان افکنند | کهتران را هم نشست خود کنند | |||||
| گر عمامه دیگری بندد رواست | لیکن استنجا به دست خود کنند | |||||
| تا تو ناز فروتران نکشی | مرا تو را لاف برتری نرسد | |||||
| چون کسی زیر بار بر تو نیست | بر سر اوت سروری نرسد | |||||
| ور عطا بخشی ور زنی بر سر | هم تو را بر سران سری نرسد | |||||
| خاقانیا به بغداد اهل وفا چه جوئی | کز شهر قلب کاران این کیمیا نخیزد | |||||
| گر خون اهل عالم ریزند دجله دجله | یک قطره اشک رحمت از چشم کس نریزد | |||||
| رشتهی کژ داشتی در سر مگر خاقانیا | گر زمانه پای بندت ساخت ویحک داد بود | |||||
| از سرت بیرون کشید آن رشته در پایت ببست | چون فرو دیدی نه رشته کهن و پولاد بود | |||||
| شب که مثال مه ذیالحجه دید | صورت طغراش ز مه برکشید | |||||
| تا نهم ماه به طغرای ماه | حاج توانند به موقف رسد | |||||
| چشم فلک بود مگر آفتاب | ماه نوش ابرو و کس میندید | |||||
| چشم پدید آمده پنهان بماند | ابروی پنهان شده آمد پدید | |||||
| دلت خاقانیا زخم فلک راست | که آن چوگان جز این گویی ندارد | |||||
| ز جیب مه قوارهات زیبد از سحر | که بابل چون تو جادویی ندارد | |||||
| ازین هر هفت کردهی هفت دختر | چو طبعت چرخ بانویی ندارد | |||||
| خرد بوسد سر کلکت که چون او | عرابی نطق هندویی ندارد | |||||
| به شروان گر کرم رنگی نمیداشت | به باب الباب هم بویی ندارد | |||||
| به دامن گرچه دریا دارد اما | گریبانش نم جویی ندارد | |||||
| چو کشتی شو عنان از پاردم ساز | ازین دریا که لولویی ندارد | |||||
| ندارد موکبی کایام در وی | ردیف هر سگ آهویی ندارد | |||||
| نگوئی کز چه معنی بشکنندت | که شمک آهو آهویی ندارد | |||||
| شب نباشد که آه خاقانی | فلک چنبری نمیشکند | |||||
| گرچه ار روزگار زاده است او | روزگارش به کینه میشکند | |||||
| آبگینه ز سنگ می زاید | لیک سنگ آبگینه میشکند | |||||
| جفاست از تو جواب سال خاقانی | سال را ز تو تا کی جواب باشد سرد | |||||
| جواب سرد فرستی شفای دل ندهد | شفا چگونه دهد چون گلاب باشد سرد؟ | |||||
| خاقانی را مپرس کز غم | ایام چگونه میگذارد | |||||
| وامی که ازین دو رنگ برداشت | از کیسهی عمر میگذارد | |||||
| جوجو ستد آنچه دادش ایام | خرمن خرمن همی سپارد | |||||
| نی در بن ناخنش زد اندوه | تا نیشکر طرب نگارد | |||||
| چون دل نبود طرب که جوید؟ | چون ناخن نیست سر چه خارد | |||||
| خوناب جگر خورد چه سود است | چون غصهی دل نمیگوارد | |||||
| با این همه از سرشک بر رخ | لله الحمد، مینگارد | |||||
| خاقانیا ز عارضهی درد دل منال | کز ناله هیچ درد نشان بهی ندید | |||||
| بیمار روزگار هم از اهل روزگار | روی بهی ندید که جز روبهی ندید | |||||
| آسمان داند که گاه نظم و نثر | بر زمین چون من مبرز کس ندید | |||||
| در بیانم آب و در فکر آتش است | آبی از آتش مطرز کس ندید | |||||
| ز آتش موسی برآرم آب خضر | ز آدمی این سحر و معجز کس ندید | |||||
| از دو دیوانم به تازی و دری | یک هجا و فحش هرگز کس ندید | |||||
| مرا اگر تو ندانی عطاردم داند | که من کیم ز سر کلک من چه کار آید | |||||
| هزار سال بماند که تا به باغ هنر | ز شاخ دانش چون من گلی به بار آرد | |||||
| به هر قران و به هر دو چون منی نبود | ز روزگار چو من کس به روزگار آید | |||||