خاقانی (قصاید)/قحط وفاست در بنهی آخر الزمان
ظاهر
| قحط وفاست در بنهی آخر الزمان | هان ای حکیم پردهی عزلت بساز هان | |||||
| در دم سپید مهرهی وحدت به گوش دل | خیز از سیاه خانهی وحشت به پای جان | |||||
| هم با عدم پیاده فرو کن به هشت نطع | هم با قدم، سوار برون ران به هفت خوان | |||||
| سودای این سواد مکن بیش در دماغ | تکلیف این کثیف منه بیش بر روان | |||||
| فلسی شمر ممالک این سبز بارگاه | صفری شمر فذالک این تیره خاکدان | |||||
| جیحون آفت است بر آن ابگینه پل | که پایه بلاست بر آ، غول دیدهبان | |||||
| چشم بهی مدار که در چشم روزگار | آن ناخنه که بود بدل شد به استخوان | |||||
| تو غافل و سپهر کشنده رقیب تو | فرزانه خفته و سگ دیوانه پاسبان | |||||
| دهر سپید دست سیه کاسهای است صعب | منگر به خوش زبانی این ترش میزبان | |||||
| کن خوشترین نواله که از دست او خوری | لوزینهای است خردهی الماس در میان | |||||
| دل دستگاه توست به دست جهان مده | کاین گنج خانه را ندهد کس به ایرمان | |||||
| هر لحظه هاتفی به تو آواز میدهد | کاین دامگه نه جای امان است الامان | |||||
| آواز این خطیب الهی تو نشنوی | کز جوش غفلت است تو را گوش دل گران | |||||
| اول بیار شیر بهای عروس فقر | وانگه ببر قبالهی اقبال رایگان | |||||
| خاتون دار ملک فریدونش خوان که نیست | کابین این عروس کم از گنج کاویان | |||||
| تا بر در تو مرکب فقر است ایمنی | کاحداث را سوی تو جنیبت شود روان | |||||
| شمشاد و سرو را ز تموز و خزان چه باک | کز گرم و سرد لاله و گل را رسد زیان | |||||
| از فقر ساز گل شکر عیش بد گوار | وز فاقه خواه مهر تب جان ناتوان | |||||
| ازین و آن دوا مطلب چون مسیح هست | زیرا اجل گیاست عقاقیر این و آن | |||||
| مگذار شاه دل به در مات خانه در | زین در که هست درد ز عزلت فرونشان | |||||
| خرسند شو به ملکت خرسندی ازوجود | خاسر شناس خسرو و طاغی سمر طغان | |||||
| اسکندر و تنعم ملک دو روزه عمر | خضر و شعار مفلسی و عمر جاودان | |||||
| بیطعمه و طمع به سر آور چو کرم بید | چون کرم پیله سر چه کنی در سر دهان | |||||
| زنبور خانهی طمع آلوده شد مشور | زنبور وار بیش مکن زین و آن فغان | |||||
| هم جنس در عدم طلب اینجا مجوی از آنک | نیلوفر از سراب نداده است کس نشان | |||||
| خودباش انیس خود مطلب کس که پیل را | هم گوش بهتر از پر طاووس پشهران | |||||
| دانی چه کن ز ناخوش و خوش کم کن آرزو | سیمرغ وش ز ناکس و کس گم کن آشیان | |||||
| خود را درم خرید رضای خدای کن | دامن ازین خدای فروشان فرو نشان | |||||
| پرواز در هوای هویت کن از خرد | بر تلهی هوا چه پری از تل هوان | |||||
| از لا رسی به صدر شهادت که عقل را | از لا و هوست مرکب لاهوت زیر ران | |||||
| لا ز آن شد اژدهای دوسر، تا فرو خورد | هر شرک و شک که در ره الا شود عیان | |||||
| بنمود صبح صادق دین محمدی | هین در ثناش باش چو خورشید صد زبان | |||||
| دندانهای تاج بقا شرع مصطفاست | عقل آفرینش از بن دندان کند ضمان | |||||
| آنجا که دم گشاد سرافیل دعوتش | جان باز یافت پیر سراندیب در زمان | |||||
| آنجا که کوفت دولت او کوس لااله | آواز قد صدقت برآمد ز لامکان | |||||
| آن شاهد لعمرک و شاگرد فاستقم | مخصوص قم فانذر و مقصود کن فکان | |||||
| آدم به گاهوارهی او بود شیر خوار | ادریس هم به مکتب او گشته درس خوان | |||||
| در دین شفای علت عامل برای حق | زی حق شفیع زلت آدم پی جنان | |||||
| هم عیب را به عالم اشرار پرده پوش | هم غیب را ز عالم اسرار ترجمان | |||||
| او سرو جویبار الهی و نفس او | چون سرو در طریقت هم پیر و هم جوان | |||||
| او آفتاب عصمت و از شرم ذو الجلال | نفکنده بر بیان قلم سایهی بنان | |||||
| مه را دو نیمه کرده به دست چو آفتاب | سایه نه بر زمینش و از ابر سایه بان | |||||
| گه با چهار پیر زبان کرده در دهن | گه با دو طفل در دهن افکنده ریسمان | |||||
| مهر آزمای مهرهی بازوش جان و عقل | حلقه به گوش حلقهی گیسوش انس و جان | |||||
| حبل الله است معتکفان را دو زلف او | هم روز عید و هم شب قدر اندر او نهان | |||||
| قدرش مروقی است بر این سقف لاجورد | فرش رفوگری است بر این فرش باستان | |||||
| بر بام سدره تا در ادنی فکنده رخت | روح القدس دلیلش و معراج نردبان | |||||
| جبریل هم به نیم ره از بیم سوختن | بگذاشته رکابش و برتافته عنان | |||||
| جنت ز شرم طلعت او گشته خار بست | دوزخ ز گرد ابلق او گشته گلستان | |||||
| خورشید بر عمامهی او بر فشانده تاج | بر جیس بر رداش فدا کرده طیلسان | |||||
| آنجا شده به یکدم کز بهر بازگشت | ز آنجا هزار سال رهش بوده تا جهان | |||||
| هر داستان که آن نه ثنای محمدی است | دستان کاهنان شمر آن را نه داستان | |||||
| خواهی که پنج نوبت الصابرین زنی | تعلم کن ز چار خلیفه طریق آن | |||||
| از صادقین وفا طلب از قانتین ادب | وز متقین حیا و ز مستغفرین بیان | |||||
| همچون درخت گندم باش از برای فرض | گه راست گه خمیده و جان بسته بر میان | |||||
| گه در سجود باش چو در مغرب آفتاب | گه در رکوع باش چو بر مرکز آسمان | |||||
| از جسم بهترین حرکاتی صلوة بین | وز نفس بهترین سکناتی صیام دان | |||||
| یارب دل شکسته و دین درست ده | کنجا که این دو نیست و بالیاست بیکران | |||||
| خاقانی از زمانه به فضل تو در گریخت | او را امان ده از خطر آخر الزمان | |||||
| ز آن پیشتر کاجل ز جهان وارهاندش | از ننگ حبس خانهی شروانش وارهان | |||||
| گر خواندهای سعادت عقباش رد مکن | ور دادهای منت دنیاش واستان | |||||