خاقانی (قصاید)/راحت از راه دل چنان برخاست
ظاهر
| راحت از راه دل چنان برخاست | که دل اکنون ز بند جان برخاست | |||||
| نفسی در میان میانجی بود | آن میانجی هم از میان برخاست | |||||
| سایهای مانده بود هم گم شد | وز همه عالمم نشان برخاست | |||||
| چار دیوار خانه روزن شد | بام بنشست و آستان برخاست | |||||
| دل خاکی به دست خون افتاد | اشک خونین دیت ستان برخاست | |||||
| آب شور از مژه چکید و ببست | زیر پایم نمکستان برخاست | |||||
| بر دل من کمان کشید فلک | لرز تیرم ز استخوان برخاست | |||||
| آه من دوش تیر باران کرد | ابر خونبار از آسمان برخاست | |||||
| غصهای بر سر دلم بنشست | که بدین سر نخواهد آن برخاست | |||||
| آمد آن مرغ نامه آور دوست | صبحگاهی کز آشیان برخاست | |||||
| دید کز جای برنخاستمش | طیره بنشست و دل گران برخاست | |||||
| اژدها بود خفته بر پایم | نتوانستم آن زمان برخاست | |||||
| پای من زیر کوه آهن بود | کوه بر پای چون توان برخاست | |||||
| پای خاقانی ار گشادستی | داندی از سر جهان برخاست | |||||
| مار ضحاک ماند بر پایم | وز مژه گنج شایگان برخاست | |||||
| سوزش من چو ماهی از تابه | زین دو مار نهنگ سان برخاست | |||||
| چون تنورم به گاه آه زدن | کاتشین مارم از دهان برخاست | |||||
| در سیه خانه دل کبودی من | از سپیدی پاسبان برخاست | |||||
| سگ دیوانه پاسبانم شد | خوابم از چشم سیل ران برخاست | |||||
| سگ گزیده ز آب ترسد از آن | ترسم از آب دیدگان برخاست | |||||
| در تموزم ببندد آب سرشک | کز دمم باد مهرگان برخاست | |||||
| همه شب سرخ روی چون شفقم | کز سرشک آب ناردان برخاست | |||||
| ساقم آهن بخورد و از کعبم | سیل خونین به ناودان برخاست | |||||
| بل که آهن ز آه من بگداخت | ز آهن آواز الامان برخاست | |||||
| تا چو بازم در آهنین خلخال | چو جلاجل ز من فغان برخاست | |||||
| تن چو تار قز و بریشم وار | ناله زین تار ناتوان برخاست | |||||
| رنگ رویم فتاد بر دیوار | نام کهگل به زعفران برخاست | |||||
| خون دل زد به چرخ چندان موج | که گل از راه کهکشان برخاست | |||||
| بلبلم در مضیق خارستان | که امیدم ز گلستان برخاست | |||||
| چند نالم که بلبل انصاف | زین مغیلان باستان برخاست | |||||
| جگر از بس که هم جگر خورد است | معده را ذوق آب و نان برخاست | |||||
| جان شد اینجا چه خاک بیزد تن | که دکاندار از دکان برخاست | |||||
| خاک شد هر چه خاک برد به دوش | کابخوردش ز خاکدان برخاست | |||||
| جامهی گازر آب سیل ببرد | شاید ار درزی ار دکان برخاست | |||||
| چرخ گوئی دکان قصابی است | کز سر تیغ خون فشان برخاست | |||||
| بره زان سو ترازوی زینسو | چرب و خشکی از این میان برخاست | |||||
| قسم هر ناکسی سبک فربه | قسم من لاغر و گران برخاست | |||||
| هر سقط گردنی است پهلوسای | زان ز دل طمع گرد ران برخاست | |||||
| گر برفت آبروی ترس برفت | گله مرد و غم شبان برخاست | |||||
| کاروان منقطع شد از در شهر | رصد از راه کاروان برخاست | |||||
| اشتر اندر وحل به برق بسوخت | باج اشتر ز ترکمان برخاست | |||||
| نیک عهدی گمان همی بردم | یار، بد عهد شد گمان برخاست | |||||
| دل خرد مرا غمان بزرگ | از بزرگان خرده دان برخاست | |||||
| خواری من ز کینه توزی بخت | از عزیزان مهربان برخاست | |||||
| ای برادر بلای یوسف نیز | از نفاق برادران برخاست | |||||
| قوت روزم غمی است سال آورد | که نخواهد به سالیان برخاست | |||||
| اینت کشتی شکاف طوفانی | که ازین سبز بادبان برخاست | |||||
| قضیالامر کفت طوفان | به بقای خدایگان برخاست | |||||
| نیست غم چون به خواستاری من | خسرو صاحب القران برخاست | |||||
| بعد کشتن قصاص خاقانی | از در شاه شهنشان برخاست | |||||