خاقانی (قصاید)/بیباغ رخت جهان مبینام
ظاهر
| بیباغ رخت جهان مبینام | بیداغ غمت روان مبینام | |||||
| بیوصل تو کاصل شادمانی است | تن را دل شادمان مبینام | |||||
| بیلطف تو کب زندگانی است | از آتش غم امان مبینام | |||||
| دل زنده شدی به بوی بویت | کان بوی ز دل نهان مبینام | |||||
| بیبوی تو کاشنای جان است | رنگی ز حیات جان مبینام | |||||
| تا جان گرو دمی است با جان | جز داو غمت روان مبینام | |||||
| بر دیدهیخویش چون کبوتر | جز نام تو جاودان مبینام | |||||
| بیسرو قد تو جعد شمشاد | بر جبهت بوستان مبینام | |||||
| یک دانهی آفتاب بیتو | بر گردن آسمان مبینام | |||||
| از دانهی دل ز کشت شادی | یک خوشه به سالیان مبینام | |||||
| در آینهی دل از خیالت | جز صورت جان عیان مبینام | |||||
| در آینهی خیالت از خود | جز موی خیال سان مبینام | |||||
| تا وصل تو زان جهان نیاید | دل را سر این جهان مبینام | |||||
| جز اشک وداعی من و تو | طوفان جهان ستان مبینام | |||||
| چون حقهی سینه برگشایم | جز نام تو در میان مبینام | |||||
| گر عمر کران کنم به سودات | سودای تو را کران مبینام | |||||
| گفتی دگری کنی، مفرمای | کاین در ورق گمان مبینام | |||||
| بیتو من و عیش حاشلله | کز خواب خیال آن مبینام | |||||
| خاقانی را ز دل چه پرسی | کانست که کس چنان مبینام | |||||
| حالی که به دشمنان نخواهم | حسب دل دوستان مبینام | |||||
| غمخوار تو را به خاک تبریز | جز خاک تو غم نشان مبینام | |||||