خاقانی (قصاید)/به جوی سلامت کس آبی نبیند
ظاهر
| به جوی سلامت کس آبی نبیند | رخ آرزو بینقابی نبیند | |||||
| نبیند دل آوخ به خواب اهل دردی | که در دیدهی بخت خوابی نبیند | |||||
| همه نقب دل بر خراب آید آوخ | چرا گنجی اندر خرابی نبیند | |||||
| اگر عالم خاک طوفان بگیرد | دل تشنه الا سرابی نبیند | |||||
| کسی برنیارد سر از جیب دولت | که در گردن از زه طنابی نبیند | |||||
| دل افسرده مانده است چون نفسرد دل | که از آتش لهو تابی نبیند | |||||
| رطب سبز رنگ است کی سرخ گردد | که آب مه و ماه آبی نبیند | |||||
| همه عالم انصاف جویند و ندهند | از این جا کس انصاف یابی نبیند | |||||
| اگر سالها دل در داد کوبد | بجز بانگ حلقه جوابی نبیند | |||||
| چو موقوف رزق است عمر آن نکوتر | که رزق آمدن را شتابی نبیند | |||||
| جهان کشت زرد وفا دارد آوخ | کز ابر کرم فتح بابی نبیند | |||||
| به ترک سخن گفت خاقانی ایرا | طراز سخن را بس آبی نبیند | |||||
| نگوید عزل و آفرین هم نخواند | که معشوق و مالک رقابی نبیند | |||||
| لسان الطیورش فرو بست ازیرا | جهان را سلیمان جنابی نبیند | |||||
| بسا آب کافسرده ماند به سایه | که بالای سر افتابی نبیند | |||||
| بسا تین که ضایع شود در بساتین | کز انجیر خواران غرابی نبیند | |||||