خاقانی (قصاید)/ای شحنهی شش جهات عالم
ظاهر
| ای شحنهی شش جهات عالم | در چار دری و هفت طارم | |||||
| ای جنت انس را تو کوثر | وی کعبهی قدس را تو زمزم | |||||
| نیرو ده توست ناف خرچنگ | عشرتگه تو دهان ضیغم | |||||
| همخانه شوی به مهد عیسی | رجعت کنی از اشارت جم | |||||
| در بوتهی خاک سازی اکسیر | آتش ز اثیر و ز آسمان دم | |||||
| گه یاره کنی ز ماه و گه تاج | گه رنگ دهی به خاک و گه شم | |||||
| از رفتن توست بر تن دهر | پر نقطهی زر سیاه ملحم | |||||
| وز آمدن تو دست گیتی | افراخته آستین معلم | |||||
| تف علم تو در دم صبح | بر بیرق شام سوخت پرچم | |||||
| خاقانی را تویی همه روز | روزی ده و رازدار و محرم | |||||
| تاب و تب او ببین به ظاهر | کاندر دلش آتشی است مدغم | |||||
| از خوارزم آر مهر این تب | وز جیحون ساز نوش این سم | |||||
| جان داروی او بیار یعنی | خاک در قدوهی معظم | |||||
| در گرد رکاب او همی دو | در گرد عنان او همی چم | |||||
| تا خورشیدی پیاده بینند | خورشید دگر فراز ادهم | |||||
| مختار عجم بهاء دین آنک | منشور جلال اوست معجم | |||||
| با جوش ضمیر و جیش نطقش | مه شد زمن و عطارد ابکم | |||||
| با لطف کفش گرفت تریاق | چون چشم گوزن کام ارقم | |||||
| به ز آدمی است و آدمی نام | لیک آدم از او شده مکرم | |||||
| در نام نگه مکن که فرق است | از زادهی عوف و پور ملجم | |||||
| بیقوت ده اناملش نیست | هفت اختر مکرمت مقوم | |||||
| بییاری زال و پر عنقا | بر خصم ظفر نیافت رستم | |||||
| ای کحل کفایت تو برده | از دیدهی آخر الزمان نم | |||||
| لفظی ز تو وز عقول یک خیل | رمزی ز تو وز فحول یک رم | |||||
| مولای تو ثابتبن قره | شاگرد تو یحییبن اکثم | |||||
| تقدیر به همت تو واخورد | گفت ای پدر قدم تقدم | |||||
| رای تو به آسمان ندا کرد | کای طفل معاملت تعلم | |||||
| داده است قضا بهای قدرت | نه گلشن و هشت باغ درهم | |||||
| انصاف بده که هست ارزان | یوسف صفتی به هفده درهم | |||||
| بالای مدیح تو سخن نیست | کس زخمه نکرد برتر از بم | |||||
| در وصف تو کی رسم به خاطر | بر عرش که بر شود به سلم؟ | |||||
| طبع تو شناسد آب شعرم | دیلم داند نژاد دیلم | |||||
| گر چه شعرا بسی است امروز | این طائفه را منم مقدم | |||||
| هرچند درین دیار منحوس | بسته است مرا قضای مبرم | |||||
| مرخاتم را چه نقص اگر هست | انگشت کهن محل خاتم | |||||
| در قالب آدم امیدم | ای همدم روح، روح در دم | |||||
| یعنی برسان به حضرت شاه | این عقد جواهر منظم | |||||
| چون بحر میان جانبین بود | کارم ز خطر نمود مبهم | |||||
| در حال به گوش هوش من گفت | وصف تو که با ضمیر شد ضم | |||||
| کای مادر موسی معانی | فارغ شو و «فاقذ فیه فیالیم» | |||||
| ای داعی حضرت تو ایام | گرچه نکنم دعا مقسم | |||||
| گویم که چهار اساس عمرت | چو سبع شداد باد محکم | |||||
| کار تو تمام باد چونانک | نقصان نرسد پس اذاتم | |||||