خاقانی (غزلیات)/کیست که در کوی تو فتنهی روی نیست
ظاهر
| کیست که در کوی تو فتنهی روی نیست | وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست | |||||
| فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک | راستی کار او جز خم موی تو نیست | |||||
| روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد | آه که خوی بدت در خور روی تو نیست | |||||
| با غم هجران تو شادم ازیرا مرا | طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست | |||||
| روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک | آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست | |||||
| بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک | جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست | |||||