خاقانی (غزلیات)/چشم ما بر دوخت عشق و پردهی ما بردرید
ظاهر
| چشم ما بر دوخت عشق و پردهی ما بردرید | از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید | |||||
| گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت | ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید | |||||
| پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد | جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید | |||||
| با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست | با چنین کاری که در جنبید نتوان آرمید | |||||
| بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد | بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید | |||||
| اندرین خمخانه صافی از پی درد است و ما | درد پر خوردیم اکنون صاف میباید مزید | |||||
| در خراباتی که صاحب درد او جانهای ماست | مایی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید | |||||
| گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن | چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید | |||||