خاقانی (غزلیات)/نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم
ظاهر
| نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم | دردی است مرا در دل، باور نکنی دانم | |||||
| خیره چه سراندازم بر خاک سر کویت | گر بوسه زنم پایت، سر برنکنی دانم | |||||
| گفتی بدهم کامت اما نه بدین زودی | عمری شد و زین وعده، کمتر نکنی دانم | |||||
| بوسیم عطا کردی، زان کرده پشیمانی | دانی که خطا کردی، دیگر نکنی دانم | |||||
| گر کشتنیم باری هم دست تو و تیغت | خود دست به خون من، هم تر نکنی دانم | |||||
| گهگه زنی از شوخی حلقهی در خاقانی | خانه همه خون بینی، سر درنکنی دانم | |||||
| هان ای دل خاقانی سر در سر کارش کن | الا هوس وصلش، در سر نکنی دانم | |||||
| گرچه به عراق اندر سلطان سخن گشتی | جز خاک در سلطان افسر نکنی دانم | |||||