خاقانی (غزلیات)/منم آن کز طرب غمین باشم
ظاهر
| منم آن کز طرب غمین باشم | لیکن از غم طرب گزین باشم | |||||
| درد غم بایدم نه صاف طرب | زانکه با دردکش قرین باشم | |||||
| یکدم و نیم جان گرو دارم | من مقامر دلم چنین باشم | |||||
| سه یک دوستان سه شش خواهم | که همه با گرو به کین باشم | |||||
| ور سه شش نقش خویش یک بینم | هم نخواهم که نقشبین باشم | |||||
| راست بیرون دهم همه کژ خویش | گرچه کژ نقش چون نگین باشم | |||||
| آفتابم که خاک ره بوسم | نه هلالم که نازنین باشم | |||||
| نه چنوهم کمان کشم بر خلق | بهر یک شب که در کمین باشم | |||||
| جرعه برچیند آفتاب از خاک | من هم از خاک جرعه چین باشم | |||||
| کو خرابات کهف شیر دلان | تا سگ آستان نشین باشم | |||||
| نه نه آن جمع هفت مردانند | من که باشم که هشتمین باشم | |||||
| من که باشم که در وجود نیم | تا در این دور کم حزین باشم | |||||
| یا به صد سال پیش ازین بودم | یا به صد سال بعد ازین باشم | |||||
| چون من از عهد هیچ نندیشم | از بدی عهد چون غمین باشم | |||||
| چون من امروز در میانه نیم | چه میانجی کفر و دین باشم | |||||
| من نه خاقانیم که خاقانم | تا کلهدار راستین باشم | |||||
| شرق و غرب اتفاق کرد بر آنک | مبدع معنی آفرین باشم | |||||