خاقانی (غزلیات)/دل سکهی عشق می نگرداند
ظاهر
| دل سکهی عشق می نگرداند | جان خطبهی عافیت نمیخواند | |||||
| یک رشتهی جان به صد گره دارم | صبرش گرهی گشاد نتواند | |||||
| گفتی به مغان رو و به می بنشین | کاین آتش غم جز آب ننشاند | |||||
| رفتم به مغان و هم ندیدم کس | کو آب طرب به جوی دل راند | |||||
| ساقی دیدم که جرعه بر آتش | میریزد و خاک تشنه میماند | |||||
| بر آتش ریزد آب خضر آوخ | من خاک و اسیر باد و او داند | |||||
| چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت | کو جرعه چرا بر آتش افشاند | |||||
| دل ماند ز ساقیم غلط گفتم | آن دل که نماند ازو کجا ماند | |||||
| هان چشم من است ساقی و اشکم | درد است و رخم سفال را ماند | |||||
| جز ساقی و دردی سفال و می | از ششدر غم مرا که برهاند | |||||
| ای پیر مغان دل شما مرغان | آمد شد ما دگر نرنجاند | |||||
| خمار شما ندارد آن رطلی | کو عقل مرا تمام بستاند | |||||
| کهسار شما نیارد آن سیلی | کو سنگ مرا ز جا بگرداند | |||||
| خاقانی نخل عشق شد تازه | کو دست طلب که نخل جنباند | |||||