خاقانی (غزلیات)/حصن جان ساز در جهان خلوت
ظاهر
| حصن جان ساز در جهان خلوت | دو جهان ملک و یک زمان خلوت | |||||
| باک غوغای حادثات مدار | چون تو را شد حصار جان خلوت | |||||
| ساقیت اشک و مطربت ناله | شاهدت درد و میزبان خلوت | |||||
| خلوتی کن نهان ز سایهی خویش | تا کند سایه را نهان خلوت | |||||
| همه گم بودهها پدید آید | چون تو را گم کند نشان خلوت | |||||
| سایه را پنبه بر نه احمدوار | تا شود ابر سایبان خلوت | |||||
| نقطهی حلقهی زره دیدی | که نشسستهاست بر کران خلوت | |||||
| خلوتی کش تو در میان باشی | کرم پیله کند چنان خلوت | |||||
| حلقهی عشق را شوی نقطه | چون برونت آرد از میان خلوت | |||||
| همچو تیز از میان یارای بس | باش چون تیغ در میان خلوت | |||||
| بر در کهف شیرمردان باش | کرده چون سگ بر آستان خلوت | |||||
| خلوت امروز کن که خواهد بود | دربر خاک جاودان خلوت | |||||
| یک تن آفتاب را گفتند | که همی زیست سالیان خلوت | |||||
| عیسیی بر سرش فرود آمد | تا سراسیمه شد در آن خلوت | |||||
| انس هرکس در این جهان چیزی است | انس خاقانی از جهان خلوت | |||||