خاقانی (غزلیات)/جان از تنم برآید چون از درم درآئی
ظاهر
| جان از تنم برآید چون از درم درآئی | لب را به جای جانی بنشان به کدخدایی | |||||
| جان خود چه زهره دارد ای نور آشنایی | کز خود برون نیاید آنجا که تو درآئی | |||||
| جانی که یافت از خم زلفین تو رهایی | از کار بازماند همچون بت از خدایی | |||||
| بر زخمهای جانم هم درد و هم دوایی | در نیمه راه عقلم هم خوف و هم رجایی | |||||
| از پای پاسبانت بوسی کنم گدایی | وانگاه سر برآرم کاین است پادشایی | |||||
| تبهای هجر دارم شبها بینوایی | تبهای من ببندی لبها چو برگشایی | |||||
| گمراه گردم از خود تا تو رهم نمایی | از من مرا چه خیزد اکنون که تو مرایی | |||||
| تو خود نهان نباشی کاندر نهان مایی | خاقانی از تحیر پرسان که تو کجایی | |||||