خاقانی (غزلیات)/تب دوشین در آن بت چون اثر کرد
ظاهر
| تب دوشین در آن بت چون اثر کرد | مرا فرمود و هم در شب خبر کرد | |||||
| برفتم دست و لب خایان که یارب | چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد | |||||
| بدیدم زرد رویش گرم و لرزان | چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد | |||||
| بفرمودم که حاضر گشت فصاد | برای فصد، قصد نیشتر کرد | |||||
| بهر نیشی که بر قیفال او زد | مرا صد نیش هندی در جگر کرد | |||||
| مرا خون از رگ جان ریخت لیکن | ورا خون از رگ و بازو بدر کرد | |||||
| به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت | ز راه دستش اندر طشت زر کرد | |||||
| تو گفتی روی خاقانی است آن طشت | که خون دیده بر وی رهگذر کرد | |||||