خاقانی (غزلیات)/ای رخ نورپاش تو پیشه گرفته دلبری
ظاهر
| ای رخ نورپاش تو پیشه گرفته دلبری | رونق آفتاب شد زان رخ همچو مشتری | |||||
| ماهی و چون عیان شوی شمع هزار مجلسی | سروی و چون روان شوی شور هزار لشکری | |||||
| طرهی تو به رغم من چون شب من به تیرگی | کیسهی من ز ناز تو چون لب تو به لاغری | |||||
| گرچه سپید کاری است از همه روی کار تو | رو که قیامتی است هم زلف تو در سیهگری | |||||
| از سرشک سوختم ز آن همه سوزم از درون | با همه آب ساختی ز آن همه آبی از تری | |||||
| هم شکری تو هم نمک با تو چه نسبت آب را | چند به رغم دوستان دشمن خویش پروری | |||||
| ابر زیان کار توست، ابر مکن دو چشم من | کفت آن به تو رسد زآنکه به چشم من دری | |||||
| اشک مرا چو روی خود دار عزیز اگر تو را | در خورد آب و افتاب از پی ساز گازری | |||||
| کنت تعاف نظرة من لحظات مقلتی | لست تخاف جمرة من ز فرات خاطری | |||||
| سینهی خاقنی اگر پاک بشوئی از عنا | پیش خدایگان تو را بیش کند ثناگری | |||||