خاقانی (غزلیات)/از گشت چرخ کار به سامان نیافتم
ظاهر
| از گشت چرخ کار به سامان نیافتم | وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم | |||||
| زین روزگار بیبر و گردون کژ نهاد | یک رنج بازگوی که من آن نیافتم | |||||
| نطقم از آن گسست که همدم ندیدهام | دردم از آن فزود که درمان نیافتم | |||||
| از قبضهی کمان فلک بر دلم به قهر | تیری چنان گذشت که پیکان نیافتم | |||||
| خوانی نهاد دهر به پیشم ز خوردنی | جز قرص آفتاب در آن خوان نیافتم | |||||
| بر ابلق امید نشستم به جد و جهد | جولان نکرد بخت که میدان نیافتم | |||||
| بر چرخ هفتمین شدم از نحس روزگار | یک همنشین سعد چو کیوان نیافتم | |||||
| پشتم شکست چرخ که رویم نگه نداشت | آبم ببرد دهر کز او نان نیافتم | |||||
| در مصر انتظار چو یوسف بماندهام | بسیار جهد کردم و کنعان نیافتم | |||||
| گوئی سکندرم ز پی آب زندگی | عمرم گذشت و چشمهی حیوان نیافتم | |||||
| ز افراسیاب دهر خراب است ملک دل | دردا که زور رستم دستان نیافتم | |||||
| گویا ترم ز بلبل لیکن ز غم چو باز | خاموش از آن شدم که سخندان نیافتم | |||||
| خاقانیا تو غم خور کز جور روزگار | یک رادمرد خوشدل و خندان نیافتم | |||||
| داد سخن دهم که زمانه به رمز گفت | آن یافتم ز تو که ز حسان نیافتم | |||||