خاقانی (غزلیات)/از زلف هر کجا گرهی برگشادهای
ظاهر
| از زلف هر کجا گرهی برگشادهای | بر هر دلی هزار گره برنهادهای | |||||
| در روی من ز غمزه کمانها کشیدهای | بر جان من ز طره کمینها گشادهای | |||||
| بر هرچه در زمانه سواری به نیکوئی | الا بر وفا و مهر کز این دو پیادهای | |||||
| گفتی جفا نه کار من است ای سلیم دل | تو خود ز مادر از پی این کار زادهای | |||||
| دیدی که دل چگونه ز من در ربودهای | پنداشتی که بر سر گنج اوفتادهای | |||||
| گفتی که روز سختی فریاد تو رسم | سخت است کار بهر چه روز ایستادهای | |||||
| خاقانی از جهان به پناه تو درگریخت | او را به دست خصم چرا باز دادهای | |||||