خاقانی (غزلیات)/آگه نهای که بر دلم از غم چه درد خاست
ظاهر
| آگه نهای که بر دلم از غم چه درد خاست | محنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست | |||||
| بر سینه داغ واقعه نقشالحجر بماند | وز دل برای نقش حجر لاجورد خاست | |||||
| جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگر | پس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست | |||||
| هم سنگ خویش گریهی خون راندم از فراق | تا سنگ را ز گریهی من دل به درد خاست | |||||
| در کار عشق دیده مرا پایمرد بود | هر دردسر که دیدم ازین پایمرد خاست | |||||
| دل یاد کرد یار فراموش کی کند | در خون نشستن من ازین یاکرد خاست | |||||
| دل تشنهی مرادم و سیر آمده ز عمر | دل بین کز آتش جگرش آبخورد خاست | |||||
| دردا که بخت من چو زمین کند پای گشت | این کناپایی از فلک تیزگرد خاست | |||||
| در تخت نرد خاکی اسیر مششدرم | زین مهرهی دو رنگ کز این تختهنرد خاست | |||||
| خصمم که پایمال بلا دید دست کوفت | تا باد سردم از دم گردون نورد خاست | |||||
| گر باد خیزد ای عجب از دست کوفتن | از دست کوب خصم مرا باد سرد خاست | |||||
| خاقانیا منال که غم را چو تو بسی است | کاول نشست جفت و به فرجام فرد خاست | |||||