خاقانی (غزلیات)/آن دم که صبح بینش من بال برگشاد
ظاهر
| آن دم که صبح بینش من بال برگشاد | آن مرغ صبحگاه دلم تیز پر گشاد | |||||
| دولت نعم صباح کن نو عروسوار | هر هفت کرده بر دل من هشت در گشاد | |||||
| وان پیر کو خلیفه کتاب دل من است | چون صبح دید سر به مناجات برگشاد | |||||
| مرغی که نامه آور صبح سعادت است | هر نامهای را که داشت به منقار سر گشاد | |||||
| پیکی که او مبشر درگاه دولت است | در بارگاه سینهی من رهگذر گشاد | |||||
| هر پنجره که تنگترش دید رخنه کرد | هر روزنی که بستهترش یافت برگشاد | |||||
| آمد ندای عشق که خاقانی الصبوح | کز صبح بینش تو فتوحی دگر گشاد | |||||
| بیسیم و زر بشو تو و با سیمبر بساز | کز بهر تو صبوح دوصد کیسه زرگشاد | |||||