حکمت سقراط و افلاطون/مجلس چهارم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

مجلس چهارم

در جلسات گذشته شرح زندگانی افلاطون را دیدیم آثار او را هم قلمداد کردیم و از چگونگی آنها اجمالاً آگاه شدیم از اوضاع و احوال دینی و سیاسی یونانیان باستانی و معاصرین افلاطون و عقاید و افکار ایشان هم سر رشته بدست آوردیم، ضمناً باحوال سقراط استاد افلاطون و چگونگی تعلیم او نیز برخوردیم اینک باید در فلسفهٔ تعلیمات و عقاید خود افلاطون و آنچه از کتابهای او در این مسائل بدست میآید نظری بیندازیم تا شناسائی ما نسبت بآن حکیم فرزانه باندازه‌ای که مقتضی حال است کامل گردد.

دریافت فلسفهٔ افلاطون و بیان آن کاری است بسیار دشوار بلکه میتوانم عرض کنم اگر کسی بخواهد عقاید او را در کلیهٔ مسائلی که حکمت مشتمل بر آنهاست معلوم کند البته بمقصود نخواهد رسید چرا که افلاطون مانند بعضی از حکمای ما بعد یک مجموعهٔ تعلیمات فلسفی که در همهٔ مسائل علمی از طبیعیات و ریاضیات و الهیات و غیرها رأی جزمی اظهار کرده باشد مدون نساخته است نه خود او چنان کتابی تصنیف کرده و نه دیگری از اشخاص نزدیک بزمان او فلسفهٔ او را کاملاً بیان نموده است تنها گاهی از اوقات ارسطو در کتابهای خود بعضی اشارات باقوال افلاطون میکند آنهم غالباً برای اینست که در آنها اظهار نظر انتقادی بنماید و مقصودش بیان فلسفهٔ افلاطون نبوده است.

خواهید فرمود پس اینهمه آثار که از قلم افلاطون باقی مانده و یک جلسهٔ تمام از جلسات ما را ذکر آنها مشغول ساخت چیست؟ و شامل چه مطالبی است؟ و آیا هیچکدام از آنها فلسفهٔ افلاطون را باز نمینماید؟

بلی مطلب همین جاست که هر چند افلاطون آثار قلمی بسیار از خود گذاشته است کتابی در مجموع تعلیمات فلسفی خود ننگاشته است و آنچه از نوشته‌های او در دست داریم که قدر مسلم تقریباً سی کتاب بزرگ و کوچک میشود میتوان گفت بقصد تبلیغ بعضی افکار نگاشته شده است نه بقصد تعلیم علم و فلسفه و چون در مقام کشف سرّ این امر برمیآئیم بمشکلات برمیخوریم. یکجا چنین استنباط میشود که افلاطون مانند استادش سقراط معتقد بتاب نبوده است و در این باب سابقا اشاره کرده‌ایم. از طرف دیگر بنظر میرسد که اصلا فلسفهٔ منتظمی در یک یا چند کتاب تدوین نکرده و همین فقره سبب شده است که مثل شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا دربارهٔ او میفرماید: «بضاعتش در علم مزجاة بوده است» زیرا که شیخ‌الرئیس کتابهای ارسملو را دیده که در جمیع فنون نگاشته شده و چیزی در زمین و آسمان و محسوس و معقول و مادی و مجرد باقی نگذاشته که در آن تعمق ننموده و عقیدهٔ خود را در آن باب اظهار نداشته باشد در صورتیکه از افلاطون نه تصنیفی در طبیعیات دیده میشود و نه در الهیات و نه در ریاضیات و نه در منطق رساله نوشته است و نه در فن خطابه و نه در فن شعر و نه در حکمت عملی، با این همه اسم افلاطون در تمام دنیا بحکمت و دانش معروف است چنانچه عوام‌الناس هم او را میشناسند بلکه ضرب‌المثل دانشمندی است و چه بسیار اشعار در زبان خود ما میتوان بیاد آورد که در آنها اسم افلاطون برده شده و چه داستانها دربارهٔ او نقل میشود ولیکن ارسلو را بغیر از خواص کسی نمی‌شناسد و از این بالاتر آنکه همین امروز در اروپا تصنیف‌های ارسطو را جز معدودی که بتاریخ حکمت و علم اعتنا دارند کسی نمیخواند اما کتابهای افلاطون در دست همهٔ حکماء و ادباء هست و دائماً موضوع بحث و تحقیق است و همه متفقند که افلاطون بزرگترین حکمای یونان بلکه بزرگترین فلاسفهٔ عهد قدیم و شاید گذشته از انبیاء و اولیاء ارجمندترین دانشمندی است که عالم انسانیت بوجود آورده است.

سرّ این امر چیست؟

اول هنرمندی افلاطون در نویسندگی و سحر بیان اوست که سابقاً باین فقره اشاره کرده‌ام و باز تکرار میکنم تا متوجه شوید که سخنگوئی با شرایط فصاحت و بلاغت چه اندازه اهمیت دارد و چگونه نام انسانرا جاویدانی میسازد خواندن رسائل افلاطون کیفیت غزل حافظ و سعدی را میبخشد امّا کتابهای ارسطو را که میخوانید چنانست که کتاب هندسه و جبر و مقابله میخوانید.

دوم چنانکه پیش از این اشاره کرده‌ام کتابهای افلاطون مخزن افکار عالیه است و چون درست تأمل کنید ریشهٔ همهٔ تحقیقات را که حکمای ما بعد بعمل آورده و هر یک موضوع تدوین کتابها و رساله‌ها و تأسیس فلسفه‌ها و علوم و فنون چند گردیده در گفته‌های افلاطون مییابید و شخص هوشیار هر بار که آنها را میخواند نکتهٔ تازه‌ای دستگیرش میشود.

سوم همین فقره که افلاطون یک فلسفهٔ منظمی مدون نساخته است زیرا که فلسفهٔ منظم مدون جامع کهنه میشود و هرچندی فلسفهٔ تازه جای آنرا میگیرد.

فلسفه‌هائیکه حکما و فلاسفه میسازند چه قدیم و چه جدید هر چند بنظر میآید که موجّه و مبرهن است و خود ایشان و یک چند هم دیگران و پیروانشان گمان میبرند بحقیقت رسیده‌اند ولیکن هیچ یک کاملاً با حقیقت مطابق نیست و پس از چندی کم کم مطالبی معلوم میگردد که دانسته میشود که آن فلسفه را یا بکلی باید کنار گذاشت یا باید در آن تصرف نمود. در هر صورت آن فلسفه متروک میشود و فلسفهٔ دیگر جای آنرا میگیرد تا وقتی که نوبت این یکی نیز برسد که جای خود را بفلسفهٔ دیگر بدهد و این امر علتش این است که انسان در علم و معرفت هنوز کودک است و بحد رشد نرسیده است. اگر در احوال کودکان توجه فرموده باشید یا ایام کودکی خودتان را بیاد بیاورید بر میخورد به این که مثلاً وقتی که سه ساله بودید چه مدارک و مشاعر داشتید و با آن معلومات ناقص و غلط خود را نادان نمی‌پنداشتید علم شما عالم کوچک محدودی بود و هرگز نمیتوانستید عالم بزرگتری تصور کنید و گمان نمیبردید که افکارتان ناقص و غلط است و خواهشها و آرزوهاتان بمناسبت و بقول معروف احوالتان کودکانه است هر چه سنتان بالا رفت و عقلتان وسعت یافت و با تجربه شدید بدون این که بر خودتان محسوس شود افکار و عقاید و احوالتان تغییر کرد و کم کم برخوردید باینکه چیزهائی هست که نمیدانید و تصورات تازه برای شما پیش آمد و مطمئن باشید که تا آخر عمر همین سیر را خواهید کرد. و اگر چنین باشد یعنی هر روز احوالتان تغییر کند خوشوقت باشید که دلیل بر اینست که ترقی میکنید و مطالب تازه معلوم شما میشود و علامت دانائی و هوشیاری است که قوهٔ تنبّه دارید وگرنه در جهل مرکب باقی میماند و چنانکه در جلسهٔ پیش عرض کردم سمیر انسان در علم و معرفت عبارت از اینست که جهل مرکب خود را تدریجاً مبدل به جهل بسیط کند که تا چنین نشود بعلم و معرفت نخواهیم رسید و باید امیدوار بود که باین مقام برسیم زیرا هرچند تاکنون بمنزل نرسیده‌ایم و از آن بسی دوریم ولیکن شاد باید بود و تصدیق باید کرد که در حال سلوک و مشغول راه پیمودن هستیم و امروز مجهولاتی داریم که هزار سال پیش نداشتیم یعنی اموری که خود را در آنها عالم می‌پنداشتیم و اکنون میدانیم که نمیدانیم یا اموریکه اصلاً از آن بی‌خبر بودیم تا چه رسد باینکه آنها را بدانیم یا بدانیم که نمیدانیم و این اندازه ترقی برای ما دست داده و الحق باعث مسرت و امیدواری است.

از مقصد دور افتادیم اما اگر این حواشی را نیاورم و این تذکرات را ندهم در اصل موضوع بمقصود نمیرسیم. منظور این بود که روشن شود که این نکته در کار افلاطون هست که چون یک فلسفهٔ جامع منظم تدوین نکرده است سخنش مانند گفته‌های ارسطو کهنه نمیشود و حکمت او بقول معروف برنمیافتد.

مفهوم این سخن مرا ممکن است چنین دریابید که گفته‌های ارسطو و فلسفهٔ او قابل اعتنا نیست و آن حرفها را باید کنار گذاشت. این معنی را هر چند جملهٔ معترضه است باید اجمالا توضیح کنم که تصور نشود من بارسطو ارادتی ندارم برعکس نسبت باین معلّم اول کمال اعجاب را دارم و در عالم علم کسی را از او محقق‌تر بلکه با او برابر نمیدانم و قسمتی از تحقیقات ارسطو در حقایق و معارف هست خاصه در منطق و اخلاق و سیاست و کلیات حکمت که هیچوقت کهنه نمیشود و برنمیافتد اما مجموع فلسفه‌ای که ارسطو تنظیم کرده است و خود او یا پیروان او از حکمای مشّاء خواسته‌اند آنرا بیان حقیقت قلمداد کنند کهنه شده و برافتاده است حقیقت عالم آن نیست که ارسطو و اهل مشاء درک کرده بودند و این فقره در این چهارصد سال اخیر روشن و آشکار شده است نه اینکه در این چهارصد سال اخیر کسی بحقیقت رسیده است چه در این باب تحقیق همانست که پیش گفتم اما فهمیده شده است که مطلب بآن مختصری که فلاسفهٔ مشاء فرض کرده بودند نیست و هر روز برای اهل علم روزنه‌ای باز میشود که از آن روزنه اجمالاً می‌بینند در عالم خلقت حکایت‌ها هست که از آن بی‌خبریم اینست معنی کهنه شدن فلسفهٔ ارسطو. اما افلاطون این قسم فلسفه نساخته است بعبارت دیگر چنانکه در یکی از جلسات پیش اشاره کردم افلاطون مدعی نیست که علم میآموزد بلکه هر کس را دعوت میکند باینکه در طلب علم قدم بزند و سلوک کند. کلمات افلاطون شخص مستعد متنبه را باندیشه میاندازد و مفتاح فکر بدست او میدهد اینست که خواندن کتابهای او همیشه مفید خواهد بود زیرا بالاخره هر نتیجه‌ای که عاید انسان شود از فکر است چنانکه فرموده‌اند «تفکر ساعة خیر من عبادة ستین سنة» و یکی از بهترین سخنهای ارسطو هم اینست که: حقیقت انسان فکر اوست یعنی قوهٔ تعقل او و شیخ سعدی خودمان هم که میفرماید: «تن آدمی شریفست بجان آدمیت» همین معنی را در نظر داشته است و آنجا هم که میگوید:

 طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوتبدر آی، تا به بینی طیران آدمیت 

از آنست که شهوت بزرگترین حجاب فکر انسان است اگر گریبان آدمی از دست شهوت رهائی یافت فکر علیلش سالم میشود و برای درک حقیقت مستعد و آماده میگردد.

خوب افلاطون چه میگوید؟

در مجلس دوم از این مجالس بکتابهای افلاطون نظر سطحی و ظاهری انداختیم اکنون قدری به معانی میپردازیم. دانشمندان چون از اینرو در مسائل افلاطون نظر انداخته‌اند آنها را منقسم بدو قسم کرده‌اند. چند فقرهٔ آنها را مکالمات سقراطی خوانده‌اند و بقیه را اسمی نداده یا گاهی مکالمات تعلیمی گفته‌اند. آنها که مکالمات سقراطی خوانده شده حقیقةً مکالمه و مناظره و مجادله است بهمان سبک و شیوهٔ سقراط، و عقیده بر اینست که این مکالمات یعنی این کتابها در زمانی نوشته شده که افلاطون از عهد سقراط و دورهٔ شاگردی خود چندان دور نشده بود و هنوز کاملاً در تحت تأثیر صحبت سقراط بود و گمان میرود تحقیقاتی که در آن مکالمات میشود با عین تعلیمات سقراط یا بآن بسیار نزدیک است و در این قسمت از مکالمات چون قدری تأمل کنیم می‌بینیم چند فقرهٔ آنها را افلاطون برای ادای حق استادی سقراط نوشته است یعنی معرفی او که چگونه مردی بود و مردم را چگونه تربیت مینمود و وجود او چه تأثیرات داشت و چهار فقره از مکالمات افلاطون که ما ترجمه کرده و در این کتاب حاضر منتشر میکنیم همه از آن رشته است چند رسالهٔ دیگر هم هست که بر این رشته باید افزود و در آن صورت معرفی سقراط را بقلم افلاطون بحدّ کمال خواهیم داشت.

یکی از آن رساله‌ها خطابهٔ دفاعیهٔ سقراط است که در محکمه ایراد شده است هنگامی که او را بمحاکمه کشیده بودند البتّه این خطابه بقلم افلاطون نوشته شده و عین آن چیزی نیست که سقراط در محکمه گفته است ولیکن نزدیک به یقین است که دفاعی که سقراط از خود کرده در همین زمینه بوده است و چون بحقیقت نگریسته شود در این خطابه سقراط چندان اهتمامی در ردّ اتهاماتی که باو وارد آورده بودند نکرده است بلکه بر خلاف شیوهٔ تمام مدت عمر خود که در محضر عام سخنوری نمیکرد و فقط با اشخاص بطور خصوصی مباحثه و مناظره مینمود خواسته است این بار تعلیمات خود را در محضر عام بگوید و حاصل آن تعلیمات اینست که: ای اهل آتن شما مردمانی نادان و گمراه هستید و من هم مانند شما نادانم اما این تفاوت را با شما دارم که بنادانی خود برخورده‌ام و برانگیخته و گماشته شده‌ام که شما را بنادانی خودتان متوجه کنم که براه خطا نروید و فکری برای اصلاح کار خود بکنید. و چون این خطابه در همین کتاب مندرج است و میتوانید بخوانید در تفصیل آن وارد نمیشوم همینقدر میگویم که اگر کسی بهمین خطبهٔ دفاعیه دل بدهد لذت یک قصیدهٔ حکیم سنائی یا یک غزل شیخ سعدی را میبرد و سررشتهٔ حکمت سقراط را بدست میآورد که باید در تحصیل علم کوشید و تقوی و فضیلت سرمنشأ همهٔ سعادتهاست و بالاترین همهٔ نعمتها تحقیق در چگونگی و حقیقت فضایل است و از ادای وظیفه نباید شانه خالی کرد و از مرگ نباید ترسید زیرا مرگ اگر نعمت نباشد مصیبت نیست. و یکی از کلمات زیبائی که در این خطبه هست و دریغم میآید که توجه ندهم این است که در مقام سرزنش بکسانیکه برای احتراز از محکوم‌شدن باعدام تضرع و زاری کرده تن بمذلت میدهند میگوید: گوئی این اشخاص چنین میپندارند که اگر در محکمه محکوم باعدام نشوند نخواهند مرد و زندگانی جاوید خواهند داشت.

خطبهٔ دفاعیهٔ سقراط چنان که پیش گفته‌ام تنها اثری است از افلاطون که بصورت مکالمه نیست باقی نوشته‌های او همه یا سؤال و جواب مستقیم است یا نقل سؤال و جواب است و یکی از مکالمات معروف بسقراطی که ما در اول این مجموعه قرار داده‌ایم اوتوفرون نام دارد و هنگامی واقع میشود که سقراط بمحکمه احضار شده و هنوز جلسهٔ محاکمه منعقد نگردیده است سقراط میبیند اوتوفرون بمحکمه آمده است که بر پدر خود اقامهٔ دعوی قتل نفسی نماید چون او یکی از کارگران خود را که قاتل واقع شده دست‌وپابسته بگوشه‌ای انداخته و دیگر پروای او را نداشته است تا او از سرما و گرسنگی مرده است. سقراط را شگفت میآید از اینکه کسی بر پدر خود دعوی آدم‌کشی اقامه کند معلوم میشود اوتوفرون کاهن و دیندار است و دینداری او چنین اقتضا کرده است. سقراط میگوید: اتفاقاً من به بیدینی متهم و بمحکمه احضار شده‌ام اکنون که تو این اندازه دینداری و کاهن یعنی معلم دینداری هم هستی بمن بیاموز که دینداری چیست. گفتگو میان آنها گرم میشود و از این مکالمه نکته‌های باریک بدست خواننده میآید از جمله اینکه سقراط که از اوتوفرون معنی دینداری و تعریف آن را پرسیده است زحمتی میکشد تا مقصود خود را بفهماند و این فقره از بعضی دیگر از مکالمات سقراطی نیز بر میآید که آن زمان اذهان از ادراک معانی کلی و اصول منطقی بسیار دور بوده و سقراط و افلاطون مردم را باین امر متوجه نموده‌اند و مخصوصاً یکی از کوشش‌های ایشان اینست که بفهمانند تعریف و حدّ و رسم چیزها را باید جست تا بتوان در آنها حکم صحیح نمود و این فقره بضمیمهٔ بسیاری از نکته‌های دیگر در مباحثه و مناظرهٔ منطقی یکی از یادگارهای افلاطون و از جمله اموریست که ارسطو از او دریافته و طبع تحقیق خود را بر آن گماشته و بکشف و تدوین قواعد منطق موفق شده است.

باری اوتوفرون میگوید: دینداری همین کاری است که من میکنم چنانکه زئوس خداوند اعظم چنین کرده است و چون پدرش بفرزندان خویش جفا میکرد و هنگام ولادت آنها را میخورد زئوس او را گرفت و بند کرد و او خود نیز با پدرش همین رفتار را کرده بود. سقراط میگوید: مگر تو این داستان‌های عجیب را که از خداوندان نقل میکنند باور داری؟ و کوشش بیفایده میکند که سخافت این قصه‌ها را معلوم سازد. عاقبت پس از آنکه باوتوفرون میفهماند که من از تو یک امر کلی پرسیدم و تو بجزئیات جواب میدهی اوتوفرون در تعریف دینداری میگوید: کاری است که خداوندان را خوش بیابد. آنگاه سقراط بحث میکند که بعقیدهٔ تو خداوندان بسیارند و باهم جنگ و نزاع هم دارند و متفق‌الرأی نیستند و هر چیزی را خوش میدارند پس ما بیچاره‌ها بچه ساز باید برقصیم؟ پیروی از میل هریک بکنیم که دینداری کرده باشیم مخالف میل دیگری، یعنی بی‌دینی خواهد بود این مسئله حل نمی‌شود پس سقراط می‌پرسد: خوب آیا امر چون خداوندان را خوش میآید دینداری است یا چون دینداری است ایشان را خوش میآید؟ اینجا هم برمیخورید باینکه امتیاز و تشخیص علت و معلول را میخواهد بنماید. از طرف دیگر اشاره باین بحث است که حسن و قبح امور ذاتی است یا اعتباری؟ این مسائل هم که البته بفکر اوتوفرون روشن نمیشود، و باز سقراط التماس میکند که چون معنی دین‌داری را میدانی تفضل کن و بمن بگو که میخواهم در محکمه از خود دفاع کنم. سخن میآید بر سر اینکه دینداری داد است و بحث بر می‌خیزد که آیا هر چه داد است دینداری است یا بعضی از داد دینداری است؟ و ملاحظه میفرمائید که مسئله تشخیص نوع و جنس بمیان میآید. چون فهم اوتوفرون کوتاه است سقراط توضیح میکند و مثال میآورد که شاعر گفته است: هر جا ترس است احترام است و من منکرم و میگویم بسیار میشود که مردم از کسی میترسند و او را محترم نمیدارند این گفتگو هم دراز میشود و بجائی نمیرسد. چون اصل مقصود افلاطون طرح مسائل است و متنبه ساختن اذهان و سخن منتهی میشود باینکه دینداری خدمت گزاری بخداوندان است سقراط وارد این بحث میشود که خدمتگزاری آنست که بکسی سودی برسانند بگو به بینهم دینداری انسان بخداوندان چه سودی میبخشد؟ پس سخن میرسد باینجا که عبادت دعا کردن است قربانی دادن و چون درست تأمل کنیم دعا کردن درخواست کردن چیزی است و قربانی هدیه کردن است پس عبادت ما در حقیقت این میشود که چیزی از خداوندان بخواهیم و در عوض چیزی بدهیم بعبارت دیگر با خداوندان معامله و تجارت میکنیم.

بیاد بیاورید که این گفتگوها دو هزار و سیصد سال پیش واقع شده است زمانی که نه حضرت عیسی بدنیا آمده بود نه قرآن نازل شده بود نه ائمه و اولیاء و محققین که ما بکلمات آنها مأنوسیم ظهور کرده بودند و عجب‌تر اینکه پس از همه این گفتگوها باز ما بشنیدن این حرفها محتاجیم و بنده نمیتوانم تشخیص بدهم که ظهور کسی مانند افلاطون که دو هزار و سیصد سال پیش از این چنین سخنها بگوید عجیب‌تر است یا غفلت و نادانی ما مردم امروز که این همه تحقیقات را دیده و شنیده‌ایم و هنوز در خم یک کوچه‌ایم.

یکی دیگر از مکالماتی که معرف سقراط است و در این مجموعه درج میشود اقریطون نام دارد و داستان اینست که سقراط محکوم باعدام و در زندان است و اقریطون از یاران دیرینهٔ او وسیله فراهم کرده که او را از زندان بگریزاند و این کار را باو پیشنهاد میکند سقراط با کمال ملایمت اما با عزم راسخ امتناع میورزد و چون این مکالمات را در همین کتاب میتوانید بخوانید به تشریح آن نمیپردازم همین قدر توجه میدهم که یکی از نکته‌های دقیق که افلاطون یا سقراط در آن مکالمه اظهار میدارند و من بسیار بآن معتقدم اینست: که انسان نباید در بند آن باشد که عوام دربارهٔ او چه میگویند بلکه باید نگران باشد که دانشمندان در حق او اعتقاد نیک داشته باشند و امّا اصل گفتگو که خلاف مصلحت بودن فرار از حکم محکمه و قباحت مخالفت با قانون باشد حاجت بتذکر ندارد باید مکالمه را بخوانید و لذّت ببرید.

یکی دیگر از مکالمات سقراطی گفتگوی آن دانشمند است با الکبیادس که جوانی است جویای نام و سقراط میخواهد باو بفهماند که اگر میخواهی زمامدار امور کشور شوی باید بر نیکی و بدی و داد و بیداد و صلاح و فساد و سود و زبان معرفت بیابی و بر او ثابت میکند که در این امور نادانست و واجبترین چیزها برای انسان این است که خود را بشناسد.

از کتابهای افلاطون که مخصوصاً برای معرفی سقراط نوشته شده دو رسالهٔ دیگر هست که هر دو شاهکار است یکی موسوم به فیدن که از زیباترین کتاب‌هاست و حکایت گفتگوهائی است که سقراط در روز آخر عمر در زندان در باب بقای نفس با دوستان و مریدان خویش میکند و یاران را از مفارقت خود تسلی میدهد و از تعجب بیرون میآورد که خود چرا از مردن باک ندارد این کتاب هم چون جزو همین مجموعه است بتفصیل آن نمیپردازم خاصه اینکه کیفیت قلم افلاطون را نمیتوان باز نمود و مطالب فلسفی آنرا در موقع دیگر گوشزد خواهم کرد.

دیگر کتابی است موسوم به «مهمانی» که از عجائب کتب است و داستان مهمانی یکی از دوستان سقراط است که چون در شاعری جایزه گرفته است ولیمه میدهد در این مهمانی اصحاب همه از شرب و نشاط و هیاهو خسته میشوند و بنا میگذارند بر اینکه هر یک خطبه‌ای در وصف عشق و مدح خداوند عشق بسرایند و چنانکه، همه گویند و سخن گفتن سعدی دگر است، اهل مجلس همه در باب عشق تحقیق میکنند اما آنکه سقراط میگوید حکایت دیگری است و این مبحث را در موقع دیگر بیان خواهم کرد امّا این مهمانی منتهی میشود باین که در میان این گفتگوها الکبیادس سابق‌الذکر وارد میشود در حالیکه مست است و سقراط را میبیند و ظاهراً بر سبیل تعرض میگوید: ای سقراط تو اینجا چه میکنی؟ منکه هر جا میروم گرفتار تو میشوم از جان من چه میخواهی؟

در اینجا باید گوشزد کنم که یونانیان فوق‌العاده اهل ذوق بودند و هر نوع زیبائی ایشان را جذب میکرد و جوانان زیبا در میان ایشان بسیار و زنها در خانه‌ها تقریباً محجوب بودند از اینرو بعضی اعمال ناشایسته میان ایشان شایع شده بود و عجب اینکه نه قانون آنرا منع میکرد و نه در انظار قباحتی داشت بلکه برای جوانان حیثیت و اعتبار بود که طرف توجه باشند و ظاهر این است که این اعمال بتمام دنیای متمدن از یونانیان در نتیجه فتوحات اسکندر سرایت کرد و یکی از مساعی سقراط و افلاطون این بود که حقیقت عشق مادی و معنوی را بشناسانند و قباحت امر قبیح غیر طبیعی را بفهمانند که جمال صورت اگر خوب است اصل کمال سیرت است ولیکن در این موضوع نیز همان گرفتاری کار دین را داشتند و علناً و مستقیماً نمیتوانستند با آداب و رسوم جاری که ملایم طبع مردم بود مخالفت کنند. باری الکبیادس از جوانان زیبا بود و سقراط گاهی بر سبیل طبیعت میگفت من هواخواه تو هستم در آن شب الکبیادس زبان شکایت از سقراط دراز کرد که ای دوستان از سخنان این مرد فریب مخورید و اگر بکسی از شما اظهار مهربانی کرده باور مکنید من نسبت بخودم در این اشتباه بودم اما معلوم شد که او دلباختهٔ من نبود و من با این کراهت منظرش گرفتار او شدم، سحر بیان او چنان است که هر گاه سخن او را میشنوم مست میشوم دلم طپیدن میگیرد و اشکم جاری میشود، دیگران را هم دیده‌ام که همین تأثیر در ایشان پدیدار بود، من سخنوران نامی دیده‌ام و بیانات عالی شنیده‌ام اما سخنی مانند سخن او نشنیده‌ام، این مرد جادوگر است و تنها کسی است که من خود را در برابر او کوچک و شرمسار مییابم زیرا میدانم کارهای من پسندیدهٔ او نیست و حق با اوست، این است که از او میگریزم با اینکه دوری او بر من دشوار نیز هست، بظاهر حالش منگرید بیرونش دیو است اما درونش فرشته است، ادعای او این است که هیچ‌چیز نمیداند باطنش را اگر بسنجید گنجینهٔ حکمت است هرچه در چشم مردم عزیز است از اعتبارات و جاه و نام و جان و مال و جمال در دیدهٔ او خوار است و جز فضیلت و حکمت هیچ‌چیز پیش او قدر ندارد.

در این موقع چون مقصود معرفی سقراط نیست همهٔ آنچه افلاطون از قول الکبیادس نقل کرده حکایت نمیکنم اگرچه سخن شیرین است ولیکن وقت تنگ است الکبیادس داستانهای عجیب از سقراط گفت از عفت او، از شجاعت او، از خردمندی و حکمت او، از فصاحت و بلاغت و تأثیر کلام او و از بیچارگی و مسکینی خود در برابر او، چندانکه همه حضار را رقت گرفت و خنده آمد و شب بر این منوال بصبح رسید و من چون نمیخواهم شما را تا صبح نگاهدارم و میخواهم در این جلسه اصول مکالمات سقراطی را برای شما بگویم و تمام کنم میروم بر سر کتابهای دیگر افلاطون که جزء مکالمات سقراطی شمرده شده‌اند و آنها مستقیم برای معرفی سقراط نیستند ولیکن شیوهٔ مباحثه و استهزاء و قابلگی و تعلیمات سقراط را بخوبی نمایش میدهند از جمله چهار فقره از آن کتابهاست که در هر یک یکی از فضایل و خصایل موضوع گفتگو واقع میشود و سقراط با طرف یا طرفهای خود در معنی و تعریف آنها بحث میکند و هر تعریفی را که آنها میآورند محل مباحثه قرار داده بیجا و باطل بودن آن را روشن میسازد و افکار را زیر و رو میکند و طریقه استقراء را در جستن حقایق بدست میدهد ولیکن هیچیک از این مکالمات به نتیجه نمیرسد و معلوم نمیشود که سقراط یا افلاطون چه تعریفی را میپسندند یکی از این چهار کتاب موسوم به هیپیاس بزرگ است که موضوع گفتگوی آن زیبائی است دیگری خرمیدس نام دارد و در آن سخن از فرزانگی است و سوّمی لاخیس است و از شجاعت و دلاوری بحث میکند و آخری لوسیس نام دارد و تحقیق میکند در اینکه دوستی چیست.

چون نمیخواهم پردردسر بدهم کیفیت مجلس‌سازی را در این کتابها و گفتگوهائی را که اهل مجلس میکنند متعرض نمیشوم همینقدر خاطر نشان میکنم که از خواندن آنها گذشته از تمتع ادبی نکاتی بر خواننده معلوم میشود از وضع زندگانی یونانیها و اینکه چه اندازه بعضی از مذاکرات اهل آنزمان بیربط بوده و سقراط زحمتها میکشید تا بر هم صحبتان خود معلوم کند که مقصود از تعریف چیست کلی و جزئی چه تفاوت دارد، نتیجه با مقدمه چه مناسبت باید داشته باشد مادی و معنوی و مجرد و مقید و ذاتی و عرضی و جوهر و عرض باهم چه فرق دارند نیکی و بدی یعنی چه سود و زیان و صلاح و فساد کدام است صلاحیت و عدم صلاحیت اشخاص در کارها چگونه است. ضمنا بوئی برده میشود از اینکه عقیدهٔ سقرط در باب تحصیل علم و کسب فضیلت چیست و شاید بتوان استنباط کرد که هرچند این کتابها متعلق بجوانی افلاطون است همان وقت متوجه بامر «مُثل» که عقیدهٔ اختصاصی اوست بوده است و از این پس در آن باب گفتگو خواهیم کرد.

یکی دیگر از این کتابها موسوم است به «ایون» و گفتگوی سقراط است با کسیکه راوی اشعار همر است. در این کتاب اصل مقصود این است که معلوم شود که شعر چنانکه آن زمان تصور میکردند فنی و صنعتی مانند طبابت و معماری نیست بلکه مضامین بشاعر الهام میشود و شعری پسندیده است که شاعر از روی شور و بیخودی بسراید.

یکی دیگر کتاب کراتولس است که گفتگو در الفاظ است و چنین مینماید که در این مکالمه افلاطون چند منظور داشته است یکی دست انداختن کسانی که در الفاظ تحقیقات بی‌معنی میکنند و یا اشتقاقات واهی مییابند، یعنی همین چیزی که خود ما هم گرفتار آن بوده‌ایم و سخن‌های خنده‌آور در آن باب شنیده‌ایم. دیگر توجه دادن ببعضی از حقایق که الفاظ بعضی مفردند و بعضی مرکب، و این که الفاظ غالبا تقلید صوتی چیزها هستند. دیگر توجه دادن باین بحث که آیا دلالت الفاظ بر معانی ذاتی است یا وضعی و اینکه زبان چگونه درست میشود آیا بصرف تصادف است یا مقنن وضع میکند یا طبیعت یا مقامی فوق بشر آنرا مقرر میسازد، البته میدانید که این‌ها مسائلی است که در جای خود اهمیت دارد.

یکی دیگر از کتاب‌ها مکالمهٔ اوطوذیموس است و آن کتابی است که برای تفریح باید خواند زیرا تآتری است تام و تمام و آن گفتگوی دو برادر است که در فن جدل و سفسطه مهارت دارند و مدعی هستند که در اندک زمانی میتوانند همه فنون و فضایل را بهر کس بیاموزند در آغاز سقراط بیان میکند که فضایل چیزی است که مایهٔ خوشی و سعادت باشد، و خوشی متنعم بودن از نعمتهاست و بالاترین نعمتها علم و عقل است که بدون آنها انسان از هیچ نعمت دیگر بهره نمیبرد بس فضلیت در اینست که هر کس جویای علم و عقل شود. آنگاه نوبت مباحثهٔ آن دو برادر با سقراط و حاضران دیگر مجلس میشود و برای من ممکن نیست آن گفتگوها را بدرستی باز نمایم زیرا سخن دراز میشود و مجال نداریم. همینقدر عرض میکنم این دو برادر اقسام مختلف مغالطه را بکار میبرند از آوردن موضوع بجای محمول و صیغهٔ معلوم بجای مجهول و کلی بجای جزئی و مشتبه کردن آنها با یکدیگر و گذاشتن معانی مشترک الفاظ بجای یکدیگر و صفت را بجای موصوف و صدق سخن را بجای صدق امر قلمداد کردن و هست رابطه را بجای هست وجود استعمال کردن و مانند آن و برای نمونه یکی دو مثال از آن گفتگوها میآورم.

سخن از یکی از علوم بمیان می‌آید و سقراط اظهار اشتیاق بدانستن آن میکند اوطوذیموس که یکی از آن دو برادر است میگوید من بتو ثابت میکنم که این علم را داری آنگاه میان ایشان چنین گفتگو میشود:

اوطوذیموس – آیا چیزی هست که بدانی؟

سقراط – آری بعضی چیزها میدانم.

اوطوذیموس – آیا آن که چیزی هست ممکن است آن چیز نباشد؟

سقراط – نه ممکن نیست.

اوطوذیموس – آیا اقرار کردی که چیزی میدانی؟

سقراط – آری.

اوطوذیموس – پس اگر میدانی دانا هستی و اگر دانا هستی همه چیز میدانی و این علم را هم داری.

سپس عکس آنرا ثابت میکند، چون سقراط میگوید آخر بسیار چیزها هست که نمیدانم جواب میدهد اگر نمیدانی پس نادانی و اگر نادانی پس جاهلی و هیچ چیز نمیدانی پس خلاف گفته بودی.

برادر اوطوذیموس از سقراط میپرسد آیا فلانکس برادر تو هست؟ میگوید آری برادر من هست اما از مادرم نه از پدرم، چون پدر من سوفرونیسکوس بود و پدر او فریدیموس. هیپرسد خوب سوفرونیسکوس و فریدیموس هر دو پدر بودند؟ میگوید آری، اما سوفرونیسکوس پدر من بود و فریدیموس پدر برادرم. میگوید پس فریدیموس ناپدر بود. سقراط میگوید برای من آری، میگوید اگر ناپدر بود پس پدر نبود، آنگاه بهمین وجه ثابت میشود که سوفرونیسکوس هم پدر نبود نتیجه اینکه سقراط پدر نداشت. پس یکی از دوستان سقراط که حاضر بوده روش این قسم مجادله را دریافته با اوطوذیموس مباحثه کرده بر او ثابت میکند که پدر او سگ بوده است او هم چاره جز قبول نداشته همینقدر میگوید تو نیز همچنین.

سخن در این است که اوطوذیموس و برادرش مردمان معمول نیستند و افلاطون این نوع جدل را نساخته است شاید برای روشن شدن مطالب قدری مبالغه کرده باشد ولیکن سوفسطائیان کار مناظره و مجادله را باینجا رسانیده بودند و چون کسی دقایق و رموز برهان و جدل و سفسطه را کشف نکرده بود مردم بهمین سخنها بدام می‌افتادند و افلاطون از نوشتن این کتابها و این تعلیمات تفریح و تفنن نمیخواسته است بلکه دستگیری از مردم بیچاره را در نظر داشته است. در هر حال از این مکالمات بخوبی روشن میشود که ارسطو از کجا بعلم منطق پی برده و فن جدل و کشف مغالطه را از که آموخته است.

همین سخن را در فن خطابه هم میتوان گفت و افلاطون در چندین کتاب تحقیقاتی در باب خطابه کرده است که اصول آن فن از آنها بدست میآید و پس از آن ارسطو اصول و قواعد را تدوین کرده است.

پیش از این گفتیم که یکی از کتابهای افلاطون خطبهٔ دفاعیهٔ سقراط است در بعضی از مکالمات دیگر هم افلاطون بمناسباتی چندین خطبه انشاء کرده است که از جمله در کتاب موسوم به منکسینوس خطبه ایست در مرثیه و مدح شهدائی که در یکی از جنگها کشته شده‌اند و در کتاب موسوم به فدروس و در کتاب مهمانی که پیش از این یاد کردیم چندین خطبه است در تحقیق عشق و همه این خطبه‌ها بقلم افلاطون اما باسم دیگران است زیرا که افلاطون بآن قسم خطبه‌خوانی و سخنوری که آنزمان در یونان معمول شده بود اصلاً معتقد نبود و آنرا نمی‌پسندید و بااینکه خود او شاعر و سخنوری بی‌بدل بود شعر و خطابه و هر قسم سخنوری بلکه هر فنی را که مبتنی بر فکر معقول و حرف حسابی نباشد قدر و قیمت نمیگذاشت بلکه آنرا مضرّ می‌پنداشت و عقیدهٔ خویش را در باب خطابه در یکی از کتابهای خود که مکالمهٔ سقراط با گورگیاس حکیم سوفسطائی است بیان میکند و آن کتاب نیز از شاهکار هاست و باید اجمالاً آنرا معرفی کنیم.

مقدمةً باید یادآوری کنم که حکومت آتن دموکراسی یعنی اختیار در دست عامه بود و هر وقت کار مهمی پیش می‌آمد از جنگ و آشتی و ساختن عمارات و ابنیه و بنادر و کشتی‌ها و غیره آتنیان جمع میشدند و مطلب را طرح میکردند و موافق و مخالف سخن میگفتند تا تصمیم میگرفتند، و در این مجامع البته کسانی که در سخنوری مهارت داشتند مردم را اقناع میکردند و نظر خود را پیش میبردند و این نوع اشخاص دارای حیثیت و اعتبار میشدند و بمقامات عالیه و ریاست میرسیدند و نیز محکمه‌ای که در پیشگاه آن متهمین محاکمه میشدند مرکب از گروه فراوانی بود که بقرعه از میان مردم معین میکردند و در محضر این محکمه هرکس سخنوری بهتر میدانست در مقصر کردن متهم یا تبرئهٔ او زودتر موفق میشد و در این سخنوریها البته حرفها همه معقول و حسابی نبود و حیله و تدبیر و مغلطه و سفسطه بسیار بکار میبردند. گورگیاس یکی از سوفسطائیان معروف است که آداب سخنوری بمردم می‌آموخت و فن خود را بسیار شریف قلمداد میکرد سقراط و افلاطون عاقبت این احوالرا وخیم دانسته واجب میشمردند که محاکمه و سیاست و همه چیز مبتنی بر حکمت و خردمندی و حقانیت و عدالت باشد و با آن ترتیب مخالف بودند و با سوفسطائیان و استادان سخنوری ضدیت میکردند و میگفتند زبان بازی و لفاظی و عوام فریبی ملت را رو بهلاک میبرد باید این چیزها را کنار گذاشت و در کشورداری شیوهٔ درست را پیش گرفت و آن اینست که مردم را بحسن اخلاق و عفت و حکمت تربیت کنند که نجات دنیوی و اخروی در اینست و بس و کتاب گورگیاس افلاطون نمونه‌ایست از کوششهائی که آن دو بزرگوار در این راه بکار میبردند. در این کتاب سقراط با گورگیاس و دو نفر از پیروان او طرف میشود و در باب بیحاصل بلکه مضر بودن فن خطابه بقسمیکه آنها معمول میداشتند مباحثه میکند و هر سه را یک یک ساکت و مغلوب میسازد و ثابت میکند که ظلم دیدن بهتر از ظلم کردن است و هر کس گناهکار باشد صلاح در اینست که بمجازات برسد و بسخنوری سعی در تبرئه او نباید کرد. حقیقت خوبست نه ظاهر سازی بناحق محکوم شدن مصیبت بزرگی نیست، مصیبت گناهکاریست اگر چه بظاهر مجازات نداشته باشد و نیز سخنوری را برای عوام فریبی و رسیدن بریاست و قدرت و اجرای هوای نفس و شهوت نباید بکار برد و در این مقام تحقیقات غریب دارد و بیان عجیبی که غالبا بمکالمه و گاهی هم بصورت نطق و خطابه است مدلل میکند که شخص مقتدری که خردمند نباشد کامیاب نیست اگر چه هر کار بخواهد میکند زیرا که کامیابی آنست که شخص بکاری که صلاح است دست برد و با وجود قدرت داشتن اگر خلاف مصلحت بکند کامیاب نخواهد بود خوبی واقعی غیر از چیزی است که خوش آیند باشد ادراک لذات و راندن شهوات خیر حقیقی نیست بلکه خیر حقیقی آنست که شخص از این امور فارغ و بی‌نیاز باشد و حکمت نائل گردد زیرا که اگر قبول کنیم که ادراک خیر است باید تصدیق کنیم که هرچه لذت بیشتر ادراک شود بهتر است و کسی لذت ادراک نمیکند مگر اینکه از نعمت محرومی کشیده باشد چنانکه چون بدن بخارش افتد خاراندن آن لذت است پس اگر ادراک لذت خیر باشد دعای خیر در حق هر کس اینست که مبتلا بجرب شود تا دائماً از خاراندن بدن لذت ببرد و حاصل اینکه خطیبان یعنی رجال سیاسی این دوره فن سخنوری را فن خوش‌آمدگری کرده‌اند و باین واسطه قدرتی را که تحصیل میکنند بمصرف هوای نفس میرسانند نه خیر و صلاح کشور و دولت آتن کمتر وقتی سائس خوب داشته است زیرا بنابراینکه حسن سیاست تربیت مردم و بهبودی اخلاق آنهاست سائس خوب آنست که پس از دورهٔ زمامداری او مردم بهتر از آنکه پیش از او بودند شده باشند و ما چنین چیزی ندیده و نشنیده‌ایم.

از مکالمات سقراطی افلاطون دو سه کتاب دیگر باقی مانده که باید نام ببریم یکی از آنها موسوم به پروتاگوراس است و دیگری منن و این هردو بحث در این مسئله است که آیا فضیلت را میتوان آموخت یا نه و آیا آن علم است یا نیست؟ اگر علم است چگونه علمی است و چرا کسی دیده نشده است که فضیلت‌آموز یاشد یعنی کسانی بواسطهٔ تعلیمات او بفضایل آراسته شده باشند؟ و اگر علم نیست پس فضیلت چگونه آموخته میشود؟

در این دو کتاب هم که هر دو از آثار زیبای افلاطون میباشند گفتگوهای شیرین و تحقیقات دقیق در تعریف فضیلت و چگونگی آن بمیان میآید اما چون میدانم که خسته شده‌اید وارد تفصیل آنها نمیشوم و روی همرفته نسبت بآنچه تاکنون گفته‌ام مطالب تازه‌ای هم ندارد و آنچه در این باب گفتنی است از این پس خواهیم گفت، عجالةً یاد آوری میکنم که کتاب منن همانست که افلاطون از قول سقراط در آنجا ثابت میکند که علم تذکر است و آموختنی نیست و کاریکه معلم میکند اینست که مطالبی را که در خزینهٔ خاطر متعلم هست بیاد او میآورد و در این باب هم شاید پس از این باز تحقیق کنیم.

بالاخره کتاب موسوم به هیپیاس کوچک را هم که نام ببریم این رشته از کتابهای افلاطون یعنی مکالمات سقراط بانتها میرسد. این کتاب رسالهٔ کوچکی است که عبارت است از مکالمهٔ سقراط با هیپیاس که از حکمای سوفسطائی است، و چنین می‌نماید که سقراط هم با هیپیاس مجادلهٔ سفسطی میکند زیرا مدعی شده است که آنکس که قدرت بر خوب و بد دارد و از روی علم و عمد بد میکند بهتر از کسی است که عاجز است و سهوا بد میکند. محققان گفتگو بسیار کرده‌اند که اصل مقصود سقراط از این مباحثه چه بوده زیرا یقین است که عقیدهٔ واقعی او این نیست سرانجام دانشمندان بر این شده‌اند که اینهم وجهی است از بیان آن عقیده که سقراط و افلاطون داشته‌اند و جای دیگر تصریح کرده‌اند که هیچکس از روی علم و عمد بد نمیکند و هر که را دیدیم کار بد کرد باید یقین کنیم که از جهل و اشتباه است. پس وقتیکه میگوید آنکس که از روی علم بد میکند بهتر از آنست که سهوا میکند اصل مقصودش اینست که آنکس که علم به نیکی و بدی دارد بد نمیکند اما جاهل بد است چون نمی‌داند بد چیست و بنابراین البته بد میکند.

شاید شنیده باشید که دربارهٔ سقراط گفته‌اند او فلسفه را از آسمان بزمین آورد معنی این سخن اینست که تا زمان سقراط فلاسفه همواره در پی این بودند که فلک چیست و ستارگان چگونه‌اند و حرکاتشان چسان است و عناصر کدام‌اند و امور طبیعت بر چه منوال است. چون نوبه بسقراط رسید این مباحثات را بیحاصل دانسته خود را مصروف ساخته بر اینکه انسان کدام است و انسانیت چیست و آدمی در دنیا چه تکلیفی دارد و افراد و جماعت چگونه باید زندگی کنند بعبارت دیگر سقراط مؤسس علم اخلاق و مرشد بسوی سیاست حکیمانه است.

از گفته‌های سابق دانسته‌اید که بهترین وسیلهٔ ما برای دریافت تعلیمات سقراط همان نوشته‌های افلاطون است و آنچه تاکنون از آثار این حکیم برای شما بیان کرده‌ام همان چیزی است که بعقیدهٔ دانشمندان افلاطون از سقراط دریافته و بازگو کرده است و بنابراین اکنون بخوبی بر شما روشن شده است که سقراط چگونه از تحقیقات عرشی گذشته و فلسفه را از آسمان بزمین آورده است. و نیز گفته‌اند سقراط در حکمت و افکار مردم انقلاب کرده است امیدوارم بیاناتی که در این دو جلسه کردم این فقره را هم بر شما معلوم کرده باشد که این کلام چقدر درست است و توجه فرموده باشید که پیش از سقراط مردم چه فکر میکردند، و پس از تعلیمات او جریان افکار بر چه هنوال شد و دنبالهٔ آن جریان تا کنون کشیده شده است و هر چه در تاریخ حکمت بیشتر مطالعه بفرمائید این مطلب روشن‌تر خواهد شد.

اما افلاطون گذشته از اینکه ناشر حکمت سقراطی است و باین اعتبار آن انقلاب را تا یک اندازه میتوان باو نسبت داد در حکمت عملی و هم در حکمت نظری عقایدی نیز اظهار کرده است که دانشمندان نتیجهٔ فکر خود او میدانند و از آنها هنوز برای شما گفتگو نکرده‌ام و مطالبی که گفته‌ام بآن ملاحظه بود که قسمت مهمی از آثار افلاطون مشتمل بر آنهاست، گمان هم نمیکنم از این بابت دلخوری داشته باشید. در هر حال در واقع حکمت افلاطون را هنوز برای شما نگفته‌ام و این قسمت را که از همه مشکل‌تر و محتاج بفکر و تأملی بیشتر است برای انجام کار گذاشته‌ام ولیکن یقین دارم در این جلسه بیش از این طاقت ندارید بسخنان من گوش بدهید بهتر هم اینست که قدری در همین مطالب که گفته شده تامل کنید و مستعد شوید تا بآن گفتگوها برسیم و شرح آن داستانرا بقول مولانا: این زمان بگذار تا وقت دگر.