حافظ (غزلیات)/گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت)
'


 گر ز دست زلف مشکینت خطائی رفت رفتور ز هندوی شما بر ما جفائی رفت رفت 
 برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوختجور شاه کامران گر بر گدائی رفت رفت 
 در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیارهر کدورت را که بینی چون صفائی رفت رفت 
 عشق‌بازی را تحمّل باید ای دل پای دارگر ملالی بود بود و گر خطائی رفت رفت 
 گر دلی از غمزهٔ دلدار باری برد بردور میان جان و جانان ماجرائی رفت رفت 
 از سخن‌چینان ملالتها پدید آمد ولیگر میان همنشینان ناسزائی رفت رفت 
 
عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
 
پای آزادی چه بندی گر بجائی رفت رفت