حافظ (غزلیات)/همای اوج سعادت به دام ما افتد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(همای اوج سعادت به دام ما افتد)
'


۱۱۴ همای اوج سعادت بدام ما افتداگر ترا گذری بر مقام ما افتد ۱۷۶
 حباب‌وار براندازم از نشاط کلاهاگر ز روی تو عکسی بجام ما افتد 
 شبی که ماه مراد از افق شود طالعبود که پرتو نوری ببام ما افتد 
 ببارگاه تو چون باد را نباشد بارکی اتّفاق مجال سلام ما افتد 
 چو جان فدای لبش شد خیال می‌بستمکه قطرهٔ ز زلالش بکام ما افتد 
 خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مسازکزین شکار فراوان بدام ما افتد 
 بناامیدی ازین در مرو بزن فالیبود که قرعهٔ دولت بنام ما افتد 
 
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
 
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد