حافظ (غزلیات)/من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم)
'


 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرملطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم 
 دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگوکه من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم 
 همتم بدرقه راه کن ای طایر قدسکه دراز است ره مقصد و من نوسفرم 
 ای نسیم سحری بندگی من برسانکه فراموش مکن وقت دعای سحرم 
 راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از اینمی خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم 
 خرم آن روز کز این مرحله بربندم بارو از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم 
 حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصلدیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم 
 پایه نظم بلند است و جهان گیر بگوتا کند پادشه بحر دهان پرگهرم