دیوان حافظ/من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
۳۲۸  من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم  ۳۶۴
  دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو که من این ظنّ برقیبان تو هرگز نبرم  
  همّتم بدرقهٔ راه کن ای طایر قدس که درازست ره مقصد و من نوسفرم  
  ای نسیم سحری بندگی من برسان که فراموش مکن وقت دعای سحرم  
  خرّم آن روز کزین مرحله بربندم بار وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم  
  حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل دیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم  
  پایهٔ نظم بلندست و جهانگیر بگو  
  تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم