حافظ (غزلیات)/لبش می‌بوسم و در می‌کشم می

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(لبش می‌بوسم و در می‌کشم می)
'


لبش می‌بوسم و در می‌کشم میبه آب زندگانی برده‌ام پی
نه رازش می‌توانم گفت با کسنه کس را می‌توانم دید با وی
لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جامرخش می‌بیند و گل می‌کند خوی
بده جام می و از جم مکن یادکه می‌داند که جم کی بود و کی کی
بزن در پرده چنگ ای ماه مطربرگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسندبساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذاربه یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جداییکه باشد خون جامش در رگ و پی
زبانت درکش ای حافظ زمانیحدیث بی زبانان بشنو از نی