حافظ (غزلیات)/طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف)
'


طالع اگر مدد دهد، دامنش آورم به کفگر بکشم زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف
طرْف کَرَم ز کس نبست این دل پرامید منگر چه سخن همی‌برد قصهٔ من به هر طَرَف
از خم ابروی تواَم هیچ گشایشی نشدوه که در این خیالِ کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کِی شود دست‌کش خیال منکس نزده‌ست از این کمان تیرِ مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مِهر بتان سنگ‌دلیاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طُرفه آنکمُغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان، نقش بخوان و لا تقلمست ریاسْت مُحتسب، باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمهٔ شُبهه می‌خوردپاردُمش دراز باد آن حَیَوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدقبدرقهٔ رهت شود همت شحنه نجف