دیوان حافظ/صوفی بیا که آینه صافیست جام را
ظاهر
| ۷ | صوفی بیا که آینه صافیست جام را | تا بنگری صفای می لعل فام را | ۶ | |||
| راز درون پرده ز رندان مست پرس | کاین حال نیست زاهد عالی مقام را | |||||
| عنقا شکار کس نشود دام بازچین | کانجا همیشه باد بدستست دام را | |||||
| در بزم دور یک دو قدح درکش و برو | یعنی طمع مدار وصال دوام را | |||||
| ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش | پیرانه سر مکن هُنری ننگ و نام را | |||||
| در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند | آدم بهشت روضهٔ دارالسّلام را | |||||
| ما را بر آستان تو بس حقّ خدمتست | ای خواجه بازبین بترحُم غلام را | |||||
| حافظ مُرید جام میست ای صبا برو | ||||||
| وز بنده بندگی برسان شیخ جام را | ||||||