حافظ (غزلیات)/صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد)
'


۱۴۶ صبا وقت سحر بوئی ز زلف یار می‌آورددل شوریدهٔ ما را ببو در کار می‌آورد ۱۵۳
 من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندمکه هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد 
 فروغ ماه می‌دیدم ز بام قصر او روشنکه رو از شرم آن خورشید در دیوار می‌آورد 
 ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردمولی میریخت خون و ره بدان هنجار می‌آورد 
 بقول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگهکزان راه گران قاصد خبر دشوار می‌آورد 
 سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بوداگر تسبیح می‌فرمود اگر زُنّار می‌آورد 
 عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کردبعشوه هم پیامی بر سر بیمار می‌آورد 
  عجب میداشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه  
  ولی منعش نمی‌کردم که صوفی‌وار می‌آورد