حافظ (غزلیات)/خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(خرم آن روز کز این منزل ویران بروم)
'


خرّم آن روز کز این منزلِ ویران برومراحتِ جان طلبم؛ وَز پیِ جانان بروم
گرچه دانم که به‌جایی نبرد راه، غریبمن به بوی سرِ آن زلفِ پریشان بروم
دلم از وحشتِ زندانِ سکندر بگرفترخت بربندم و تا مُلکِ سلیمان بروم
چون صبا، با تنِ بیمار و دلِ بی‌طاقتبه هواداریِ آن سروِ خرامان بروم
در رهِ او، چو قلم، گر به سرَم باید رفتبا دلِ زخم‌کش و دیده‌ی گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به‌درآیم روزی،تا درِ میکده، شادان و غزل‌خوان بروم
به هواداریِ او ذرّه‌صفت، رقص‌کنانتا لبِ چشمه‌ی خورشیدِ درخشان بروم
تازیان را غمِ احوال گران‌باران نیستپارسایان، مددی ــ تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرونهمرهِ کوکبه‌ی آصفِ دوران بروم