حافظ (غزلیات)/بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد)
'


۱۲۰ بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان داردبهار عارضش خطّی بخون ارغوان دارد ۱۴۶
 غبار خط نپوشانید خورشید رخش یا رببقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد 
 چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصودندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد 
 ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینمکمین از گوشهٔ کردست و تیر اندر کمان دارد 
 چو دام طرّه افشاند ز گرد خاطر عشاقبغمّاز صبا گوید که راز ما نهان دارد 
 بیفشان جرعهٔ بر خاک و حال اهل دل بشنوکه از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد 
 چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبلکه بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد 
 خدا را داد من بستان ازو ای شحنهٔ مجلسکه می با دیگری خوردست و با من سرگران دارد 
 بفتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کنکه آفتهاست در تأخیر و طالب را زیان دارد 
 ز سرو قدّ دلجویت مکن محروم چشمم رابدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد 
 ز خوف هجرم ایمن کن اگر امّید آن داریکه از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد 
 
چه عذر بخت خود گویم که آن عیّار شهرآشوب
 
بتلخی گشت حافظ را و شکّر در دهان دارد