حافظ (غزلیات)/ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی)
'


ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌مانددریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردمگفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصنداین است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کردکز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالمرخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیستشمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامیو ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیستکفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می دهتا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمدشادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی