خودم را نمی شناختم. بچه از اطاق بیرون دوید.
در این وقت می فهمیدم که چرا مرد قصاب از روی کیف گزلیک دسته استخوانی را روی ران گوسفندها پاک می کرد! کیف بریدن گوشت لخم که از توی آن خون مرده، خون لخته شده مثل لجن جمع شده بود و از خرخره گوسفندها قطره قطره خونانه به زمین میچکید. سگ زرد جلو قصابی و کله بریده گاوی که روی زمین دکان افتاده بود با چشمهای تارش رک نگاه می کردن و همچنین سر همه گوسفندها، با چشمهائی که غبار مرگ رویش نشسته بود آنها هم دیده بودند، آنها هم می دانستند! بالاخره میفهمم که نیمچه خدا شده بودم، ماورای همه احتیاجات پست و کوچک مردم بودم، جریان ابدیت و جاودانی را درخودم حس می کردم. ابدیت چیست؟ برای من ابدیت عبارت از این بود که کنار نہر سورن با آن لکاته سرما مک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشمهایم را ببندم و سرم را در دامن او پنهان بکنم. یک باره به نظرم رسید که با خودم حرف می زدم، آن هم بطور غریبی. خواستم با خودم حرف بزنم ولی لبهایم به قدری سنگین شده بود که حاضر برای کمترین حرکت نبود. اما بی آنکه لبهایم تکان بخورد یا صدای خودم را