خودم را نمیشناختم. بچه هراسان از اطاق بیرون دوید.
«- در اینوقت میفهمیدم که چرا مرد قصاب از روی کیف گزلیک دسته استخوانی را روی ران گوسفندها پاک میکرد. - کیف بریدن گوشت لخم که از توی آن خون مرده، خون لخته شده مثل لجن جمع شده بود و از خرخره گوسفندها قطره قطره خونابه بزمین میچکید - سگ زرد جلو قصابی و کله بریده گاوی که روی زمین دکان افتاده بود با چشمهای تارش رک نگاه میکرد و همچنین سر همه گوسفندها با چشمهائی که غبار مرگ رویش نشسته بود آنها هم دیده بودند، آنها هم میدانستند.
«حالا میفهمم که نیمچه خدا شده بودم، ماورای همه احتیاجات پست و کوچک مردم بودم، جریان ابدیت و جاودانی را در خودم حس میکردم - آیا ابدیت چیست؟ برای من ابدیت عبارت ازین بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشمهایم را به بندم و سرم را در دامن او پنهان بکنم. «یکبار بنظرم رسید که با خودم حرف میزدم، آنهم بطور غریبی، خواستم با خودم حرف بزنم ولی لبهایم بقدری سنگین شده بود که حاضر برای کمترین حرکت نبود. اما بیآنکه لبهایم تکان بخورد و یا صدای خودم را