برگه:Tavalludi Digar - Farogh Farrukhzad.pdf/۱۴۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.


«دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن

«پرده های مرواری رو

«این رو و اون رو بکنن

«به نوکرای باوفام سپردم

«کجاوهٔ بلورمم آوردم

«سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم

«به سبزه زارای همیشه سبز دریا میرسیم

«به گله‌های کف که چوپون ندارن

«به دالونای نور که پایون ندارن

«به قصرای صدف که دربون ندارن

«یادت باشه از سر راه

«هف هش تا دونه مرواری

«جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری

«یه قل دو قل بازی کنیم

«ای علی، من بچهٔ دریام، نفسم پاکه، علی

«دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه، علی

«هر کی که دریا رو به عمرش ندیده

«از زندگیش چی فهمیده؟

به علی گفت مادرش روزی
۱۳۴