برگه:Tavalludi Digar - Farogh Farrukhzad.pdf/۱۱۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.


«چیزی نبوده‌ام

«و عشق و میل و نفرت و دردم را

«در غربت شبانهٔ قبرستان

«موشی بنام مرگ جویده‌ست.»

 

و چهرهٔ شگفت

با آن خطوط نازک دنباله‌دار سست

که باد، طرح جاریشان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون می‌کرد

و گیسوان نرم و درازش

که جنبش نهانی شب میربودشان

و بر تمام پهنهٔ شب میگشودشان

همچون گیاههای ته دریا

در آنسوی دریچه روان بود

و داد زد

«باور کنید

«من زنده نیستم»

۹۹
دیدار در شب